تبليغاتX
آینده
Lilypie 2nd Birthday Ticker
 
آینده
 
 
یادداشت های روزانه
 
سلامی دوباره

مادرم دیشب در رویای شبانه ام، دیدمت که در حیاط خانه نشسته ای. بعد اینکه هزار بار بوییدم و بوسیدمت از تو پرسیدم که: "مامان هنوز هم به یاد من هستی؟" جواب دادی: "عزیز دلم همیشه و هر لحظه به یاد توام، همیشه" و من مطمئن بودم که حقیقت محض است این. ای کاش می توانستم برای پسرم مادری همچون تو باشم!

ماه رمضان شروع شده بی آنکه بتوانم مثل سالهای پیش از این در شور و شوق روزه داری باشم. مفهوم واقعی گرسنگی را دیگر خوب می دانم. انگار تمامی سلولهای بدنم به یکباره از خود بیخود می شوند...

چهارشنبه برای ملاقات با لیزا عازم مرکز بهداشتی شدم. لیزا با لبخندی گرم مثل همیشه مرا پذیرا شد ولی برای نگرانی هایی که برایش برشمردم جز دلداری کاری انجام نداد. لب کلامش این بود "همه اینها طبیعی است!". خبر خوش اینکه آهن خونم به مقدار طبیعی خود برگشته و سایر مقیاسهای اندازه گیری خطر در مایعات بدنم کاملا نرمال است. با اینهمه دست نیافتنی ترین آرزوی امروزم پشت سر گذاشتن این چندماه و به دنیا آوردن پسر قهرمانم است که هرچه فکرش را می کنم جز ایستادگی و پشتکار هیچ از او ندیده ام. اگر آزاری بوده از سوی من بوده و به خاطر ناآموختگی هایم و هر آنچه از سوی این همراه نازنین بوده، کنار آمدن با شرایط بوده است.... 

مامان عزیزم، بابای مهربان هر یکی دو روز یکبار جویای حالم می شود، از بسته های پستی می پرسد که برایم پیاپی می فرستد، از خانواده کوچولویم و از پایان نامه و درسهای کلاس زبانی که تازه شروع به یاد گرفتنش کرده ام.... انگار با او که هم سخن می شوم تا چندی غمهای نشسته بر دل را فراموش می کنم. به خصوص زمانی که به یاد می آورم ماهها و ماههااست که این چنین برای کم کردن دلتنگی هایم آستین بالا زده است...

برای غربت نشینان این لحظه های بازیابی کوتاه آنانکه دوستشان دارند و ترکشان کرده اند به واحه کوچکی می ماند در دل کویر.  مامانی یکی یک دانه ام به خاطر همه چیزهایی که با وجود رفتنت برای من باقی گذاشته ای از تو ممنونم. باز هم مهمان خوابهایم شو و در آغوشت بگیرم... 

 پسرم ۱۰۰ روز دیگر دیدارهایمان تازه می شود... برای مدت زمانی کوتاه فرصتی پیدا می کنیم تا از بودن کنار هم لذت ببریم و یاد بگیریم که چگونه از دارایی هایمان درست استفاده کنیم. آنچه داری، همان ها که آفریننده ات به تو ارزانی داشته و یا می شود گفت که هدیه پدر و مادرت به تو بوده است، در نهایت، کاربریشان را تو به عهده خواهی داشت. پسرم قولی به من بده تا من هم از داشتنت در درونم شاد شوم!

  •  قلب کوچک چهار حفره ای داری که در دقیقه ۱۳۶ بار می کوبد. بگو که این قلب نه در حرص داشته ها و نداشته های مادی، که از شعف زیبایی های هستی و عشق به کائنات و زندگی خواهد تپید!
  • انگشتان نرم و نازکی داری که با آنها دیواره های جهان محدود کنونی ات را لمس می کنی. بگو که با آنها نه ماشه مسلسلی را خواهی فشرد و نه مینی در زمینی خواهی کاشت. که به کمکشان قلم (اگر شاعری شدی)، تیغ جراحی (اگر پزشکی باشی)، و یا مضراب سازی (اگر خواستی نوازنده ای شوی) را خواهی گرفت و این چنین به جنگ بیدادهای انسانی خواهی رفت.
  • پاهای دل انگیزی داری که هر دم با ضربه هاشان اعلام وجود می کنی. بگو آنها را بر زمین استوار نخواهی کرد مگر برای قدم نهادن به راه صحیح، برای اقامه حق انسانی دربند یا یاری به نیازمندی درگیر یا برای رسیدن به آرزویی که برای دیگران دست نیافتنی است و برای تو هرگز... نه برای له کردن حتی مورچه ای...
  • چشمان دلنشینی داری که هنوز چند روزی تا گشودنشان فرصت هست... به من بگو که با آنها احسان و معرفت و دلاوری را خواهی دید و کشف خواهی کرد و با پلکهای معصومت راه بر زشتی ها خواهی بست، مگر آن زمان که قصد از میان برداشتنشان را داشته باشی!  

دلبندم. صدای ضربه هایت را شنیدم. قول تو را قبول دارم مرد کوچکم. من هم هم رزم تو هستم و از داشتنت به خود می بالم!

 |+| نوشته شده در  شنبه 24 شهریور1386ساعت 8:26  توسط لیلی  | 
سلام نازنینم،

عزیز دلم، این روزها دلم گرفته است...

پاي پياده ميرود، قافله ي نگاه من
تا برسد به چشم تو، اي مه شا مگاه من
هزار حرف گفتني دارم و دم نمي زنم
كاش شود بخواني از پنجره نگاه من....
شب است خوشه و سايه ها
و جغدها خرابه ها ميان اين سياهه ها
فقط تويي پناه من فقط تويي پناه من......
وقت سفر عزيز من ساز به دست من نده
اسير مويه مي شود مخالف سه گاه من

پاي پياده ميرود قافله ي نگاه من
تا برسد به چشم تو اي مه شا مگاه من اي مه شا مگاه من
اگر چه رفته اي ولي قصه ي عشق ماندنيست
يا د تو مانده تا ابد، در دل بي گناه من 

آلبوم قلندروار عليرضا افتخاري، آهنگ "پاي پياده"

دلگیر توام. آخر هنوز هم انگار من همان جنین خفته در درون توام، هنوز هم از بوی آغوش تو مستم مادرم... هنوز هم چادر نمازت صدای تو را یدک می کشد... هنوز هم نبودنت مرا داغی است بی درمان. بگذریم از نداشته هایمان...

کار جدی ام مدتی است شروع شده. هر روز از ۹ صبح تا ۶ عصر ـ شاید گاهی بیش و کم ـ سرکارم. بخشی از روز پشت رایانه ام نشسته ام و با نرم افزارهای ویژه که ورود مرا به تمام کتابخانه های دنیا و بایگانی مجله های علمی ممکن می کند در باره موضوع پایان نامه ام تحقیق می کنم. بقیه زمان را هم در آزمایشگاه پاکیزه و همراه دکتر فردریک و همکلاسی چینی ام "شیا" می گذرانم.

در رخت کنی که برای ورود به محیط آزمایشگاه طراحی شده است لباسهای خاصی به تن می کنیم که از فرق سر تا نوک پايمان را مي پوشاند و محيط داخلي را از گرد و خاك و آلودگي هاي بيرون مصون نگه مي دارد. در اتاقهاي داخلي همه با اين لباسها آمد و رفت مي كنند و تا عادت نكرده باشي يه نظرت مي رسد كه در كره مريخ تردد مي كني! هواي داخل آزمايشگاه با سرعتي غير قابل باور از درون فيلترها مي گذرد و دهها بار سريعتر از مكان هاي عادي تصفيه مي شود...اگرچه گازهاي بسيار سمي همچون آرسين و فسفين داخل راكتورها در جريان هستند ولي تمهيدات سختي در جريان است كه اطمينان حاصل شود هيچگونه نشتي به هواي اطراف ندارند. با اينهمه مادرجان نگران پسرم بودم كه ممكن است حتي كوچكترين مقادير اين فرآورده هاي سمي بر روي رشد ذهني و جسمي اش موثر باشد. براي همين با دكتر "سون" كه يكي از مسئولين مستقيم آزمايشگاه پاكيزه است بحث مفصلي داشتم. عزيزم بنا به دلايلي نمي خواهم در محيط كاري ام اشاره خاصي به بارداريم داشته باشم ولي تا وقتي كاملا رك به دليل نگرانيم اشاره نكردم نتوانستم جواب قانع كننده اي از او بگيرم. بنا به اصرار من تصور كرده بود به نحوه اداره و كنترل سلامتي در آزمايشگاه پاكيزه اعتماد ندارم. ولي با طرح موضوع، خيلي از مسايل حل شد... طبق آمار در ۵ سال اخير ۳ نفر خانم باردار هم شرايط من در اتاق پاكيزه فعاليت دراز مدت داشته اند و دكتر به طور خصوصي اضافه كرد كه همسرش تا ماه هشتم بارداري در اتاق پاكيزه مشعول كار بوده است. از آنجايي كه عكس دختركي سياه مو و خندان ۶-۵ ساله ای را روي ميز كارش ديده بودم، كلي دل و جرات گرفتم. با اينهمه دكتر سون اضافه كرد كه حتما بايد از حمل وسايل سنگين و كاري كه همراه با فشار عصبي باشد خودداري كنم، ولي اينها مايه نگراني من نيست مامان...        

مامان، روز پنجشنبه به دعوت مركز بهداشت براي انحام تمرينات ورزشي راهي آنجا شدم. ده نفر بوديم در زمانهاي مختلف بارداري... بايد مي ديديمان! ده نفر با رنگهاي مختلف و از نژادهاي گوناگون با ده فرشته پنهان در وجودشان. ليزا به عنوان ناظر مركز بهداشت هم آنجا بود و مربي مان كه از قضا ايراني هم از آب درآمد كلي برايمان حرف زد و گاه ليزا و گاه خود مربي ورزش مريم برايم ترجمه مي كردند تا بدانم جريان از چه قرار است.  قبل از هرچيز برايمان توضيح داده شد كه اصولا به چه دليل حتما بايد ورزش كنيم و براي سالم ماندن جنين، لازم است از چه كارهايي در حين ورزش خودداري كنيم (كه پريدن و دويدن يكي از آنها بود و آراز مرتب لگدم مي كرد كه ببين!) اصلا تصور نمي كردم اينهمه به من خوش بگذرد. احساس شادابي مي كردم و مي دانستم كه آرازم هم كاملا سرحال است اگرچه آن لحظه آرام بود و به صداي موزيك گوش مي داد. اگر بشود دوست دارم تمريناتي را كه برايمان مجاز دانسته و همانجا آموزشمان دادند انجام دهم، و هر دو هفته يكبار بازهم ورزش دسته جمعي خواهيم داشت... 

مادرم، پسرم عاشق موسيقي است مخصوصا عليرضا افتخاري... اذان را هم به روش خودش دوست دارد دقيقا مثل تو، صدايش كه در خانه مي پيچد آرام آرام مي شود و سراپا گوش. به گمانم حتي نفس هم نمي كشد... مامان جان لطفا گاهي به فكرم باش كه دمي بي تو و ياد تو نيستم و سلامتي و تولد آسوده پسرم را از خداي مهربانت بخواه...

با پسرم: عزيزم، جایی که خیال آمدن به آنجا را داری، جهانی است سراسر رنج و شکوه، که بیش از هر چیز دیگر انسانها آن را برای هم غیر قابل تحمل می کنند... اگر روزی فرا رسید که انسانی را دیدی که رنج می کشد و ترکش کردی بی آنکه چیزی برای گفتن داشته باشی بدان که دیگر نمی توانی آدمی باشی. تو هم قطعه ای از این جهان خواهی بود و می توانی تا محدوده مرزهایت تغییرش دهی. پس هرگز در قبال دیگران و آزردگی هایشان بی احساس نباش پسرم. ترانه ای که بسیار دوستش داری و با شنیدنش با تمام وجودت در برابر نتهایش واکنش نشان می دهی برایت لینک می کنم. تقدیم به تو و همه کودکانی که یکروز صاحبان مسئول این جهان خواهند بود و به این امید که همین قدرصادقانه و با همه مشت گره کرده ات برای رفع دردهای بشری بکوشی...

http://www.youtube.com/watch?v=R-T6WAgJnm0

You can tell from the lines on her face. You can see that she'd been there. Oh think twice. It's just another day for you and me in Paradise. Ah no, there must be something you can say...

 |+| نوشته شده در  جمعه 16 شهریور1386ساعت 17:27  توسط لیلی  | 
مامان عزیزتر از جانم،

پس از یکی دو روز سخت کاری که با خستگی همراه بود، روز سه شنبه رسید. باران صبحگاهی نم نمک روی برگ درختان می نشست. هوس کردم به جای پیاده روی آرام هر روزه ام بدوم. سرشار از انرژی ناب سپیده دمان بودم و انگار پرواز می کردم... جنگل افرا و کاج در ابر پایین نشسته خیال انگیزی غرق بود، حتی نمی شد حقیقت را دید... چند ساعت دیگر که با درد افزاینده ای از دانشگاه به خانه برگشتم، نتوانستم به آنچه می دیدم اعتماد کنم....با لیزا تماس گرفتم و کارهایی را که دقیقا می توانستم انجام بدهم سوال کردم. و زمانی که دیگر جز نشستن و منتظر آمدن محمد شدن کاری نداشتم، اشکهایم روی گونه هایم ریخت... در آن لحظات هراس انگیز، مامان جان فقط به یک چیز فکر می کردم: پسرم...   

توی ماشین یا اتاق انتظار بیمارستان، یا زمانی که سعی می کردم شرایطم را برای تیم پزشکی تشریح کنم، دیگر اشکی برای ریختن نداشتم. در بخش اورژانس آرامش کامل حکمفرما بود و با وجود بیماریم مجبور شدم ساعتها در انتظار بنشینم. ناچار شدم چند بار بین بخش پزشکی مادران و نوزادان و بخش پزشکی زنان رفت و آمد کنم، چون از بخت بد مابین هفته های ۲۲ و ۲۳ بودم! از نظر بخش مادران پسرم حتی در صورت تولد هنوز نمی توانست وارد جرگه نوزادن شود و بخش زنان تصور می کرد که ۳ روز نمی تواند مساله مهمی باشد. زیر بارانی که سیل وار می ریخت حتی خشمی هم حس نمی کردم...فقط می دانستم که آرازم زنده است و یک انسان کامل، حتی اگر هیچ کس هم با این عنوان نپذیردش...

مامان من، چطور توانسته بودم اینهمه خودخواه باشم؟ چطور با زندگی پسرم بازی کرده بودم؟ خانه کوچکش را ویران کرده بودم و انگشتان ریز دست و پایش را بی حفاظ باقی گذاشته بودم؟ مگر نه اینکه "هر کسی که عاشق گلی می شود مسئول گل خویش است"؟مگر روباه كتاب اگزوپري هم اینهمه را به شازده کوچولو نگفته بود؟ مادر جان به تو فکر می کردم، حتی در تمام لحظاتی که عاقبت توانستم با پزشک ملاقات کنم و همه معاینه ها را با جوابهای خوب داشته باشم. حتی زمانی که پزشک، آراز خوشگلم را نشانم داد که داشت با آرمش خیال توی شکمم پشتك وارو مي زد و مشتهاي فندقي اش را تكان مي داد. و به قول خانم دكتر "حالش نمي توانست بهتر از اين باشد". حتي وقتي كه ديگر خوني وجود نداشت و همه چيز طبيعي به نظر مي رسيد. زماني كه عاقبت چهره نگران محمد با لبخندي دلنشين روح تازه گرفت و من دست هميشه حمايت گرش را روي شانه هايم حس كردم: تازه ديدم كه او هم در تك تك اين لحظه هاي رنج روحي كنارم بوده و سعي داشته دلداريم دهد، اما من غرق در بهت نديده بودمش.

به تو فكر مي كردم چون سه شنبه، درسي را كه سالها برايم سرمشق كرده بودي با پوست و گوشت و خونم و از روزگار آموختم و از آنجاكه دانش آموز خوبي برايت نبودم،‌ كم مانده بود كه اينهمه را به قيمت زندگي پسرم به دست آورده باشم. من مسئولم! من در برابر جهان مسئولم! وظيفه اي شگرف به عهده دارم... زندگي انساني را به من واگذار كرده اند. انساني كه از قضا جگر گوشه دو عشق بزرگ من است: تو و محمدم. يك فرشته كوچك كه هر آن در جد و جهد است براي زندگي، همو كه هر روز صدها بار لگدهاي نازنينش را مي نوشم. چرا مادرم اين را پيش از اين ندانسته بودم؟ 

حالا تا مدت زماني كه از بهتر بودن خودم و مهمتز از آن پسرم مطمئن شم،‌نياز به استراحت دارم.ماماني من را دعا كن و ياورم باش. چنانكه هميشه بوده اي.

با پسرم: عزيزم. مي دانم كه روبراهي. چنان سخت تكان مي خوري كه مي فهمم بزرگ كردنت كار راحتي نخواهد بود... حالا مي دانم كه تو پسري هستي قوي و پر از انرژي و براي اصلاح گوشه اي از جهانمان يك عالمه روحيه با خود مياوري. عزيزم اما خود را براي اشتباهات هم آماده كن. آنها هم بخشي از زندگي هستند. حتي من هم اشتباه مي كنم: با اينكه مادر توام! پسرم فقط اجازه نده اين خطاها به قيمت آزار آنها كه دوستشان داري و در قبالشان مسئولي تمام شود و لازمه آن اين است كه هوشيارانه عمل كني. اگر در اين چند روزه مايه رنج تو شدم، صادقانه عذر مي خواهم. مرا ببخش و اجازه بده بازهم در همسايگي هم خوشبختي را مزمزه كنيم. به اميد روزي كه كنارم باشي و وصالمان ما را از سختي هايي كه ديده ايم منفك كند. خوش باشي عزيزم.   

 |+| نوشته شده در  جمعه 9 شهریور1386ساعت 7:30  توسط لیلی  | 
سلام مامانم،

عزیز دلم دیگر لازم نیست حالت را بپرسم. روزهای متوالی است که هر شب در رویاهایم ظاهر می شوی. گاهی برایم میوه های بهشتی می آوری و گاهی توی خانه قدم می زنی، مطالعه می کنی یا در آغوش گرمت می گیریم. شاید می دانی چه اندزه محتاج توام. آبجی لاله گاهی گله می کند که مهمان خوابش نمی شوی :"مامان رو تو با خودت بردی!" و من هر بار خبرهای تازه ای از تو برایشان دارم. دیشب هم آمده بودی تا گردنبند جواهر نشانی را برای به دنیا آوردن آراز به من هدیه کنی...ممنونم عزیزم که اینهمه به فکر منی. خدا را شکر می کنم که سالها به من فرصت داد زیر سایه پربارت ببالم و با روح مهربانت آشنا شوم، که اینهم نعمتی بوده است مادرم. حالا وقتی که بسیار بسیار دلتنگت می شوم، وقتی که روز می رسد و من را مثل هرشب از آغوشت جدا می کند، زمانی که دلم پر می زند برای دستهایت که عاشق بوسیدنشان بودم، غمخورک کوچکی که توی دلم لانه کرده آهسته تلنگری می زند که :"مادرم، من کنار توام،برای من هم از مادرت بگو!".

مامان جان دو روز قبل پسرم منفی ۴ ماهه شد. من و بابا محمد برایش جشن کوچولویی گرفتیم و جای آراز را خالی کردیم و با پیتزای سبزیجات و شیرینی هایی که به شکل قلب بودند، از خودمان پذیرایی کردیم. آرازم تمام مدت خوشحال بود و ضربه هایی حاکی از شور کودکانه حواله ام می کرد... از خدای آراز ممنون بودیم: برای آفریدنش، سالم بودنش و رشد به جایش.

دکتر فردریک از تعطیلات تابستانی اش در اسپانیا و تایلند برگشته و تمام روز جمعه من به آماده کردن اجازه نامه رسمی دانشگاه برای کار در آزمایشگاه "پاکیزه" گذشت. 

تابستان تمام شده و کم کمک می شود سرمای هوا را در پگاه های دیر رس مزید. مامان، نرمش ها و پیاده روی های من ادامه دارد ولی نفسم زود می برد. از خودم می پرسم که آیا روزی دوباره همان لیلی سابق خواهم بود؟ فقط ۴ ماه دیگر باقی مانده تا به جواب برسم.

با پسرم: دلبندم، با تو بودن برای من لذت بزرگی است. عشق تو در قلبم لانه کرده و می دانم که دیگر رهایی از آن نخواهم داشت، حتی روزی اگر کنارت نباشم. دیگر راه نجاتی برای من نمانده عزیزم و روزی تو هم همین اندازه در غم شیرین عشق فرزندی گرفتار خواهی شد: به امید آنروز. می دانم که از به دنیا آمدن واهمه داری. تردید تو بی مورد نیست. تولد و مرگ هر دو از یک تیره اند. اما:

  • اگرچه با به دنیا آمدنت از من دور می شوی "مثل مرگی که با جدایی همراستا است" و هرگز در سراسر عمرت با انسان دیگری چنین وابستگی خونی و فیزیکی نخواهی داشت (تو عزیزم یک مرد خواهی بود)، اما با این جدایی ما فرصت بیشتری برایش شناخت هم خواهیم داشت. گاهی لازم است که از آنچه که دوست داریم فاصله بگیریم تا بهتر بشناسیمش.
  • این درست که با تولدت رنج خواهی برد "مثل جان دادن كه با دردی جانکاه همراه است" اما امیدوارم بتوانم چنان دیدگاهی را در تو تجلی بخشم که یکروز برسد که با خود بگویی: به دنیا آمدنم ارزشش را داشت... شاید روزی که عاشق شدی، یا روزی که قله های با شکوه افتخار را درنوردیدی، یا آنروز که زیبایی عمیق و بی مانند جهان، آسمان و ابر را از ورای اشکهای خونینی که زندگی تو را وادار به ریختنشان کرده است درک کردی...
  • این حقیقیت دارد که با تولدت از آسایشی که داشتی به کل جدا می شوی "چنانکه ما با مردن از داشته های مادی مان دل می کنیم" و به جایی قدم می گذاری که حتی برای نفس کشیدن هم باید مبارزه جانکاهی را با کیسه های هواییت آغاز کنی، اما عزیزم هیچ سلاحی بی حکمت نیست! تو قلب دلاور و روح جسور یک انسان را با خودت با این دنیا می آوری و به زودی پی خواهی برد که اسلحه ات را اگر به کار نبری، زنگار می بندد. هر روز با سرکشیدن خورشید تو هم باید دل به دریا بزنی و و یکبار دیگر به پشت گرمی آرزوهای به حق و پروردگارت با هرچه کاستی و نادرستی و رنج به پیکار برخیزی. عاقبت خواهی دانست که آرامش هرگز برای انسان ابدی نیست. بلکه خود در دل تلاش هر روزه نهفته است.

برای تو آرزوی موفقیت می کنم...زندگی ات بی عشق و پیکار و علم هرگز مباد!

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 4 شهریور1386ساعت 9:18  توسط لیلی  | 
 
  بالا