تبليغاتX
آینده
Lilypie 1st Birthday Ticker
 
آینده
 
 
یادداشت های روزانه
 
سلام دوباره....

مامان جان اين عكس پاي آراز است. مي بيني عاشقانه دوستش دارم اين كف پاي نازنين را كه غرق روياي شبانگاهي است و اين انگشتها را كه مثل دانه هاي شن كنار ساحل يا نقطه چين حرفهاي ناتمام پشت سر هم رديف شده اند... عكس هويجوري هم هست، همان كه آراز قهرمان هر روز گازش مي گيرد! مامان جان مي داني؟ دل باخته ام به اين پسر كوچولو كه هر روز به روش كله اي (تكان دادن سر به طرفين) و برّه اي با ما ارتباط برقرار مي كند: "بَ بَ به به!!!" كه مي تواند معني بدهد: "ديگه دارم جوش ميارم ها"، "دوستون دارم به اندازه ستاره ها"، "بغلم مي كني؟"، "نمي دونم چمه ولي كيفم كوكه"، "مي آيي بازي؟"، "موهاتو كندم؟ حقت بود!"، "پام رفته لاي نرده دور تخت"، "دارم نخ دندان و پوست پيازي رو كه رو زمين پيدا كردن مي خورم"، "حال ميده كف زمينو ليس بزني"!!!! 

 وقتي چيزي را نشانش مي دهيم چشم مي سراند تا ببيندش و براي مچ چرخان دستهايش شعر مي خواند و چند شبي است كه فقط با نوازش و قصه به خواب مي رود به جاي شير خوردن.... سينه خيز هم كه مي رود و زيرجلكي نقشه مي كشد براي فتح قله هاي چهار دست و پا رفتن. اگر چيزي دم دست باشد مي كشدش طرف خودش و اگر آن چيز از خودش سبكتر باشد تسليم مي شود و مي آيد به سوي او... مثلا ميز ناهار خوري!!! اگر هم كه سنگين تر باشد كه آراز به طرفش كشيده مي شود مانند وقتي كه دودستي پايه هاي تخت را مي چسبد...

من و هويجوريپايي در روياي دويدن!

كم كم دارم روحيه آفتابي ام را پس مي گيرم از زندگي... خسته شدم از غرزدن! دلم لك زده براي اينكه بروم سر كوچه روزنامه فارسي بگيرم! سر شب سريال هاي صدتا يك غاز ايراني ببينم. غيبت كنم!  شايد اصلا قيد وبلاگ نويسي را بزنم! به به! دوباره بشوم بانوي نمونه خانه و سفره هاي رنگي بچينم و تعارف كنم و براي همسايه هايمان آش نذري ببرم! برنامه ريزي كرده ايم براي يك مسافرت كوچولوي ديگر در اواخر اين ماه ميلادي. نگران آراز هستم براي اولين سفر هوايي اش و گرماي هوا. اما به كمي آرامش رواني نياز داريم پيش از شروع زندگي دوباره در ايران. به قول دوست آلماني ام كاترين: "ببينيم زندگي، بعد ما را به كجا مي فرستد!"

با پسرم: عزيزم، يادت هست بار دومي را كه براي جشن نخستين روز بهار به پارك تفريحي رفتيم؟ بگذريم از اين كه باران آمد و موش آبكشيده مان كرد و نتوانستيم براي روشن كردن آتش بمانيم... همانجا بود كه آن چاه خشك كم عمق را ديدم پر از سر شيشه و درختي را كه به جاي ميوه پستانك داده بود! حيران مانده بودم كه اين يعني چه! عاقبت كسي پيدا شد كه بداند و برايمان توضيح دهد: اينجا محل ترك معتادهاي پستانك است! هر زمان كه كودكي به سني برسد كه پستانك خوري برايش مناسب نباشد،‌ يكروز بازي و تفريح و گردش را در اين پارك جايزه مي گيرد و بعد مي آيد تا ببيند كه پيش از او هم هستند كساني كه "گذاشته اند و گذشته اند" و بعد خودش هم پستانكش را همين جا رها مي كند و مي رود... به اين ترتيب مادرها و پدرها ديگر نيازي به فريب بچه ندارند و او هم با اين كار بزرگ شدنش را جشن مي گيرد و كمتر بهانه مكيدني پلاستيكي را مي گيرد... من هم عزيزم گاهي به اين عكس نگاه مي كنم و تسكين پيدا مي كنم. دوران دانشجويي را بايد همين جا تمام كنم و بروم به سوي "درختان حماسي". پسركم گرچه هيچ پستانك نمي خوري ولي تو هم عزيز دلم ناگزيري از اين كار كه رها كني گذشته را. مي بيني؟ لااقل تصويرهاي قشنگي برايت مي ماند از ديروز...

پستانكستان!

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 13 تیر1387ساعت 11:38  توسط لیلی  | 
مادرم!

"میدسومار" جشن میانه تابستان است در ۲۱ جون، جشن روزهای دم کرده و شبهای آفتابی. جشن لباسهای بومی و رقص دیوانه وار سرگیجه آور به دور تیرهای بلند گلباران. میدسومار امسال ما اما در خانه کارمن و اولی گذشت. خانه ای که قرار است تا یکماه دیگر با صدای خنده های پسرکشان: یوهانس از شور و شیرینی لبریز شود. برنامه، کباب بود و قهوه های دلچسب کارمن بعد از رگبار و گفتگوهای دوستانه و نانهایی که اولی با استعداد آلمانی قابل تحسینش پخته بود با مغز دانه آفتابگردان. همگی لذت بردیم از تماشای جنگلکی که زیر ایوان کوچولوی خانه شان را فرش کرده بود و برنامه موسیقی بین المللی که ترتیب داده شده بود و حتی آهنگهایی ضبط شده که اولی چندین سال قبل، وقتی که در یک گروه آواز مشهور عضو بود اجرا کرده بود.

مامانی من، گاهی پیش می آید که آدم با همه وجودش می فهمد که آنچه که تاکنون همیشگی می پنداشته ممکن است دیگر نباشد. نه اینکه نمی دانیم، نه! همه می دانیم... اما گاهی می شود که بفهمیم. با دیدگاه دیگری همه جا را می کاوم و با نگاه دیگری به جهان اطرافم نگاه می کنم. با هم شروع به انجام کارهایی کرده ایم که در این چند سال غربت انجامشان را به امروز و فردا موکول کرده ایم. جاهایی که ندیده ایم، کارهایی که نکرده ایم، طعم هایی که نچشیده ایم. مامان من خداحافظی تلخ است... زهرآگین! همه زندگیت را مسموم می کند. می ترسم! از آینده نامعلوم می ترسم! از همه چیزهایی که باید پشت سر بگذارمشان می ترسم. یادت هست یکبار همه بوته های رز آفت زده را از باغچه کوچکمان کندیم؟ دیدی هر کدام بخشی از ریشه هاشان را توی خاک نرم سنگین جا گذاشتند؟ از آن بخش وجودم که قرار است اینجا جا بماند می ترسم! هر روز مادرم به ناچار درسهایی را که برایم گفته ای مرور می کنم: در دایره قسمت، ما نقطه پرگاریم       لطف آنچه تو اندیشی، حکم آن چه تو فرمایی

 آراز من در آستانه ۶ ماهگی واقعا تغییر کرده است: بالیده است... می تواند وزنش را روی دستها و زانوانش تحمل کند. می ایستد ولی اگر تلاش کند که به چیزی که پیش رو دارد چنگ بیندازد، افتاده است! باید انتخاب کند: ایستادن و از حالت جدید لذت بردن یا دست یافتن به آنچه در چند قدمی اش چشمک می زند! داستانی که تا ابد برایش تکرار خواهد شد، آنقدر که تبدیل به داستان بی مزه ای شود... گاهی که حوصله گوش کردن داشته باشد نام اشیا محدودی را هم تشخیص می دهد و در جواب سوال: " آرازم، ... کو؟ " چشم می گرداند تا ببیندش. اسباب بازی ها را به هم می کوبد و در همین زمینه قاشق و قابلمه به اسباب بازی هایش افزوده شده و هیج بعید نیست همسایه هایمان از اینهمه دنگ و دونگ شاکی شوند! گوشت مرغ هم البته به جیره غذایی اش اضافه شده است... 

با پسرم: عزیزم، زیبایی وجود تو در کامل بودنت نهفته است. گاهی که خوابی کف پاهای نازنینت را تماشا می کنم که همیشه خدا از زیر لحاف شطرنجی ات بیرون می مانند. انگار حتی در خواب هم رویای هوا خوردن، دویدن و راه رفتن می بینند. تکان می خورند، چپ و راست می روند، با انگشتهای میلی متریشان برای هم خط و نشان می کشند. نگاهت می کنم مثل گیاه جوانه زده، جنین، غنچه، نهال، کوازار*، مثل کرم ابریشم. همه شان با وجود ابعاد کوچکشان وقتی با همنوعان رسیده شان مقایسه می شوند و در همان به حساب نیامدگی شان کاملند. همه شان را هاله ای از امید و فردا در بر گرفته است. همه شان در نهایت زیبایی هستند، چون بلوغشان می تواند بالفعل همه بالقوه های متصور باشد. تو هم در اوجی پسرم چرا که همه شکوه عالم را به یک جا می توان در قالب تو رویا دید. تو را با همه بی کرانگی و ابدیت نهفته در کالبد ذره ای ات می پرستم.

* روایت است که کهکشان های در حال تشکیل هستند، با میلیونها سال نوری فاصله.

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 6 تیر1387ساعت 22:11  توسط لیلی  | 
خواهم که فراق ما یک خواب شود، کابوس        بیدار شوم فردا، آن دم چه نفس گیر است

مامانی مهربانم روزت مبارک...  آراز تو

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 4 تیر1387ساعت 9:4  توسط لیلی  | 
مادرم!

زندگی در من جاری است. هر روز ورزش می کنم، با محمدم تبادل فکر می کنم، کتاب های روانشناسی، تاریخی و رمان می خوانم، زبان یاد می گیرم، فوتبال می بینم و برای تیمهای مورد علاقه ام حرص و جوش می خورم، وبلاگ می خوانم و کارهای اداری فارغ التحصیلی ام را پی می گیرم. هر روز زمانی را با آراز می گذرانم، با او حرف می زنم، بازی می کنم، به درد دلهایش گوش می آویزم، ماساژش می دهم و شعر می خوانم. من زندگی روزانه ملسی را می گذرانم! خلسه آرام این روزها حتی اگر در بطن خود سرشار از اضطراب و انتظار باشد بسی لذت بخش است...

ابداع بازی برای آراز ادامه دارد... مدتی بود که مساله اسباب بازی کمی بغرنج شده بود از آنجایی که پسرک من کاملا وسیله های بازی جدید را از آنهایی که خوب سر و تهشان کرده و با دهان و لثه های ظریفش آزموده تشخیص می دهد. اسباب بازی های استاندارد که پیش از این تهیه کرده بودیم در رشد توانایی گرفتن اشیا و تمییز رنگها به آراز کمک شایانی کرد، ولی دیگر بیش از این دوستشان نداشت! اینگرید پیشنهاد کرد نصفشان کنیم و هر چند روز نصفی شان را در اختیارش بگذاریم، که خوب البته تا حدی موثر بود ولی باز هم احساس می کردم که می توانم بیش از اینها به آراز در تحریک حسهای مختلفش کمک کنم... همین بود که با همکاری آراز شروع کردیم به "شستن چشمها" و "جور دیگر دیدن" دوباره اشیا بی جان دور و برمان. چیزهایی که برای بازی آفریده نشده اند ولی خطرناک نیستند و می توانند جایگزین مناسبی باشند و نتیجه اکتشافاتمان از این قرار است: ظرف بستنی، در قابلمه، الک، جامدادی، قوطی شیر پاکتی کم چرب به رنگ آبی یا زرد راهراه، ظرف خالی شامپو، قمقمه آب! نه اینکه پیش از نشنیده باشم کودکی با چنین وسایلی بازی کند ولی این تجربه برای خودم هیجان انگیز و جالب بود. این اشیا بخشهای جدا شدنی و قابل حل در آب دهان ندارند، رنگارنگ، تمیز و قابل شستشو هستند، سبکند و به کودک کمک می کنند تا با در دست گرفتن و تکان دادنشان احساس تسلط بر محیط و اعتماد به نفس کند. نتیجه اینکه در این مدت آراز توانایی قابل توجهی در به دست گرفتن اجسام به دست آورده است. دیگر می داند که چیزها دارای لبه هستند و و می تواند به جای چنگ زدن از گوشه ها یا لبه ها استفاده کند و یا آنها را با فشار روی کف صاف منقاد کند و به طرف خود بکشد. همین طور شروع کرده به کوبیدن آنها روی هم و لذت بردن از صدایشان.

حالا هر کدام از ظرف های خالی که درهای بست دار محکم دارند، حاوی چند نخود، لوبیا یا ماکارونی خشک شده اند و با تکان دادن هر یک آراز صداهای مختلفی می شنود (ظرفهای خالی ویتامین سی مثلا). جز این، به محض اینکه بسته های خرید به خانه می رسد و قوطی ها شسته می شوند، آراز اجازه پیدا می کند که هر کدامشان را هر طور که دوست دارد ولی با حضور ما بازبینی کند: پرتقالهای شیطان که قل قل می خورند و در می روند، کیسه مهر و موم شده برنج که خش خش می کند و صدای عجیبی موقع جویدن می دهد، آها! این آبلیمو را ببین که با تکان دادن شیشه اش قلپ قلپ صدا می دهد!

آراز کوچولوی من کم کمک و با معنای واقعی آن می نشیند و لثه های ملتهب و سوزانش را با هر چیزی که دم دست باشد آرام می کند، حتی اگر این چیز دماغ بابا محمد باشد! معنی حرفهایمان را می فهمد و به برخی شان پاسخ مناسب می دهد. بازی با مزه ای را که خاله فاطمه یادش داده، دوست دارد. وقتی که دلش یک ارتباط دبش دوستانه می خواهد، کله اش را تکان می دهد و انتظار دارد که ما با تکان دادن کله هایمان با او صحبت کنیم! بدیش این است که اگر با این زبان کله ای! از مردم کوچه و خیابان جواب نگیرد کلی توی ذوقش می خورد پسرکم... می بینی چه مردی شده مامان این نوه ات!

برای غذا خوردن مشکل خاصی نداریم. آراز هم مثل همه انسانها گاهی میل دارد و گاهی نه. هیچ اجباری در خوردن نداریم. از پیش بند استفاده نمی کنم و غذای دور دهانش را با کشیدن قاشق بر نمی دارم. می تواند دست کنجکاوش را با آنچه توی دهانش هست بیالاید و به همه جا بمالد! به این ترتیب حس می کنم که انگار با غذایی که می خورد و با همه هستی ارتباط برقرار می کند. سعی نمی کنم با پاک کردن لحظه به لحظه دور دهان و دستهایش عیش بی غش اش را به هم بزنم، مگر اینکه غذا تصمیم بگیرد وارد چشمهایش شود! وای که بعد از ناهار باید ببینی مان! به جای دسر فقط دست و صورتمان را می شوییم و کیف می کنیم! ساعت غذا برای ما ساعت خوشی است بی دغدغه. نمی دانم وقتی راه افتاد هم می توانم به همین اندازه سعه صدر نشان دهم یا نه...

مامانی من، آراز قهرمانت واکسن ۵ ماهگی اش را با کمی تاخیر دریافت کرد درحالی که اینگرید برای هر تزریقش کلی ناز آرازمان را کشید و از او معذرت خواهی کرد. لب برچیدن و بغض کوتاهش را (به همراهی ۲ قطره اشک) یک جغجغه در مطب اینگرید و تب مختصرش را کمی "آلودون" درمان کرد. عصر روشن تابستانی که آمد، شد همان آراز خودمان که دوست دارد همه جا سرکشی کند و یک آن آرامش حوصله اش را سر می برد.

به افتخار آغاز تابستان و پایان یک ترم از کلاسهای "اپنا فور اشکولان" (یا همان مهد کودک برای بچه های زیر یکسال) برای شرکت در برنامه جالبی دعوت شدیم که در آن همه کودکان اجازه پیدا کردند شمع روشن کنند، سرودهای قشنگی در مدح بستنی و تابستان اجرا شد، و از همه با بستنی چوبی، قهوه و بوله پذیرایی شد. من و آراز و محمد هم لذت بردیم از جمع آنهمه بچه و مامان و بابا که دور هم گرد آمده بودند و تلاششان در شاد بودن...

با پسرم: عزیزم، نمی دانم اگر قرار باشد که تو را اینجا بزرگ کنیم، بیست سال دیگر از رویاهایم برای تو چه می ماند. قلبم پیچ و تاب می خورد از تصور دیدن تو در لباس یکی از همین جوانهای اروپایی که واکمن در گوش، موهای ژل زده و سر در گریبان از برابر چشمانم عبور می کنند، کمٍ کم این چیزی نیست که برایت آرزو کرده ام. دوستی می گفت دو راه بیشتر در پیش نخواهی داشت اگر بمانی: یا دندان روی جگر می گذاری و اجازه می دهی کودک تو بزرگسالی شود که برای زندگی در این جامعه مناسب است و در نتیجه خواهی رنجید از انسانی که از رگ و پی توست ولی با تو هیچ نمی خواند. یا توانایی این را در خود نمی یابی که ارزشهایت زیر پا گذاشته شود و کودک را (به فرض که بتوانی) همانند یک ایرانی بار می آوری و همه عمرت شاهد زجر کشیدن جگر گوشه ات می شوی در جامعه ای که برای آن ساخته نشده است. پسرم کاش کمی بزرگتر می بودی و می گفتی که واقعا چه می خواهی... یا کاش من علم غیب داشتم...

به پریسا: مطمئنم که این بار همه چیز به خوبی پیش خواهد رفت دوست من. برایت بهترین ها را آرزو می کنم. یا علی.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 28 خرداد1387ساعت 22:56  توسط لیلی  | 

ای سفرکرده نور چشمانم، ای گل باغِ زندگانی من
ای بلور نگاه روشن تو، نقشی از جلوه جوانی من

تا سفر کرده ای ز شهر و دیار، رو به هر سو که می کنم خالیست
جز امید دوباره دیدن تو، دیگرم هیچ انتظاری نیست

دوریت گرچه سخت و جانفرساست، لیک من از امید سرشارم
عکس تو در کنار آینه ای، غمگسار من است و غمخوارم

همه جا با منی اگرچه بسی، بین ما کوه و دره و دریاست
تا رسد روز بازگشتن تو، همه شب چشم من پی فرداست

دانم آنجا تو هم به یاد وطن، روز خود را ز شب نمی دانی
گر بهشتت دهند در غربت، باز در آرزوی ایرانی

نامه های تو می رسد گه گاه، با همه شرح شوق و بی تابی
در دلت شعله ها برانگیزد، یاد این آسمان مهتابی

یاد این شهر آشنای عزیز، که به هر گوشه اش نشانه توست
دفتر یادگار ایامی که پر از خط کودکانه توست

یاد دستی که ریخت از آغاز، از گُل آرزو وجود ترا
درس عشق و محبت آموخت، بافت از مهر تار و پود ترا

دانم آن خاطرات دور و دراز، همه جا با تو همره است هنوز
پر کشی سوی آشیان هر دَم، همچنان مرغکان دست آموز

در همه نامه های شیرینت، نقشی از انتظار می بینم
در خزان جدایی و اندوه، جلوه های بهار می بینم

ای چنان بخت از کنارم دور، ای چنان آرزو به دل نزدیک
روز دیدار می رسد از راه، بگذرد آخر این شب تاریک

باز می گردی از سفر یک روز، با ره آورد عشق و شور و امید
تا سراپا از آرزو سرشار، خوشه چینی از خرمن خورشید

بینم آن روز را به چشم خیال، که تو را در کنار خود بینم
ز سفر سرفراز باز آیی، حاصل انتظار خود بینم

به درازا سخن کشید و هنوز، سخنان نگفته بسیار است
نور چشمم مشو ز خود غافل، که مرا آرزوی دیدار است

زنده ماندم که روز آمدنت، به تو گویم خوش آمدی به وطن
ارمغان من علم و دانش تو، هدیه تو تمام هستی من

شعر از لعبت والا

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 22 خرداد1387ساعت 17:42  توسط لیلی 
 
  بالا