تبليغاتX
آینده
Lilypie 2nd Birthday Ticker
 
آینده
 
 
یادداشت های روزانه
 
سلام ماماني ماهم.

مامان جان من به يك بازي دعوت شده ام! از چند و چون آن بي اطلاعم اما ياركشي شده ام و بايد بازي كنم... همان طور كه يكروز انتخاب شدم كه متولد شوم! بايد آرزوهايم را بنويسم و بعد دوستانم را به بازي دعوت كنم: به نظر سرگرم كننده مي رسد. اين طور نيست؟

سالهاست كه از نيروي نهفته در دل آرزوها با خبرم. اگر جز اين بود نمي توانستم ادعا كنم كه به بسياري از آرزوهايم رسيده ام و تو كه بي طرف ترين ناظرم بوده اي، صادق ترين گواه اين مدعايي. براي من هميشه داشتن هر آرزويي با تلاش براي به دست آوردنش همراه بوده است. اما اميدهايي را كه امروز اين چنين به رديف خواهم نوشت آنهايي هستند كه به نيرويي فراتر از خواست من وابسته اند. براي آينده در كشكول درويشانه روياهايم چه دارم؟

  • مي خواهم يكبار ديگر در آغوشت بگيرم عزيز دلم. يكبار ديگر فرصتي باشد و من دستان خش خورده ات را ببوسم، ببويم و نوازش كنم. براي ديگران اگر محال باشد مادرم،‌ براي من هرگز نيست. من خوب مي فهمم سعدي شيرين سخن را كه گفت:

     در آن نفس كه بميرم در آرزوي تو باشم ------ بدان اميد دهم جان كه خاك كوي تو باشم

     به وقت صبح قيامت كه سر ز خاك برآرم------  به گفتگوي تو خيزم به جستجوي تو باشم

     حديث روضه نگويم گل بهشت نبويم   ------     جمال حور نجويم دوان به سوي تو باشم

     به خوابگاه عدم گر هزار سال بخسبم -----      ز خواب عاقبت آگه به بوي موي تو باشم....

  • آرزو دارم كه كودك خفته در بطنم سالم باشد و باهوش. به گمانم از آنچه به ژن هايش بسته است چيزي جز اين نمي خواهم. خوابهاي زيادي براي آينده كوچولويش ديده ام مامان بزرگ! اما مي دانم كه براي به دست آوردنشان بايد به سختي بجنگم. براي آموزش هاي ماندگارش، تربيت صحيحش،‌ شخصيت والايش، تغذيه به جايش و هر آنچه كه مادري مي تواند براي فرزندش آرزومند باشد. اما من به همكاري دي. ان.اي هاي ظريف او و اراده آفريدگارش هم نيازمندم تا كودكي سالم، با هوشي سرشار به دنيا بياورم!
  • دلم مي خواهد كه خانواده ام را كه هزاران هزار كيلومتر از من دورند در سلامتي و خوشبختي ببينم. برايشان دعا مي كنم،‌ اگرچه خوب مي دانم تو هم هر روز همين كار را مي كني،‌ در بهشت جاوداني ات. كه مطمئنم اگر جهان ديگري وجود داشته باشد،‌ بي هيچ شكي، سالار بهشتش تو هستي عزيزم.
  • دوست دارم محمدم را هميشه سرشار از نيروي زندگي و شانه به شانه ام در آينده پيش رو ببينم،‌ در كنار دختر/پسري كه در راه دارم. به گمانم سرنوشت هم در اين امر دخيل باشد،‌ من هم همه تلاشم را مي كنم كه خانواده كوچولوي خوشبختي بسازم.
  • آرزو مي كنم كه هرگز هيچ مادري را جداي از جگرگوشه اش نبينم و اگر دلي هست كه در فراق داشتن فرزندي مي سوزد،‌ صميمانه آرزومند آنم كه كودكاني چراغ دل اين زنان دردمند را روشن كنند.

يك قلب و اينهمه آرزو؟ من هم بشرم مامان: آرزوهايم تمامي ندارد! مي خواهم از نگين عزيزم براي دعوتش تشكر كنم و از دوستانم هر دوي ريحانه ها (مامان های فرشته کوچولو و نی نی گولو)،‌ ليلا(همسر آقای همسر!)، نيلوفر(مامان تارا کوچولو)، شیما (مامان کوچولو)و‌ بهار(زندگی جدید) بخواهم كه از آرزوهايشان بنويسند، باشد كه جهان صداي خاموش اين خواسته ها را بشنود و لبيك گويد: آمين.

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

امتحاناتم از راه مي رسند: يكي يكي. برنامه ريزي ساده اي براي درس خواندن دارم: هر زمان كه فرصت شد مطالعه كن، هر زمان كه خسته شدي بخواب و تا پنجشنبه هفته ديگر هر كاري جز اين دو موقوف!  مامان جان با اينهمه هنوز هم نمي دانم كه آيا شانس اين را خواهم داشت كه واحد هاي باقيمانده را پاس كنم يا نه (جاه طلبي گرفتن بهترين نمره كلاس را هنوز فراموش نكرده ام، اما زياد روي آن حساب نكن!). اگر به من نخندي....در واقع مي ترسم!  

كوچولوي من اين هفته به يك لوبيا تبديل شده. از آن لوبيا هاي سحرآميز كه ميليونها استعداد بالقوه در خود دارد! توي ذهنم تصورش مي كنم:‌ لپهاي برآمده صورتي،‌ موهاي خرمايي و چشمهاي بفهمي نفهمي روشن. راستش مامان جان توي دنياي خيالي ذهنم كمي هم از هوش رياضي فوق العاده ات را به عاريت گرفته ام. يعني مي تواند مثل تو ضربهاي دو رقمي را ذهني حل كند؟‌ شايد هم به پدرش رفته باشد: و اين يعني داشتن استعداد باور نكردني در زمينه  علوم كامپيوتر و جبر. نكند مثل مادرش به واژه ها و جادويشان در نوشته ها علاقمند باشد؟ هر گزينه اي كه انتخاب شده باشد، قبول. فقط دلم مي خواهد سالم باشد و باهوش، (اين را پيش از اين هم گفته بودم. نه؟) و ته دلم نگرانم...  

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 25 اردیبهشت1386ساعت 16:45  توسط لیلی  | 
مامان خیلی خیلی عزیزم:

بالاخره سه شنبه ای که اینهمه انتظارش را کشیده بودم از راه رسید: با یک پگاه صورتی و دلپذیر.... ساعت ده دقیقه به یک ظهر بود که دوان دوان به کلینیک رسیدیم: یک اتاق انتظار با صندلی های حصیری تیره، تابلوهای باسمه ای روی دیوارها و میز چوب گردویی وسط اتاق. اسم "دکتر یوهانس لارسون، متخصص زنان" روی یک پلاک نقره ای حک شده و کنار در اتاق نصب بود. کسی سر ساعت یک از راه رسید و وارد اتاق شد، به خودم گفتم: "این دیگه خودشه!" و این نظر وقتی تایید شد که ۲ دقیقه دیگر با لباس سفید بیرون آمد که : "خانم لیلی..." و مرا به داخل اتاق راهنمایی کرد. اتاق کوچولوی نورگیری بود با یک عالمه گل و گلدان و یک کتابخانه نقلی و یک دستگاه سونو گرام. برای دکتر که چشمهای آبی و گوشهای بزرگ داشت و فورا برایت حسی از اطمینان ایجاد می کرد توضیح دادم که فقط به زبان انگلیسی صحبت می کنم. خوب جریان چیست؟ "مشکلی پیش آمده... من فکر می کنم که باردارم!" به گمانم خیلی رنگ پریده و مستاصل به نظر می رسیدم : خوب این که یک مشکل نیست!  مگر این که نخواهم بچه را نگهدارم... "خوب به گمانم بخواهمش!" پس اولین کاری که باید انجام شود یک آزمایش سرپایی است و این طور بود که نمونه مایعات بدنم گرفته شد و من توی اتاق نشستم تا پزشک برگردد. وقتی دوباره آمد لبخندکی به لب داشت که:

 !If you are searching for an answer, yes! You are pregnant. congratulations

 

نمی دانم چه سری در این خبرهست که انسان را منقلب می کند. در آن لحظه خاص انگار برای یک لحظه قلبم از جا جهید! و خون به صورتم هجوم آورد... مامان جان وقتی شنیدی که قرار است به دنیا بیایم چه حسی داشتی؟ وقتی کسی به دانسته درونی ات صحه گذاشت چطور؟ آیا همه همان وجد بی حد و حصری را که من احساس کردم حس می کنند؟ نمی دانم!

دکتر یوهانس به چند سوال کوتاهم پاسخ های طولانی داد، دارویی را که نادانسته در روزهای اول بارداری مصرف کرده بودم چک کرد و کله اش را تکان داد که: کاملا برای جنین بی ضرر است. نه ویتامینی برایم تجویز کرد و نه مرا از کاری منع کرد! کلی تعجب کردم وقتی گفت: "اگر این بارداری طبیعی بوده و اگر تو کسی بوده ای که قبل از حاملگی مثل همه انسانها تغذیه نرمال و صحیح داشته ای، به هیچ مراقبت خاصی نیار نداری"، در مورد ورزش چطور؟ "هر کاری که فکر می کنی احساس بهتری به تو می دهد انجام بده و هرچیزی را دوست داری بخور، حتی اگر این کار دویدن باشد. یاد بگیر که به زبان بدنت گوش کنی.  بدنت به تو می گوید که چه چیزی خوب است و چه چیزی نه. فقط خودت را خسته نکن و اگر می توانی بیشتر استراحت داشته باش." و بعد طبق یک اصل کلی مرا به یک درمانگاه مخصوص مادران ارجاع داد. 

 

توی درمانگاه که مثل یک خانه با اتاقهای متعدد به نظر می رسید، ۶ مسئول خانم حضور داشتند که با لباسهای آبی یکدست و لبخندی به لب این طرف و ان طرف می رفتند. یکیشان به کمکم آمد: لیزا. خانم موبور مهربان و ۵۰ ساله ای که با محبت فراوان خودش را معرفی کرد و من کلمه مناسبتری از "ماما"برای معنی لغتی که به کار برد پیدا نمی کنم. اما در واقع وظایفی را که برایم تشریح کرد، نشانگر بار سنگینی بود که به دوش داشت و به نحوی عمق رابطه ای را که قرار است در این هفت ماه با او داشته باشم به من یادآوری کرد. گویا هر زنی لازم است که در طی بارداری زیر نظر مستقیم یک ماما باشد. این ماما مسئول چک آپ و کنترل شرایط عمومی بیمار است و در ضمن همه آزمایش ها و قرارهای ملاقات مادر با پزشک و بیمارستانی که نهایتا محل تولد کودک خواهد بود با نظارت و هماهمنگی او انجام می شود. 

 

لیزا مرا به اتاقش برد و بعدا محمد را هم دعوت کرد. به همه سوالاتم با آرامش و مهرخند جواب داد و برای تهوع و بیماری صبحگاهی ام دارویی را تجویز کرد (که به هر حال تصمیم گرفته ام تا زمانی که تحملم را از دست نداده ام، نخورمشان). گفت که تولد بچه همزمان را میلاد مسیح و در بیمارستان "ک" خواهد بود که بگویی نگویی مایه مباهاتم شد: آخر این بیمارستان از بزرگترین و مجهزترین بیمارستان های شمال اروپا است.

 

وقتی برایش تعریف کردم که بر خلاف همه مردم عصرها دچار تهوع می شوم، آنرا به خستگی و فشار احتمالی نسبت داد که به بدنم وارد می کنم. در جواب سوالم که چرا با اینکه عمیقا احساس تشنگی می کنم نمی توانم آب بخورم از من خواست که وعده های آب و غذایم را به قسمت های کوچکتر تقسیم کنم تا شاید بهبودی حاصل شود. مامانی عزیزم قرار ملاقات بعدی ما ۵ ژوئن (نیمه دوم خرداد) خواهد بود! تا آن موقع نه آزمایشی، نه چک آپی و نه حتی ویتامینی! وقتی محمد ابراز تعجب کرد لیزا با یکی از همان لبخندهای مشهورش گفت که همه چیز چنانکه باید پیش می رود و این روند یک روند روتین است! نمی دانم شاید هم حق با اوست و نگرانی ما بی مورد.

 

راستی مامان جان بالاخره طبق قرار قبلی آمدن کوچولو را به خانواده هایمان گفتیم، البته تو که از خیلی پیشتر همه چیز را می دانستی... وقتی محمد گوشی تلفن را به دستم داد تا با مادرش صحبت کنم، از اینکه شنیدم صدای مامان محمد پشت خط تلفن می لرزد یکه خوردم! یعنی این خبر تا این حد می توانست برایش مهم باشد و من بی خبر بودم؟ نمی دانم شاید هنوز مادر نشده ام که بدانم. آبجی لاله هر روز برایم اس.ام.اس می زند و داداش ها و بابا زود به زود جویای احوالم می شوند، اگرچه اصلا به روی هم نمی آوریم که چیزی می دانیم! به هر حال آنها از من خیلی دورند مادر جان و نه می خواهم و نه اصلا امکان پذیر است که شریک مشکلاتم باشند. تا پایان هم جز این که "حالم خیلی خوب است" و "هیچ مشکلی ندارم" هیچ حرف دگری از من نخواهند شنید: مطمئن باش!

 

مامانی عزیزم دلم، نگران من اصلا نباش چرا که محمد شده همه خانواده و همه کسم که علاوه بر درس خواندن و کار کردن، همه کارهای خانه را مردانه به دوش کشیده و  به جز آن، ناز مرا هم می خرد تا بلکه لقمه ای غذا بخورم...به گمانم تو راست می گفتی که محمد نجیب ترین مرد دنیاست، همیشه حق با توست مادر.

 

شروع کرده ام به خواندن و دوره کردن درسها و تا کمتر از ۱۴ روز دیگر با اولین شان روبرو می شوم. حالم برای درس خواندن مساعد نیست، به نظرم چند کیلویی هم لاغر شده باشم، از همه غذاهای دنیا متنفرم... اما مامان من دختر توام! تو همان کسی هستی که ماه ها درد را تحمل کردی و خم به ابرو نیاوردی فقط برای اینکه عاشق تحصیل علم بودی... ناخلف باشم اگر... من همه تلاشم را می کنم قول می دهم که سرافکنده ات نکنم... راستی درس امروز عصرمان را پروفسور لارس ازدانشگاه برکلی آمریکا و از طریق تله کنفرانس تدریس می کند. با اینکه این مبحث خاص را دوست ندارم ولی از نوع درس ارائه شده که پر از نکات جدید است لذت می برم... 

 

مامان جان دوستان جدید وبلاگی ام را که حتما می شناسی. چه دوستشان دارم! آنها با مهر دوردستشان شرمنده ام می کنند... بگذار شعری را از نویسنده ای که دوست دارم تقدیمشان کنم:

 

" بزن بزن مرا  

همچو الماس سختم من

و از آن نمی شکنم.

 

بکش بکش مرا 

همچو ققنوسم من

که از خاکستر خود می زاید

و از مرگ خود زندگی می یابد

که از آن نمی میرم..."

  

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 19 اردیبهشت1386ساعت 7:2  توسط لیلی  | 
این هفته برای من هفته اولین هاست!

  • اولین دوستان وبلاگی

یک عالمه دوست نتیجه حرفهای من با توست. این درست که نمی شناسمشان اما شاید همین بهترین قسمت قضیه باشد. وقتی می بینم که حرفهایم با تو در گوش جان اینهمه دوست طنین می افکند لذت می برم... باور کنی یا نه کمتر احساس تنهایی می کنم. ممنونشان هستم مادر جان که گاه به گاه به خانه کوچکم سری می زنند و پاسخم می گویند. بعضی شان مثل تو، عزیز دلم، مادرند و برخی مثل من چشم به راه آینده ای و عده ای هم دوستان هم اندیشه اند و هم قلم، هر چه هست غریبه نیستند: هم وطن هستند!

  • اولین روز ماه می

اولین روز ماه می اولین روز بهار برای مردم این سرزمین پر از برف و یخ است. با دوستان ایرانیمان تصمیم گرفتیم به جشن هایشان سری بزنیم. راستش اینکه کنجکاو بودیم بدانیم این مردم برای بهار چه می کنند، مخصوصا اینکه شنیدیم قرار بر این شده است کارناوال بزرگی در منطقه ای برقرار باشد و ورود برای دانشجویان آزاد است. این بخش از شهر منطقه کوچکی است که مثل خالی بر لپ شهر نشسته و یک ساعت و اندکی با مرکز فاصله دارد.

مادرجان به دیدنش می ارزید! بخشی از محوطه باغ وحش بزرگی بود بی میله و زندان، البته با حصار و پرچین. محل های خاصی داخل لانه های تعبیه شده بود که بازدید کنندگاه بی دغدغه می توانستند حیوانات را در محیط طبیعی زندگی شان (یا حد اقل آنچه از این محیط بازسازی شده بود) ببینند.فک های تنبل با پوست خال مخالی و چشمهای منجوقی شان با کنجکاوی نگاهمان می کردند همان طور که ما توی نخشان رفته بودیم! خرسها کنار آب سر به سر زاغهای آبی-طلایی می گذاشتند و بوفالوی خپل، حتی نگاهمان نکرد انگار ما حتی از مگسی که روی دماغش نشسته بود کم ارزشتر بودیم! عاشق سمورها شدم که توی لانه شان شانه به شانه خوابیده بودند و بزغاله ها که بچه ها اجازه داشتند نوازششان کنند و اغلب با کلی ذوق و شوق همین کار را می کردند!  

بخش دیگر شهر در واقع باقیمانده یک دهکده قدیمی بود: مغازه های عطاری و بقالی، ماست بند، نانوایی. در یکی از همین دکان ها بشکه های چوبی را دیدم با سرپوش های سنگین. محمد هم عاشق آلت  موسیقی بسیار کوچکی شد به اندازه یک انگشدانه: به چرخ دنده های ببچ می مانست. بی اغراق نبوغ مهندسی قابل توجهی در ورای آن نهفته بود. با چرخاندن دسته هندل مانندی دنده ها می چرخیدند و موسیقی پخش می شد: بی یک نت پس و پیش.

در نهایت در آمفی تئاتر بزرگ (کنار آسیاب های بادی بسیار قدیمی) موسیقی زنده در حال اجرابود، رقص های محلی، آواز، همخوانی، تئاتر. من مجذوب گروه کری شدم که آخر از همه کارش را شروع کرد. در این موسیقی کهن که در طی قرن ها قوام یافته بود چیزکی از شراب کهن فرهنگ و صلح بود که مرا منقلب کرد: انگار که سرزمین یخزده برای من آواز می خواند...

عاقبت آتش عظیمی افروختند که اخگرهایش را به گمانم از کیلومترها دورتر می شد دید و در سایه شعله هایش مردم به احترام صدای پای مخملی بهار سکوت کرده بودند. جایت برای دیدن اینهمه زیبایی خالی بود مادر.

  • اولین قرار ملاقات با پزشک

سه شنبه هفته آینده نخستین قرار ملاقات من با پزشک است و واقعا می ترسم نکند آنهمه زبان هم را نفهمیم که او بتواند مرا راهنمایی کند. نمی دانم چه نوع آزمایشی در این کشور روتین است و باید انتظار چه چیزی را داشته باشم! ولی هر چه باشد حرف های زیادی برای گفتن به تو خواهم داشت.

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 12 اردیبهشت1386ساعت 11:7  توسط لیلی  | 
مادر عزیزم

نمی دانم باید چه بگویم و از کجا بگویم. اگر زمان و مکان جور دیگری بود، شاید می دانستم: کافی بود گوشی تلفن را بردارم و شماره ات را بگیرم که: مامان جان به زودی من هم مادر می شوم...

اما هیچ ممکن نیست. من هزاران هزار کیلومتر از ایران دورم و تو در قلب منی، و جهانی که ابعادش را با واحد های اس.آی نمی سنجند. شاید هم می دانی. شاید هنوز هم با آن حس مادرانه ات تمام رازهای مگوی زندگی ام را پیش از گفتن خوانده باشی. اگر هنوز هم دوستم داری مادر، می دانم که خوب می دانی.

به من یگو که خوشحالی. بگو که به آرزویت رسیده ای. دلداریم بده که سخت دلتنگم. من مانده ام و امتحانات پیش رو: دقیقا ۲۲ روز دیگر. بعد آن هم تز کارشناسی ارشدم که چالش هنگفتی را می طلبد. نگرانی ام از این است که نکند نتوانم به موقع تحویلش دهم. تازه بعد آن با استادم چه کنم که قرارمان بر این بود کم کمک بشوم دانشجوی دکترای او: آن هم دانشجوی بورس و این یعنی زندگی مرفه، حق اقامت برای ۴ سال دیگر و تضمین شغلی حتی پیش از پایان تحصیلاتم. اگر بدانی که از میان ۳۰ نفر از همکلاسی هایم فقط من بودم که چنین پیشنهادی داشتم، مرا به خاطر تصمیمی که گرفتم سرزنش می کنی؟ 

مامان من می ترسم. از سرنوشت انسانی که برای پذیرفتن مسئولیت زندگی اش اعلام آمادگی کرده ام می ترسم. از این که نتوانم به اندازه تو مادر فداکاری باشم می ترسم. از اینکه بعدها به خاطر از کف دادن فرصت های طلایی ام پشیمان شوم می ترسم. از اینکه دوستش نداشته باشم می ترسم. تو فکر می کنی که من از پسش بر بیایم؟

محمد، انگار آرام آرام است، ته دلش غنج می رود برای دخترش. (حالا از کجا چنین حدسی زده الله اعلم). اما آخر تو بگو: اینجا در این سرزمین سرد و غریب، بی آنکه یک آشنا کنارم باشد، با اینهمه مشکلات ریز و درشت، چطور می شود انتظار داشت که همه چیز به خوبی پیش برود؟

آیا خوشحالم؟ نمی دانم، فزصتی برای تحلیل اینهمه حسی که بر سرم آوار می شود نداشته ام. هنوز ۲۴ ساعت هم نیست که از بودنش اطمینان یافته ام. آیا غمگینم؟ هنوز حتی باور هم نکرده ام. غم حس قشنگی است اگر مجالی باشد. اگر توان بازگرداندن زمان را داشتم چه می کردم؟ به گمانم باز هم بودن او را انتخاب می کردم تا نبودنش.

عزیزم، من بسا درس های زندگی را از تو دارم. به من یاد دادی که مسئول تصمیمهای پیشینم باشم، حتی اگر در حال همه چیز چنانکه باید پیش نرود. به حکمت هم معتقدم - مثل تو - که گاه زمان و مکان به گونه ای در گردونه بعد به هم می پیچند که تو رهرو راه خاصی باشی. " این تو نیستی که فرمان می رانی، او همه چیز را چنانکه باید هدایت می کند". اما کمی سرگشته ام. دعایم کن عزیزم که سخت محتاج آنم.

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 9 اردیبهشت1386ساعت 22:59  توسط لیلی  | 
سلام دوباره!

من چه سبزم امروز و چه اندازه تنم هشیار است،  نکند اندوهی سر رسد از پس کوه؟

مامان جان امروز با پروفسور "اوربان" کلاس داشتم. چه لذتی دارد سر کلاس او نشستن! نمی دانم کدامیک از خصایصش از او استاد نابی می سازد: انگلیسی بسیار سلیس، ذهن آرام، هوش تیز یا متانت ذاتی اش؟ دانش محضی که از زبانش جاری می شود مرا به دنیاهای دوردست می برد، انگار که نشسته بر قایق چوب پنبه ای در اقیانوس نادانسته هایت شناور باشی و ذره ذره از این علم هر دم بر قلب خشکسالی زده ات بچشانند! نحوه شیوای تدریسش گفته محمد را در مورد یکی از اساتیدش به یادم می آورد که: "بعد از تمام شدن درسش، انگار می توانم دنیا را تغییر دهم و به روش بهتری از نو بسازمش".

 ترم قبل این شانس را داشتم که ۵ واحد درس با او بگذرانم و او به سبک معلمی-دانش آموزی دست دلم را گرفت و به جهان ناشناخته ای آوردم: مبحث درسی او هیج ارتباطی به پیش زمینه من نداشت، و مجبور بودم برای شرکت در کلاسهایش یک ساعت تمام با مترو مسافرت کنم،آن هم هفته ای ۳ بار! اما در آن هوای سرد آمفی تئاتر، حسی داشت که بنشینی و به غژغژ گچ روی تخته قهوه ای کلاس گوش کنی. آخر می دانی این پرفسور همه چیز دان من اصلا میانه خوبی با وایت برد و اسلاید ندارد: یعنی آن چه که روند عادی این دانشگاه است.

باز هم نعمتی است که این ترم به عنوان استاد میهمان، ۲ نشست با او خواهیم داشت، اگرچه آن قدر تکلیف داده که به نظرم باید بازهم تعطیلات آخر هفته را یکسر بخوانم و بخوانم و بخوانم. اما نگران نباش، دیگر برایم عادی شده است. مثل همان ضرب المثل انگلیسی که می گوید:" انسان به همه چیز عادت می کند، حتی به آویخته شده به دار."   

 |+| نوشته شده در  جمعه 7 اردیبهشت1386ساعت 16:26  توسط لیلی  | 
سلام مامانی قشنگم.

دیشب خوابت را دیدم. مهمان خانه ات بودم. آمدی و کنارم ایستادی که: "برای صبحانه فردا چی برات درست کنم؟" . بیمار بودی. درد امانت را بریده بود با آن چادری که اغلب موقع کار پر شالت هست. حیران مانده بودم که چه لذتی دارد این عشق! اما مگر نه اینکه من هم همیشه دوستت داشته ام؟ " مامان جان، صبحانه می خواهم چکار؟" . سرت را تکان دادی، همان طور که همیشه وقتی از من مایوس می شوی تکان می دهی، وقتی می بینی که هنوز هم که هنوز است، با این قد و بالا کودکی بیش نیستم! من را به حیاط بردی. باغچه مان خالی خالی بود، نه مثل هرسال پر از گل و شکوفه و ریحان. حتی درختهای هرساله توت و انجیر هم آنجا نبودند. دلم گرفت از لختی خاک آلوده اش. وسط باغچه را کندی و یک سبد پر از گردو بیرون کشیدی، یکی از گردوها مال من بود، شکستمش: پوست کاغذی و طعم شیری اش را هنوز هم با انگشتان ذهنم حس می کنم. آن یکی را به کسی دادی که کنارم بود و من هرگز ندیدمش و نمی دانم چه کسی ممکن است بوده باشد.

از خواب پریدم. ۶ بود و همزمان محمد از راه رسید، خسته ازکار شبانه و خوشحال از این که بیدارم به هزار زبان مهربانی سلام کرد، سفره کوچولویمان را پهن کرد و برایم گردو شکست. با اینکه هیچ میل نداشتم، به یاد سر تکان دادنت همه را خوردم: تا دانه آخر. ببینم نکند با محمد قرار و مدار گردو خوراندن به من را داشته اید، از شماها هیچ بعید نیست!

مامان جان می بینی چه مردی است این محمد! تو که آنهمه دوستش داری... اما چیزی که هست او نمی داند این که دور بودن از عزیز ترین عزیزان چه حسی ممکن است داشته باشد. او نمی داند که چقدر بی تو و آن چشمهای بسیار بسیار مهربانت دنیا انگار برایم جای کوچکی است، همانقدر که پوسته برایه مغز گردو. وقتی محمد گوله های اشکم را پاک می کند، یا به بیهودگی می کوشد که تو را از پس زمینه ذهنم بزداید تا مگر این همه درد نکشم ، چیزی توی گوشم می گوید که: "او نمی داند" و مامانی عزیزم، کاش می شد که هرگز هیچکس نداند... چقدر بی تو پوچم!  

مامان جان مرا ببخش که جز گله و دردرل چیری برای گفتن ندارم. نکند این همان ناشکری باشد که دم به دم مذمتش می کردی. می دانم، محمد اینجاست و سلامتی ام که به معجزه می ماند (آخر خوب می دانی که بیمار بودم) و این که عاقبت شده ام یکی از بهترین های کلاسمان، که مایه افتخار تو و پدر باشم. و باید شکر گوی بهار بمانم و این لاله های زرد روبروی پنجره اتاق و در دوردست ها آن جنگل کاج کهن. حتی این که روزها همچون بند شلوار قرمزم کش می آیند، مثل این که هرگز تمامی نداشته باشند...

همچنان که همیشه یادم داده ای: شکر. 

 |+| نوشته شده در  جمعه 7 اردیبهشت1386ساعت 8:20  توسط لیلی  | 
سلام عزیزم: مامانی خوشگلم.

امروز بسته پستی که مدتها پیش از این سفارشش را داده بودم رسید. هیچ چیز خاصی توی آن نبود، کم کم این که چیزی که به ریختن اشک های من ختم شود: چند جفت جوراب مردانه، شلوار ورزشی، کتاب و مداد رنگی، یک قابلمه با سایز کوچک. اما تو خیلی خوب می دانی چیزی که اشک مرا درآورد نه آن قابلمه بود نه آن قرص های سرما خوردگی: آن محبت های کوچکی که در بسته بندی به کار رفته بود و می دانم کار بابا است، جمله داداش بابک که نوشته بود: "روی قشنگت را از دور می بوسم" ، قاب عینکی که آبجی لاله با سلیقه ظریف خودش خریده بود. انگار همه تان یکی یکی از جلوی چشمم می گذشتید و قلبم برای همه شما بی تابی می کرد. مامانی بسیار عزیزم. بسته من پر پر بود، اما مگر کدامیک از ساکنانش می توانستند خلا عمیقی که در اندرونه اش وجود داشت پر کنند؟ چرا تو چیزی برایم نگذاشته بودی؟ چیزی که بدانم با عشق ناب ساخته شده است، چیزی که نشان دستهای مهربانت - که آنهمه می پرستمشان - رویش باشد؟ مرا ببخش که اینهمه آزارت می دهم: اما باور کن دست خودم نیست، دلم لک زده، برای سرزمینم، شهرم، خانواده ام، و بیشتر از هر چیز دیگری برای تو مادر. 

مامانی به من بگو، کی اینهمه درد تمام می شود؟ بگو کی دوباره می بینمت، می بوسمت، می بویمت؟ بگو کی صدایم می کنی که " بیا ببوسمت عزیزم؟". بگو که اینهمه رنج را فقط در کابوسی دیده ام که تو خیلی زود من را از آن خواهی کند، "لیلی ، ببین صبح شده، چرا بیدار نمی شوی؟"

مامان، فقط یکبار دیگر صدایم کن! زودتر از آنچه فکرش را بکنی بیدار می شوم، من منتظر یک تلنگرم، به خدا قسم که بیدار می شوم! آنوقت شاید به همه آدمها بگویم که زندگی در کنار عزیزان چقدر شیرین است و اینکه هیچ لذتی را بالاتر از این نشناخته ام. بگویم که حاضرم برای اینکه یکبار دیگر تو برای سرما نخوردنم رویم را با چادر نمازت بکشی، آماده ام از هزار مدرک تحصیلی که به خاطر آن ترکت کرده ام بگذرم.... و همه اینها هست اگر یکبار دیگر بشنوم که صدایم کرده ای.. شاید هم نگویم مامان جان. شاید حوصله اش را نداشته باشم، شاید فقط بغلت کنم و همه قلبم را برایت گریه کنم، اصلا ما را چه به مردم دنیا؟ همین عشق مادری و فرزندی ما را بس!

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 5 اردیبهشت1386ساعت 17:8  توسط لیلی  | 
سلام!

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 2 اردیبهشت1386ساعت 21:42  توسط لیلی  | 
 
  بالا