|
آینده
|
||
|
یادداشت های روزانه |
چقدر دلتنگ توام مادرم! برای دستهای نازنینت که خش خورده روزگار سخت بود، برای چشمهای درشتت که زمان اشک آلود شدن، در ورای عینک پنهانشان می کردی و برای لحن عزیزت، زمانی که عاشقانه می بوسیدمت، که زمزمه می کردی: خدایا پاره تن من است، خدایا این دختر مهربانم است... نمی دانم و هرگز هم نخواهم دانست که چرا زمانی که بسیار دوستم داشتی با پروردگارت حرف می زدی نه با من...مثل آن روز وداع... سی ام مرداد ماه... در آغوشم کشیدی و گریه کردی. و توی گوشم خواندی که: خدای من این دخترم لیلی است... به تو می سپارمش... به زودی برای من عزیزم، و نه برای دیگران فراقمان یکساله می شود...
بسیاردوست داشتم که از تو برای پسرم حرف بزنم. اما هرچه واژه که گرد هم بیاورم، نخواهد توانست حق مطلب را ادا کند. از سادگی ات بگویم و دلت که خالصانه برای همه می تپید؟ از دختر یتیم همسایه که بعدا دانستیم خرج مدرسه اش را تو می داده ای؟ از آن زن بیمار آشنا که دانستیم برای خرج عمل جراحی اش سپرده بودی طلاهایت را بفروشند؟ از همه آنهایی که رازدارشان بودی و تیمار دارشان... از بیماران فراموش شده که به عیادتشان می رفتی، از کودکان بی سرپرست که محبتشان می کردی، از زنان خیانت دیده که غمخوارشان بودی...از فرزندانت که به معنای حقیقی کلمه دوستشان داشتی... و هرگز ندیدم که عشقت به ما سدی شود در برابر پیشرفت و آزادیمان...چنانکه که تا روز آخر بیماریت، با صدایی که از گلوی زخمی و لبهای تشنه ات بر می خواست و نفسی که از درد دوری مان می لرزید از پشت تلفن می گفتی: لیلی قشنگم...سرما خورده ام فقط... خبری نیست اینجا... درسهایت را خوب بخوان عزیز دلم... و همچنان که مرا دلداری می دادی، با انگشتانی که هنوز هم می پرستمشان از درد جانگداز، دیوارها را می خراشیدی...
مادر تو که بودی؟ فرشته ای شاید. چگونه می توانم علاقه ات را به علم و هوش سرشارت در ریاضی را برای پسرم بشکافم، زمانی که همه ما را به سر و سامان رساندی، تحصیل نا تمامت را از سر گرفتی و در آن ۷ سال همیشه از بهترین های کلاستان بودی و این را بعدا از دوستان هم درست شنیدیم مادر...برای ما دیدن تو که کتاب به دست در صحن خانه می گردی و مطالعه می کنی، آشناترین صحنه دنیا بود عزیزم... و این که چگونه یک به یک پله های ترقی را در مدارج عالی تحصیل طی می کردی مایه مباهاتمان می شد...
مادرکم، نوه تو را در بطن خود دارم و من و پدرش آرزو مندیم که راه تو را درپیش بگیرد، بی یکذره خستگی همان طور که تو بودی. مرا ببخش اگر لیاقت این را که دخترت باشم کمتر دارم...اما سعی می کنم، هر روز و هرشب...
با پسرم: عزیزم. به گمانم بار اولی است که با تو سر صحبت راباز می کنم. زمانی که لگدهایت را حس می کنم به این باور می رسم که برای اثبات خودت تلاش می کنی و چون چنین است، پس این شایستگی را داری که به عنوان یک انسان با تو برخورد شود: گمانم نخستین آن این باشد که با تو سخن بگویم، آخر اینجا ویلاگ تو هم هست عزیزم....از این پس تو هم وارد این بازی می شوی. بازی مرگ و زندگی و جنگیدن با نیستی و کشاندن خود از قعر هیچ به بلندای همه چیز... راهی است که ما در حال پیمودن آن هستیم... اولین قدم این است که نترسی پسرم. اگر این را فراگرفتی از همه پیش تری...من هم نمی ترسم عزیزم... خانم دکترت گفته که آهن خونمان کمتر شده است. نمی دانم به جز خوردن گوشت و قرص آهن دیگر چه می شود کرد. اما نمی ترسم. تو هم نباید بترسی. با هم راهی را برای غلبه بر مشکلاتمان پیدا می کنیم. نگران نباش! لیزا اجازه داد دوباره صدای قلبت را بشنوم. برای من آن طنین محکم و کوبنده ۱۳۶ تایی اطمینان خاطری بود که تو از آمدن و مبارزه ات با مشکلات هراسی نداری. دوستت دارم پسر قهرمانم! ادامه بده عزیزم، به پیش!
عزیزم حالت چطور است؟ هر جای این جهان پهناور که زندگی می کنی، امیدوارم شاد باشی و در وصال یاران خوش. چندین روز است که وقتی گوش می دهم صدای آرام شنای پسرم را می شنوم. قل می خورد، پشتک وارو می زند و برای خودش قلمروی درست کرده بیا و ببین! انگار با هر قلپ قلپش من هم به دنیای مادران بیشتر نزدیک می شوم. عشق به نرمی به در حیطه ممنوع قلبم می پلکد مادر.... می دانی که اگر کسی وارد شود برای من دیگر خروجی در کار نخواهد بود، و حالا این مرد کوچک بی آنکه اراده ای در کارش باشد و قصدی، دارد قلبم را شکار می کند.
جمعه ساعت ۱:۳۰ ظهر با پسرم قرار ملاقات داشتم...در سونوگرافی. بابا محمد هم آمده بود تا مثل همیشه کنارمان باشد. "ینی" خانم مسئول بود و من را با اتاق بسیار پاکیزه ای راهنمایی کرد. روی دیوار روبروی من مونیتوری بود تا بتوانم آرازم را ببینم. "ینی" به آرامی همه چیز را توضیح می داد. چه حسی داشت لحظه ای که پاهای قشنگش را دیدم که بارها خم و راستشان می کرد. صورت قشنگش را به جفت تکیه داده بود و مشت های ریزش را جلوی دماغش تکان می داد. صدای لبخندهای نرم محمد را می شنیدم: از پشت دوربین فیلم برداری. ستون فقراتش قشنگترین قسمت تصویر روی نمایشگر سونو گرافی بود، چنان با نظم و ترتیب چیده شده بود که به آفریننده ماهرشان رشک بردم! "ینی" حتی انگشتان پایش را برایمان شمرد و چهار حفره قلبش را که خون را در اندام بسیار زیبایش مدیریت می کرد... چنان عشقی در آن لحظه در وجودم بود و به قدری شاهزاده ام آنجا بی پناه و تنها به نظر می رسید که دلم می خواست او را از پناهگاهش بیرون بیاورم و در آغوشم بگیرمش و کلی حرفهای دلگرم کننده توی گوشش زمزمه کنم. مامان جان چطور خواهم توانست عهدی را که با خودم بسته ام به انجام برسانم و از همان لحظه نخست ورودش با چهره کریه زندگی آشنایش کنم؟
مامانی عزیزم، این روزها خوردن آلبالو از نان روزانه برایم واجب تر شده... از وقتی که از ایران برگشته ام هر روز سر سفره ناهار و شاممان آلبالو داریم! راستش ماجرای جالبی دارد...آخر در این کشور هیچ کس میوه آلبالو را نمی شناسد! چند روزی بعد برگشتنمان توی میوه فروشی ها به دنبالش گشتیم و هر چه بیشتر گشتیم کمتر پیدا کردیم. عاقبت تسلیم شدیم که: آلبالو هم جزو میوه هایی است که در این خاک به عمل نمی آید و واردات هم ندارد... دور این یکی را خط بکشیم. سعی کردم همه چیز برای آرازم توضیح دهم. روز بعد در عین ناباوری یکی از دوستان ایرانی مان با یک کیسه آلبالو به سراغمان آمد که: این را از باغچه حیاطمان چیده ام... چند روزی باغچه حیاط عمو علی آراز شد پاتوق ما! ولی درخت بیچاره لخت شد و دوباره ما ماندیم بی آلبالو! اما جالبتر از همه روزی بود که محمد موقع برگشتن از سر کار یک درخت آلبالو پر از میوه توی پیاده رو پیدا کرد. فردای آنروز وقتی باهم برای پیاده روی روزانه حانه را ترک کردیم دیدیم که فقط کافی بوده اینهمه مدت بالای سرمان را نگاه کنیم... یک عالمه آلبالو... توی پارکها، خیابانها، کوچه ها، خانه ها... و عجیب تر دیدن آنهمه نعمت خدا بود که داشت روی شاخه ها خراب میشد و کسی نمی چیدشان! گویا این ملت به میوه های ترش علاقه ای ندارند و برای ساکنان این سرزمین سردسیر آلبالو یک میوه درختی و یا تزیینی است و قابل خوردن نیست.
نتیجه اینکه از آنروز، چیدن آلبالو به فعالیت روزانه مان تبدیل شده... و چه آلبالوهایی... خونرنگ، شیرین، خوش طعم و به درشتی گردو. در کنار آن گاه گاه گوجه سبز و سیب و گیلاس هم پیدا می شود. با مزه اینکه وقتی سعی می کنیم دوستان خارجی مان را به خوردن آلبالو و گوجه سبز ترغیب کنیم، با مخالفت شدیدشان روبرو می شویم: "نکند می خواهید ما رو مسموم کنید؟!" ما هم مامان جان اجازه می دهیم در همین خیال بمانند... و حالا نوه کوچولویت که عاشق آلبالو است، هر روز جیره روزانه اش را دریافت می کند!
مادر جان، کار روی پروژه ام را شروع کرده ام. با اینکه هنوز دانشگاه تعطیل است و دانشجوها و استادان در تعطیلات تابستانی، به اتاقی می روم که به من اختصاص داده شده. میزی دارم و رایانه ای و فضای اتاق را گویا با دو دانشجوی دیگر شریک خواهم بود. هنوز در حال مطالعه مقدماتی هستم و چیز زیادی دستگیرم نشده، اما می دانم که تمام تزها همین حالت را دارند و این از نگرانی ام کم می کند.
دیگر اینکه به نظر می رسد قرار است در مدت زمانی که آراز متولد می شود کسی از فامیلها و دوستان کنارمان نباشد... می مانیم من و محمد و پسر کوچولویمان. راستش مامان جان می ترسم: از بی تجربگی ام، نا آشنایی ام با سیستم درمانی اینجا و غیر قابل پیش بینی بودن همه وقایع. می دانم عزیزم که اگر امکانش برایت وجود داشت هرگز تنهایم نمی گذاشتی ولی حالا... دوستت دارم عزیزم و به یاد همه مهربانیهایی که در حقم کردی و همه درسهایی که یادم دادی زنده ام. از دعایت مرا بی نصیب نکن...
گپی کوتاه با محمد: عزیزم سلام. ای دوست من در همه سختی ها و ای کنارم در هم لحظه های زندگی ام! همه وجودم. آنچه که در دلم برای تو دارم از آنچه قادر به گفتنش هستم بسی فراتر است و در وصف و نقل نمی گنجد! اما بگذار بگویم که روز تولدت برای من قشنگترین روز زندگی است. آخر تو آمده ای که زندگی ام را زیبا کنی! برای همه عشقی که به من داری، برای همه نگرانی هایت، برای تلاش بی وقفه ات، برای آن طعم شیرینی که فقط و فقط با وجود داشتنت به زندگی من می دهی ممنونم! عزیزم، فرزند ارشدم در عشق! تولدت مبارک!
یک هفته ای است که هر شب خوابت را می بینم. گاهی خوشحالی و باغچه کوچولوی حیاطمان را آب می دهي و گلهای اطلسی می کاری. گاهی هم بیماری و من انگار صدای ناله های یا حسین ات را می شنوم و کسی توی گوشم زمزمه می کند: "دیگر فایده ای ندارد. نمی شود با سرطان جنگید." اما من می خواهم مبارزه کنم. مي خواهم فرياد بزنم، با رنج جانكاهي كه مي آزاردت پنجه در پنجه اندازم، حتي اگر به قيمت جانم تمام شود. ديشب تا خود صبح توي روياهايم اشكريزان نماز مي خواندم و سلامتي تو را از خدايم مي خواستم. به گمانم حالا كه ديگر دشمني براي مبارزه نيست، من دارم با حقيقتي كه قابل انكار نيست و در نهايت با خودم مي جنگم.
عزيزم، براي نوه كوچولويت اسم قشنگي انتخاب كرده ايم كه مورد پسند هر دوي ماست (من و بابا محمد). دهها دليل گوناگون براي انتخاب اين اسم وجود داشت كه شايد بشود بعضي هاشان را اينجا مرور كرد، براي ياد آوري.
جز اينهمه دلائل بسياري وجود داشت كه شايد دروني باشد و قابل ذكر نباشد اما هرچه هست مادر جان اين اسم پسر ما خواهد بود. اميدوارم كه دوستش داشته باشي: "آراز".
بعدا اضافه شده از این جا:
نام «آراز، اوراز/ Araz، Oraz» در ميان تركمنها بسيار متداول است. در تركمنستان از شكل «اوراز/ Oraz» استفاده ميكنند، اما در ايران، شكل «اراز/ araz» كاربرد دارد. دربارهي ريشهي واژهي «آراز، اوراز/ Araz، Oraz» در بين محققين دو عقيده وجود دارد:
1-برخي معتقدند كه اين واژه در اصل از كلمهي «روزه»ي فارسي گرفته شده است. در زبان تركمني امروز اين كلمه به صورت «اوْرازا، آرازا» در همان معناي «روزه» كاربرد دارد و بچههايي كه در اين ماه مبارك به دنيا ميآيند را «اوراز، آراز» نامگذاري ميكنند.
2-برخي ديگر معتقدند كه اين واژه ريشهي تركي-تركمني دارد. بنابر عقيدهي اين محققين، اين واژه دو معنا پيدا ميكند:
الف- محقق ترك اسماعيل هادي در كتاب خود «فرهنگ تركي نوين: تأملاتي در عرصه ريشهشناسي» در توضيح كلمهي «آز» ميآورد: نام يكي از اقوام عتيق (كلاو) اولين بار در سنك نوشته يادواره كول تكين به نام اين قوم برمي خوريم. طبق تحقيقات اخير، قوم آز/ آس در سرتاسر آسيا پراكنده بودهاند. احتمالا نام قاره آسيا نيز از نام آنان اخذ شده است. برخي از آسها، آلان نام داشتهاند كه بخشي از آنان تركزبان بودهاند و عمدتاً در قفقاز زندگي ميكردند و اوستيهاي امروز از اخلاف آنانند. اينان را مغولان، آز/آزوت ميناميدند. كلمهي آس+ار/ آز+ار (انسان آسي) به صورت آزر (آذر) در كلمهي آذربايجان به چشم ميخورد. همان كلمه با جابجايي دو عنصر تشكيلدهنده (ار+آس/ ار+آز) به صورت ارس/آراز نام رود ارس را تشكيل ميدهد كه ياقوت حموي در البلدان آن را «رود آذربايجان» مينامد.(فرهنگ تركي نوين: تأملاتي در عرصه ريشهشناسي (تركي-فارسي، اسماعيل هادي، چاپ اول، انتشارات احرار، تبريز، اسفندماه 1379، مدخل واژه آز)
در سايت سازمان ثبت احوال نيز اينگونه آوردهاند:
آراز: (تركي) 1- ارس؛ 2- (اَعلام) قهرمان منسوب به طايفهي آس.
ب-«اوراز/ آراز» در لغت به معناي «بخت، اقبال، خوشبختي و كاميابي» ميباشد. (فرهنگ نامهاي تركي، كتاب دوم، فرهاد جوادي، چاپ اول، انتشارات اختر، تبريز، 1382، ص 522 و توركمن آدام آدلارينينگ دوشونديريشلي سؤزلوگي، سلطانشا آتانيازوف، انتشارات توركمنستان، عشق آباد 1992، مدخل اوراز)
سلطانشا آتانيازوف، محقق تركمنستاني كه كارهاي ارزشمندي را از خود به يادگار گذاشته است، در كتاب ديگر خود به نام توركمن ديلينينگ سؤز كؤكي سؤزلوگي (فرهنگ ريشهشناسي واژههاي زبان تركمني) در بارهي اين واژه مينويسد: در ضرب المثل «اوْد ـــ اوْراز» (يعني: آتش، بخت است) به اين كلمه برميخوريم. اصل اين كلمه، «اوُراس/ Uras» است. در زبانهاي جغتاي، اويغور و قزاق به معناي «بخت، اقبال» است. در ميان تركمنهاي آستراخان نام دخترانه «ريسلي خان/ Ryslyhan» به معناي «دختر خوشبخت، خانم خوشبخت» كاربرد دارد. كلمهي «اوْراز» كه در زبان تركمني امروز كاربرد فراواني دارد، شكل تغيير يافتهي «اوُراس، ايريس/ Uras, Yrys» ميباشد. (توركمن ديلينينگ سؤز كؤكي سؤزلوگي، سلطانشا آتانيازوف، انتشارات ميراث، عشقآباد، 2004، مدخل اوْراز».
مامان جان به نظر می رسد که زمان بسیار بسیار طولانی طی شده باشد. آنقدر حرف برای گفتن زیاد است که دلم نمی خواهد شروع به گفتن کنم، انگار که اگر همین جا در دلم بماند سنگین تر است...
مامان عزیزم، ساغر کوچولو را دیدم و از شباهت عجیبش به دختر داداش علی شگفت زده شدم. نمی دانم چرا نمی توانستم باور کنم که چنین دختر نازی بتواندچنان سرنوشت تلخی داشته باشد، داستاني را که زن داداش سارا سعی می کرد برایم نقل کند: پدری معتاد که سالهاست ناپدید شده و مادری که ساغر کوچولو به غایت از او متنفر است، خانم مدیر پرورشگاه متعجب بود که :"هر موقع مامان ساغر به دیدنش می آید، دخترک عزا می گیرد! ترجیح می دهد بمیرد تا مادرش در آغوش بگیردش." و تازه این همه چیز در مورد ساغر نبود. چیزی که بیش از همه غم را توی دلم نشاند عکس العمل عجیب مادرش بود که : "سال قبل سعی کردیم به یک خانواده بسپاریمش. چند روز بعد خانواده بیچاره عاصی و گریان بچه را برگرداندند. مادرش سعی کرده بود کلی باج از این خانواده بگیرد و پول زیادی هم تلکه کرده بود". نمی دانم چطور مادری که با خیال آسوده فرزندش را به چنین مراکزی می سپارد، می تواند بیرحمی را به آنجا برساند که حتی سعادت نسبی بچه اش را (که شاید با حمایت مالی کسی تامین شود) ممر درآمد نا مشروع خود کند! اما مامان من هم از اینکه داداش علی نبودنت را به این شیوه عالی برای خودش حل کرده خوشحالم. باید قیافه اش را ببینی که چطور هر چند روز یکبار با یکعالمه میوه و کادو و شیرینی به دیدن این فرشتگان می رود: انسانهای کوچکی که زندگی به طرز دلخراشی در حقشان بیرحم بوده است. همان جا به كوچولويم گفتم (آخر مامان جان ما با هم حرف هم مي زنيم)كه زندگي هميشه با آدمها مهربان نيست. گفتم كه اگرچه دارايي ام از جهان هستي به دانسته ها و علمم محدود مي شود و و در كوله بارم خبري از سكه هاي طلا و اسكناسهاي درشت نيست، اما دوستش دارم و تا جايي كه بتوانم و خودش بخواهد كنارش مي مانم.
مامانی، برای نوه عزیزت کلی خرید کردم! هورا!!! نمی دانم چرا، ولی حتی فکرش را هم نمی کردم که بتوانم همه چیزهایی را که لازم دارد برایش بخرم. کلی لباس زیر با طرح زرافه با ترکیب رنگهای سبز پسته اي، نارنجي و سفيد. كاپشن سرهم بنفش و و چند دست لباس نخي سايز يك با طرح خرس عروسكي. شيشه شير، ناخن گير، پتوي كودك (به رنگ سبز-آبي) و كلي سرهم با نقش هاي دوست داشتني: خرگوش بلا و هويجش، سگ خنداني كه استخوان به دهان دارد، هواپيما، ماه و ستاره هاي طلايي، آدم برفي و جاروي دسته درازش، و بعد هم كلي لباس گرم تا كوچولوي همخون من و تو سردش نشود. به اصافه سرويس تخت و كمد،كه قرار بر اين شد تا برگشتنمان در اتاقكش بماند و كالسكه و روروك و آغوش كه بنا به نياز و امكان، تعدادي توي ساكهايمان به اينجا منتقل شد و بقيه همان جا ماند تا مگر قسمت شود و يكبار ديگر برگردم و اين بار خود كوچولوي ناقلا تصاحبشان كند. خاله لاله عزيز هم كلي زحمت كشيد و بالش و روتختي و لحاف را براي نوررسيده مان آماده كرد. رو و آسترشان به سليقه مامان ليلي و پدربزرگ، انتخاب شد و پشم و متقال داخلشان را تو، همه وجودم ، پيش از سفر دور و درازت مهيا كرده بودي. كاش فرزندم بداند كه حتي پيش از آمدنش تو به فكرش بوده اي و برايش دعا كرده اي و آنچه كه لازم داشته گرد هم آورده اي. خواهد دانست مامان من. خواهد دانست و دوستت خواهد داشت: مطمئنم.
اما ماماني عزيزم، خبر مهمي كه پيش ازهمه تو آنرا مي دانستي... وقتي دكتر راديولوژيست جنسيت نوه ريزه ات را (كه آنزمان ۸ سانتي متر بيشتر نداشت) براي من و بابا محمد فاش كرد، متعجب شدم... و بعد اشكها ناخودآگاه از گوشه چشمهايم روي بالش سفت زير سرم مي ريخت و محو مي شد... مادر جان از اينكه با وجود آنهمه مشكلات غريب و تغذيه ناصحيح و ويار شديد،مي شنيدم كه فرزندم سالم است و رشد مناسبي داشته است،شادمان بودم. مي دانستم كه عاقبت خواهيم توانست خودمان را با لفظ "پسرم"به جاي "دخترم" وفق دهيم، و در روياهايمان پسر كوچولويي را با لباس ملواني و شلوارك سرمه اي به جاي دختركي با لباس سفيد پرچين و موهاي بافته تصور كنيم: نه، مامان جان گريه ام از اين بابت نبود كه دختري نخواهم داشت و به جايش مادر پسري خواهم بود...زماني كه يك عمر به جرم دختر بودن در جامعه ام مورد تبعيض قرار گرفته ام، چطور مي توانم چنين ظلمي را در حق فرزندم روا بدارم و به گناه پسر بودن كمترك دوستش بدارم؟ نه... فقط دلم مي خواست آنجا بودي و كنارم مي نشستي و معجزه ای را كه در درونم لانه كرده است ببيني. تو كه پيش از رفتنت گفته بودي : "براي تو از خدايم پسركي خواسته ام..." و به اعتراضهايم لبخند زده بودي...
عزیزم، سونوگرافي من سه بعدي بود، يعني آنچه كه مي دانستم با خروجم از ایران ديگر شانس انجام آن را نخواهم داشت، بنابراين به راحتي توانستم دستها و پاهايش را ببينم و حتی طرز جالب خواب دیدنش را و آرامشی را که در آن لحظه خاص داشت. جز این آزمایش، به درخواست خودم و صلاحدید پزشک معالج چندین نوع تست دیگر هم انجام شد که همگی در جهت تشخیص سلامتی جنین بود و جوابهایشان خوشبختانه حاکی از تندرستی از پسرم بود.
اما مامان جان، روزی که قرار بود ایران را ترک کنیم ماجرای جالبی پیش آمد، از این جهت که فقط به اندازه یک تار مو با از دست دادن پروازمان فاصله داشتیم. قضیه از این قرار بود که در کنسول گری اینجا، سهوا مهر عدم اجازه خروج از کشور زده شده بود، آنهم به دلیل عدم گذراندن خدمت سربازی. تصور کن اشتباهی از این خنده دار تر نمی توانست اتفاق بیفتد، آخر محمد سریازی اش را تمام و کمال گذرانده و تا جایی که می دانم، سربازی برای خانمها در ایران اجباری نیست!
البته می شد با مراجعه به وزرات امور خارجه و با يكروز علافي قضيه را حل و فصل كرد اما مساله اين بود كه مافقط چهار ساعت تا پروازمان زمان داشتيم و تازه ساعت ۳ نصفه شب بود! سرهنگ مسئول كاملا قبول داشت كه اين مهر نابجا و در اثر سهل انگاري همكاران سفارت بر روي پاسپورت هايمان نقش بسته است ولي در كمال آرامش ادامه مي داد: "چون چنين مهري در گذرنامه تان وجود دارد، شما نمي توانيد از كشور خارج شويد!" تصور كن چه حالي داشتم... خسته و بيمار بودم و به خاطر آنهمه دلتنگي كه بر سر مزارت كرده بودم، به كلي از پا افتاده بودم. به خاطر عدم همكاري مسئولان فرودگاه خشمگين بودم و از اينكه در نهايت بي گناهي و صرفا به دليل اشتباه لپي كس ديگري درگير چنين شرايط بغرنجي شده بودم، رنج مي بردم.
به گمانم دعاهاي تو يا پسر كوچولوي معصومم و يا صرفا لطف خدا بود كه كسي به دادمان رسيد: آقاي هاشمي. به محض اينكه از بي گناهي ما و عدم همكاري ساير مسئولين فرودگاه با خبر و مطمئن شد، دست به كار شد. دير وقت بود و همه كساني كه مي شد به نوعي دست به دامانشان شد، يا در خواب ناز بودند و يا اصولا علاقه اي نداشتند كه به خاطر دو دانشجو توي دردسر بيفتند. عاقبت گره مان به دست توانايش گشوده شد، بي آنكه بشناسدمان، چشمداشتي در ميان باشد و يا حتي اخم كند. هنوز هم شك دارم كه نكند اين مرد با صفا يكي از فرشتگان مقرب درگاه خدايت باشد. زماني كه از پله هاي بوئينگ بالا مي رفتم از خدا خواستم لياقت اين را به من هم عطا كند كه در زمان نياز، به هر نحوي كه از دستم ساخته باشد به همنوعانم كمك كنم: به اميد آنروز.
پا نوشت: دوستان، وبلاگهاي برخي از شما را نمي توانم باز كنم، دقيقا نمي دانم چه مشكلي پيش آمده است. اگر مي دانيد جريان از چه قرار است،لطفا من را هم بي خبر نگذاريد.
|
|