Lilypie Kids Birthday tickers
 
آینده
 
 
یادداشت های روزانه
 

برچسب‌ها: گفتمان ها
ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 23 بهمن1393ساعت 10:25  توسط لیلی  | 

برآ ای آفتاب، ای توشه امید!

برآ، ای خوشه خورشید!

تو جوشان چشمه ای، من تشنه ای بی تاب

برآ، سر ریزکن تا جان شود سیراب

***

چو پا در کام مرگی تند خو دارم،

چو در دل جنگ با اهریمن پرخاشجو دارم،

به موج روشنایی شستشو خواهم،

ز گلبرگ تو، ای زرینه گل: من رنگ و بو خواهم

***

شما ای قله های سرکش خاموش،

که پیشانی به تندرهای سهم انگیز می سایید،

که بر ایوان شب دارید چشم انداز رویایی

که سیمین پایه های روز زریزا به روی شانه می کوبید

که ابر آتشین را در پناه خویش می گیرید

 ***

غرور و سربلندی هم شما را باد!

امیدم را برافرازید،

چو پرچم ها که از باد سحرگاهان به سر دارید

غرورم را نگه دارید،

بسان آن پلنگانی که در کوه و کمر دارید.

***

پیش می آیم،

دل و جان را به زیورهای انسانی می آرایم

به نیرویی که دارد زندگی در چشم و در لبخند

نقاب از چهره ترس آفرین مرگ خواهم کند.

***

راه جویانی که می جستند، آرش را بروی قله ها، پی گیر،

باز گردیدند.

بی نشان از پیکر آرش،

با کمان و ترکشی بی تیر.

آری، آری جان خود در تیر کرد آرش.

کارها صدها صدهزاران شمشیر کرد آرش...

 سیا*وش ک*سرایی

زندگیت، تولدت، بیماریت حتی هجرتت را که از نو می خوانم، تو را مبارز نستوهی می یابم که نهراسید، که خواست که رفت، که شد. زندگی ات قصه ای است پرخم اما بی خدشه، که هرشب و روز به گوش دردهای خود واگویه می کنم. این همان ارثیه ارزشمندی است که برایم واگذشتی پدر. هرکجا که هستی عزیز دلاورم، شاد باش. پروازت به سوی قله های جاودانگی مستدام.

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 23 بهمن1393ساعت 1:23  توسط لیلی  | 
طی یک عملیات گیس و گیس کشی، دندان بالایی اش افتاد، یا بهتر است بگویم کشیده شد. هم از خون روی انگشتانش می ترسید و هم اصرار داشت خودش در بیاورد این دندانی را که چند روزی بود با هر لقمه ای که توی دهانش می رفت اشکش را در می آورد. 

این سومین دندان بود، اما دو تای پایینی موجودات کنجکاو و عجولی بودند و قبل از افتادن شیری ها آمده بودند و  سنگین و رنگین جلوس کرده بودند سرجایشان. بنابراین وقتی شیری ها رفتند و زیر بالش و از آنجا تبدیل شدند به هدیه فرشته دندانی، آب از آب تکان نخورد. حالا ما عادت نداریم به دیدن این جای خالی دوست داشتنی و سین های نوک زبانی. 

این درست که از چند ماه قبل و با بزرگ شدن فکش دندان ها از هم فاصله گرفته و نظم و زیبایی شان را از دست داده بودند. اما این نشانه آشکار از شکوفندگی دانه کوچولوی زندگی ام مثل هر سقلمه دیگری همزمان که شادم کرد، به فکر واداشتم. او  هیچ نمی داند که این دندانی که امروز توی قوطی آبی است، وقت شکافتن لثه چنان بی تابش کرد که قلب ما را هم درید... * نمی داند که این دندان فقط تکانکی است رو به جلو از عقربه ثانیه شمار زندگی و اگر برای او مژده فردا و طلایه جوانی است این منم که در سراشیبی ناگزیرش این موهای سپید را در بناگوش می پرورم...

 

* «... دندان انديس دو هم كه در همسايگي دندان نخستين بالاخره رخ از نقاب بركشيد و به لبخندهاي پسركمان حلاوتي خرگوشي! داد. اما از آن يك هفته اي كه در گير و دار در آوردنش بوديم و بي تابي هاي آراز و فريادهاي بي دليل و حرص خوردنهاي عجيب و جاي گازهايش روي سر و صورتمان اصلا نپرس كه فراموش شدنش بهتر است. .. » نوشته شده به تاریخ یکشنبه چهارده مهر 87


برچسب‌ها: نگار من
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 1 بهمن1393ساعت 20:0  توسط لیلی  | 
یادت نرود پسرم٬

 جواب هیچ قلمی گلوله نیست.

***

حالا که همه جا صحبت از این حمله تروریست ها به دفتر روزنامه ای در پاریس فرانسه است، انگار من و همه کسانی که به نحو محسوس یا نامحسوسی به اس-لام مربوط می شویم در مظان اتهامیم. امروز صبح شنیدم که همکاری در جمعی می گفت:

«این هایی که از ناکجا آباد میان و واسه خودشون آدمی می شن، چرا یه ذره احساس دین نمی کنن نسبت به میزبانانشون؟ چرا فکر نمی کنن که برای یک زندگی متمدنانه سر از این جا درآوردن و حالا باید متشکر باشن؟ 

« به فرض که حق داشته باشن برای ناراحت بودن، همه آدمها ممکنه از چیزی یا کسی به دلیل خاصی ناراحت بشن، اما اینها، باور کنید اینها همه شون وحشی ان...»

و قطع کرد صحبتش را به محضی که وارد اتاق شدم. یک لحظه به قدری احساس گناه کردم که انگار این من بوده ام که دیروز رفته ام و کلاشینکف کشیده ام به روی ده دوازده تا کاریکاتوریست و خبرنگار و  آبدارچی و دوباره این منم که موقع برگشتن از فتح پیروزمندانه ام توی پیاده رو برخورده ام به مامور پلیسی که گلوله خورده است و ماموره التماس کرده که : «مرا نکش، خواهش می کنم!» و این منم که نگاه کرده ام توی تخم چشم هایش و مغزش را پاشیده ام کف خیابان.

خدایا ما را از شر آدم هایی که رده شریف و حمید و این همکار محترم قرار می گیرند محفوظ بفرما. 


برچسب‌ها: پسرانه
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 18 دی1393ساعت 9:23  توسط لیلی  | 

 

این نیم شبان کیست چو مهتاب رسیده؟       پیغمبر عشق است ز محراب رسیده

این کیست چنین غلغله در شهر فکنده         بر خرمن درویش چو سیلاب رسیده

این کیست بگویید که در شهر جز او نیست    شاهی به در خانه بواب رسیده

دلها همه لرزان شده جانها همه بی صبر     یک شمه از آن لرزه به سیماب رسیده

زان ناله و زان اشک که خشک و تر عشق است      یک نغمه تر نیز به دولاب رسیده

یک دسته کلید است به زیر بغل عشق        از بهر گشاییدن ابواب رسیده

 

هفت سال از آن روزی گذشت که مادر شدم - مادر تو - وه چه افتخاری دارد! مادرانگی ام امسال به مدرسه زندگی خواهد رفت در مهر عاشقی. 

***

بسا درس ها که از بودن در کنار هم آموخته ایم و پا به پای هم این راه را به قیمت تاول های خونین هموار کرده ایم. شانه به شانه هم سد ها شکسته ایم و بر دیوارهای نمور و آفتاب نخورده اندیشه ها پنجره های بی مرگ گشوده ایم.

به تو می بالم برای آنچه که هستی برای آن روشنایی که در چشم هایت بال بال می زند٫ آن شوق به زندگی٫ آن استقامت و صبر - آن قلب مهربان که در تسهیم مهربانی ها دست و دل باز ترین موجود دنیاست. برای بوسه های دلبرانه ات که هریک به هزار گنج می ارزد٫ برای همه داشته هایی که آرزو نکردم و داری و حتی همه نداشته هایی که می خواستم و نداری٫ برای خودت٫ برای هستی ات٫ برای این نقش نامیرا که فرهاد وار بر کوه سرنوشتم تراشیدی نازنین پسرکم.

از تو ممنون همسفر کوچک زندگیم و آرزویم شادکامی و سلامتی توست. زادروزت مبارک!

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 8 دی1393ساعت 10:0  توسط لیلی  | 
 
  بالا