Lilypie Kids Birthday tickers
 
آینده
 
 
یادداشت های روزانه
 
همسن این روزهای پسرم بودم، شاید یکی دو سال بزرگتر. بین همه باید و نباید های دبستانی شهری که در آن زندگی می کردم، رنگ جوراب یکی از مهم ترینشان بود: فقط مشکی. یکبار شد که برایم یک جفت جوراب سیاه خریدند که گرچه مطابق با انضباط آن روزها سیاه سیاه بود ولی روی ساقش نقش یک توت فرنگی خیلی کوچک قرمز داشت. چه لذت بی نظیری بردم من از این که بین همه سیاهی های لباس های سیاهم، دو توت فرنگی قرمز هست. 

***

حالا که خودم مادرم وقتی به آن سال ها فکر می کنم به اطمینان می دانم که یک کودک باید بتواند سفید و صورتی و زرد بپوشد. نه دو تا، که هزار عکس توت فرنگی و خورشید و رنگین کمان بدرخشد بر پوشاکش. نه زیر ساق شلوار که روی پیش سینه لباسش این همه رنگ را سنجاق کند. یک کودک سالم برای شادی به رنگ نیاز دارد. هیچ منطقی برای قانون «جوراب سیاه» در هیچ جای هیچ بحث عقلانی درستی یافت نمی شود. نباید سهم هیچ بچه ای از رنگ، دو قطره رنگ سرخ باشد در دریایی از سیاهی.


برچسب‌ها: خودنگارانه
ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه 8 شهریور1393ساعت 22:32  توسط لیلی  | 
از وقتی آخرین پست هنا را خواندم، انقلابی در اندرونه ام برپا است. به پست هایی که در وبلاگ «تجربه در محیط های کاری مختلط» خوانده ام فکر می کنم. می خواهم ننویسم، آن سوی بدبین درونم به حق من می گوید که بعضی تجربه ها را باید کرد، و هزار بار وا گفتنش هم نمی تواند انسان برساند به مرحله لمس کردن. گفتن از این که آنسوی مرزهای ایران هیچ لحظه ای از کار در محیط مختلط نیست که جنسیت آدم را به یاد آدم بیاورد. هیچ نگاهی از سوی جنس مخالف آزار دهنده نیست. حریم حضور انسان به سان عبادتگاه محترمی است و آدم ها یاد گرفته اند در چشم هایشان حجاب باشد نه در آنچه که می نگرند. چه فایده؟ زلیخا گفتن و یوسف شنیدن، شنیدن کی بود مانند دیدن؟ آخر مگر جامعه ما را چه شده است که موضوع انسانی ساده ای همچون کار، صحبت و حتی همفکری آدم ها در محیط کار به چنین به لجن امیال نامربوط آلوده شده است؟ اگر چنین است، پس چرا این گنداب ها که صحبت از آن می رود، این جایگاه های شکل گیری خیانت، معصیت و شهو-ت تنها در کشور من وجود دارد؟ و اینکه آیا واقعا جداسازی آدم ها از هم راه حل است یا پاک کردن صورت مساله؟

اما سوی خوش بین درونم می گوید که جایی همین دور و برها شاید گوشی باشد باز برای شنیدن، و دلی که با دانستن این که این نوع نگاه هم ممکن است، شاید امیدوار شود به آینده، به تغییر عادت و عرف. این که می شود چشم ها را شست و جور دیگر دید و بر اساس دیدگاه متفاوت جور دیگری عمل کرد.

***

می گویند معجزه قران از این باب است که پیامی برای هر انسانی در هر سطح اندیشه ای دارد. یکبار دیگر تمثیل فلسفی داستان آدم را بیندیشید. به آن سیب آگاهی سرخ که همواره بر فراز سر آدم و حوا آویزان ماند. به این که خدا گناه را می دانست و وسوسه شیطان را آشنا بود، خدا به کاستی های حوا و آدم خوب واقف بود. با اینهمه به دور درخت سیبش پارتیشن نکشید. خدا وقتی سیب را آفرید احتمال خورده شدنش را در نظر گرفته بود. خدا هشدار داد و با اینهمه فرصت گناه داد به آدم و به زاد و رودش، خدا می دانست که هر قدم آدم چه گناه و چه صواب هریک فرصتی است به سوی بهتر شدن. می دانست که بی اراده و اختیار تکامل بی معنی است.

ای بنده هایی که در خیال خود بهتر از خدا صلاح آفریده هایش را می دانید! انسان را به آزادی اراده ای واگذارید که هدیه خداوندگارش به اوست. 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 2 شهریور1393ساعت 19:48  توسط لیلی  | 
گفته بودم که قرار است دلخور و غمگین نباشیم، چون خداحافظی رسم زندگی است. وقتی برمی گشتیم پرده پنجره های هواپیما را کشیده بود و سر در پشتی صندلی قایم کرده بود که اشک هایش را نبینیم. اجازه نداد حتی دلداریش بدهم. می گفت: «هیچ چی، هیچ چی نیست» اما وقتی پرسیدم دلش برای چه کسی تنگ شده باز پر شد آن پیمانه های آب حیات و اندوه دلم را رفت وقتی گفت: «همه. دلم واسه همه شون تنگ شده».

***

فارسی اش به یکباره سلیس شد. «meisje» شد دختر و «zeker می دونم»  شد مطمئنم. گاهی که کلمه ها را محض یادآوری بازگو می کردیم می گفت: «چرا ایرانیشو نمی گین؟». دلم غنج می زد. «ص» حتی عددهای زبان مادریم را نوشت روی کاغذی به لاتین و یادش داد. هرروز با شوق و ذوق می خواندشان، با لهجه درست.

***

برای اول بار رفت کوهپیمایی. کوه واقعی که نبود، از همین تپه های دلپذیر طاق و جفت که شهرم را در آغوش دارد. ذوق زده شدم از تماشای پاهایی که می کوبید و پیش تر از همه بالا می رفت. دلم هوای هفت سال پیش را کرد که همین مسیر را همپا بودیم، گرچه راهش را من رفته بودم و او در رحمم پشتک و وارو زده بود. 

***

اگر بستنی خوردن و کارتون دیدن میزان لذت بردن از زندگی باشد، این تعطیلات لذت بخش ترین تعطیلات قرن بود، گیریم گاهی دلش برای بابابزرگش هم تنگ شد و لب برچید و اشک ریخت.

***

چقدر جای خالی «زمین بازی» برایم پررنگ بود. فضاهای بازی ناکافی و ناامن بودند و نمی شد لحظه ای چشم از کودک برداشت. (در شهری با جمعیت میلیونی تعداد زمین های بازی از انگشتان دست کمتر است) وسایل بازی اغلب از کار افتاده بودند و بدون هیچ گونه خلاقیتی در طرح و رنگ طراحی شده بودند. (سرسره و تاب که تنها چیزی نیست که می شود با آن بازی کرد. یک میله افقی کاشته شده یا مانعی که بتوان از رویش پرید اگر جذاب و کودک پسند باشد می تواند ساعت ها بچه ها را سرگرم کند). این همه به من می گفت که زمان و انرژی و نیروی انسانی فراوانی نیاز است برای این که این شهر به جایی برسد که در آن بچه ها ار بچه بودن لذت ببرند. همه این ها به کنار ای کاش ذره ای اراده و شوق در کار می بود... 

***

نگفتم آلبالو بود و هنداونه و سلام های گرم به زبان خودم؟ نگفتم خورشید لپ آسمان آویخته بود و حتی یکروز هم باران نیامد؟ که شب ها باد خنکی می آمد و روح را تازه می کرد؟ 

***

گفتم: «پسرکم خجالت زده اشک هایت نباش. ببین؟ مامان هم گریه می کند!». آرام گرفت.

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 23 مرداد1393ساعت 20:38  توسط لیلی  | 
با خانم «سین» در کلاس درسی یکماه همکلاس بودیم. دختر موقری بود و صمیمی. همین بس بود که پروژه درس را با هم تحویل دادیم. وقتی از او جدا می شدم آدرس ایمیلم را دادم و این سرآغاز همه دردسر ها بود. 

***

اولین نامه ای که از او برایم رسید یکی دو سال بعد بود. کلی گله و گله کشی و بی حتی سلام و احوالپرسی. حقیقت این که کلی خجالت زده شدم. فکر کردم که بین آن همه دشواری و گرفتاری که داشته ام و روزهای گاه تا 15 ساعت مداوم کار و بیماری و بارداری آن روزها، روزهایی که حتی با خانواده ام ارتباط کمرنگی داشتم حتما باید زمانی جدا می کرده ام برای یک دوست. برایش نامه نوشتم و حالش را پرسیدم. از درس و کار و مدرسه. از خانواده. سعی کردم برای سوال هایش جواب باشم و برای دلنگرانی هایش مخزن اسرار.

***

یکماه بعد ایمیل دوم آمد که آیا شرمنده نیستم از اینکه دماغم سربالاست و حالا که تقی به توقی خورده، دیگران را به حساب نمی آورم؟ باز هم؟ نیم ساعت طول کشید که خودم را به دادگاه بکشم برای کارهایی که کرده ام و نکرده ام که توانسته باشد او را برنجاند. ای وای بر من که کاری کرده بودم که او فکر کرده بود که من فکر کرده ام تقی به توقی خورده!!!! چه می دانستم؟ راست می گفت لابد. عذر خواستم و صمیمانه برایش نوشتم و آرزوی بهترین ها را کردم. 

***

این داستان سر دراز داشت. نامه های خانم «سین» همیشه بی سلام و با یک جمله شروع می شد، «باز هم که نامه ننوشتی...». و همیشه به آخر می رسید بی یک خداحافظی و اینکه : «اگه نامه ننوشتنت طولانی بشه قهر می کنم ازت....». در میان این دو، جمله های فراوانی بود که بعد از خواندنشان به این نتیجه می رسیدم که من بدذات ترین موجود دنیا هستم که «دوستان» را فراموش می کنم. همیشه نامه اش را می گشتم تا ببینم آیا برای یکبار هم که شده حالم را پرسیده است؟

***

دو سال تمام، آن روح شرقی که هر وجود ایرانی خواسته یا ناخواسته آتشکده اوست، مرا بر آن داشت که بنوییسم، عذر بخواهم، حال بپرسم و گزارش بدهم. دو سال بی ادبی را حمل بر صمیمیت کردم و توقع بی جای او را از کم کاری خودم دانستم. دو سال گذشت تا جرات کنم خانم «سین» را همان که هست ببینم. دو سال گذشت تا یکروز جرات کردم و نامه اش را drog and drop  کردم توی recycle bin **صندوق پستی الکترونیکیم. آزادی از بند کسی خودم او را برای خودم کسی کرده بودم کمی عذاب وجدان و سبکباری فراوان به دنبال داشت. 

***

اصلا فکر کردن به این که آدم ها برای چه باید در حریم روح ما زندگی کنند، کار طاقت فرسایی است، اصلا ساده نیست. بعضی ها همخون هستند و عده ای همساز نواهای روح. بعضی ها دوست و رفیق سختی ها هستند و شانه اشک هایی که آدم نمی تواند پیش کس دیگری بریزد. هستند کسانی که پیش آنها بودن، حتی اگر شده ساعتی به قدر دنیا به آدم می آموزد، و دیگرانی که گوهر وجود ما می تواند نوربخش گمگشتگی شان باشد. آدم هایی که برای این قدم به زندگی شان می گذاریم که دارند آنچه ما نداریم و دهنده اند، و آدم هایی که گیرنده همه آنچه هستند که در ما به ودیعه نهاده شده و معرفت وجودی ما بدون گیرندگی آنها کامل نخواهد شد. 

در کنار این رابطه های ارزشمند که شاه و وزیر سیاه و سفید زندگی هامان هستند، صدها پیاده می آیند و می روند. آدم هایی که جز بی ثمری هیچ از رابطه شان برنمی خیزد. هیچ انسان بی ارزشی البته وجود ندارد، اما پیوند میان همه آدم ها قرار نیست بار بیاورد و میوه بدهد. آدم هایی که یا داشته های ما برایشان بی ارزش است، یا شاخه بی بار تنه هستی اند، برای دست های خواهنده ما. این رابطه ها را باید برید. این رابطه هایی که به پوچی می رسند. رابطه هایی که در دل شان نطفه ای برای آینده نیست. فهمیدن این که این کدام سیاره کویری دوستی است و در قدم بعدی، رفتن آن از منظومه معنوی  کاری است بس سترگ، سخت و سنگین، به خصوص برای انسان شرقی که ما باشیم. 

این روزها قیچی باغبانی گرفته ام به دستم و دارم درخت زندگی ام را هرس می کنم. این زخم ها شیره آمیخته به خون می گریند. اما چه آرامترم، انگار که گیسوی برگ سپرده باشم به نسیم خنک زندگی بی آنهمه قید و بند بی معنی. امید دارم که فردا روزی که بهار شد کمی قد کشیده باشم رو به خورشید، وقتی که زخم ها جوش خورد و نگرانی هایم کهربا شد.

پی نوشت: از جناب مولانا حلالیت می طلبم برای قضاوت نارسیده ام، اولین بار که شنیدم این شعر را شانه بالا کشیدم و لبخندکی زدم یعنی که بی معنی است. 

 

دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد   به زیر آن درختی رو که او گل‌های تر دارد
در این بازار عطاران مرو هر سو چو بی‌کاران   به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد
ترازو گر نداری پس تو را زو ره‌زند هر کس   یکی قلبی بیاراید تو پنداری که زر دارد
تو را بر در نشاند او به طرّاری که می‌آید   تو منشین منتظر بر در که آن خانه دو در دارد
به هر دیگی که می‌جوشد میاور کاسه و منشین   که هر دیگی که می‌جوشد درون چیزی دگر دارد
نه هر کلکی شکر دارد نه هر زیری زبر دارد   نه هر چشمی نظر دارد نه هر بحری گهر دارد
بنال ای بلبل دستان ازیرا ناله مستان   میان صخره و خارا اثر دارد اثر دارد
بنه سر گر نمی‌گنجی که اندر چشمه سوزن   اگر رشته نمی‌گنجد از آن باشد که سر دارد
چراغست این دل بیدار به زیر دامنش می‌دار   از این باد و هوا بگذر هوایش شور و شر دارد
چو تو از باد بگذشتی مقیم چشمه‌ای گشتی   حریف همدمی گشتی که آبی بر جگر دارد
چو آبت بر جگر باشد درخت سبز را مانی   که میوه نو دهد دایم درون دل سفر دارد

 *مولانا

**   کشیدن و انداختن ایمیل در سطل زباله: در دنیای مجاز الکترونیک شبیه مچاله کردن کاغذ است در دنیای حقیقی!


برچسب‌ها: خود نگارنه
 |+| نوشته شده در  جمعه 27 تیر1393ساعت 21:22  توسط لیلی  | 
درباره او که شش و نیم ساله شد...


برچسب‌ها: نگار من
ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه 9 تیر1393ساعت 22:32  توسط لیلی  | 
 
  بالا