تبليغاتX
آینده
Lilypie Fifth Birthday tickers
 
آینده
 
 
یادداشت های روزانه
 
پست هفتاد و یکم را شهریور ماه سال هشتاد و هفت بارگذاری کردم، و با بغضی که گلوی قلبم را نفسکاه می انباشت نوشتم:  

اي ديار دلنشين! اي غربت آشنا! آيا بار دگر خواهمت ديد؟

وقتی هفته گذشته باز هم پا بر آن خاک آشنا گذاشتم، خودم هم گذر زمان را انگار باورم نمی شد. پسری که گاه ترک آن چهار دست و پا خزیدن را یاد گرفته بود، از شنیدن زبان کشوری که در آن متولد شده بود، چهره بر هم می کشید و گلایه می کرد که چرا زبان آدمها برایش نامفهوم است... 

باورش برایم هنوز هم مشکل است، که انگار نه سفری در مکان که سفری در زمان داشته ام.... به هر قدمی که در کوچه ها برمی داشتم، و هر نفسی که در کوره راه ها برمیکشیدم، به یکباره هزار خاطره ناگفته و ناپدید، از ناکجا آباد ذهنم سربرمیاورد... نور ملایم اتاقی که اولین چکاپ نوزادی پسرک در آن سرگرفته بود، بوی خاک باران خورده متروها و صندلی های آبی اش که پسرک عادت داشت از مسافران نشسته بر آنها با لبخندهای بی دندانش دلبری کند، خورشید یا صفا و دیرپای تابستانیش که جان بارانی ام را به گرمایی ناگفته متبرک می کرد، استادم که چهره اش را زمان دیرپا شخم زده بود و از دیدار نابهنگامم اشک به چشمان مهربانش نشست، دوستانی که سال ها بر آنها گذشته و انگار گذر بی رحم زمان از آنها انسانهای دیگری پرداخته بود... اما ما غربت نشین ها عادت می کنیم به حس عجیب دلتنگی در لحظه دیدار... اینکه وقتی دوریم، بی خیالیم و وقتی نزدیک می شویم، تازه همه درد و دوری را به یاد میاوریم. تازه می فهمیم که چقدر دور بوده ایم و بدون این بخش روحمان که در این هوا پوست انداخته است ناکامل و تنها بوده ایم.... این لحظه ها اگرچه خراشنده اند ولی بی شک یادآوری به جایی است که از آنچه هستیم: ما در همه زمانها و مکانهایی که بوده ایم بخشی از خود را به جا می گذاریم، همه زمانها و مکانهایی که در آن حضور داشته ایم بخشی از خود را در ما به جا می گذارند.... 

ما همه آنی هستیم که از سرگذرانده ایم: خواهی نخواهی. ما همه نادانی ها و دانایی های خودیم، همه معصومیت و گناه های خود، همه خاطره های خود. نقطه امروزین ما مجموعه ای است از همه پیچ و خم هایی که با قلم زندگی مان بر دفتر جهان نقش کرده ایم... 

سفر کوتاهمان سرآمد. با همه کوتاهیش هزار خاطره را در جانمان جان داد، که در کنج دولابچه های حس های ناگفته پنهانش کرده بودیم، در خورشید شاداب و رخشانش اما نقش دوستی های قدیمی یکبار دیگر بالید و گل داد...


برچسب‌ها: مسافرانه
 |+| نوشته شده در  شنبه 16 اردیبهشت1391ساعت 21:35  توسط لیلی  | 

من - آراز جون لباسهاتو بپوش می خواهیم بریم دندون پزشک.

آراز - مامان می تونم این دمبل ها رو هم ببرم به دمبل پزشک نشون بدم؟


دارد با آهنگ آخرین غزل مولوی (اینجا) همخوانی می کند. من هم یواشکی می شنوم

آهنگ می گوید - رو سر بنه به بالین، تنها مرا رها کن

آراز (آهنگین بخوانید) می خواند - برو دیگه ولم کن بابا!


در راستای این تصور که مادر همه جواب ها را دارد، نصفه شب از خواب بیدار شده و می پرسد:

آنا من چرا از خواب بیدار شدم؟


دارم به آقای پدر ابراز ارادت و محبت کلامی می کنم. بدو بدو می آید که:

- مامان جون من هم بابا هستم! 


- مامان جون می دونستی آرزوم اینه که سبیل دربیارم رانندگی کنم!


من -امروز نمیریم مدرسه، امروز میریم ورزش کنیم.

آراز - آخ جون، نرمش، ورزش، سمالتی**!!!!


یک قاشق از غذایش را آورده است و به من نشان می دهد:

- آنا، من اینو نمی خورم!

- چرا پسرم؟

- چون این غذا نیست، قورباغه است!!

نگاه می کنم. توی قاشقش فقط برنج است.

- مامان جان این که فقط برنجه؟

می خورد و با قیافه جدی مکث می کند و نگران شروع می کند به درجا پریدن...

- مگه صدبار نگفتم قورباغه است؟ حالا که خوردمش داره می پره. حالا چیکار کنم؟ چجوری بیاد بیرون؟؟!!!


- مامان امروز دوچرخه نداریم با پیاده می ریم؟


من - پسرم زنبور رو اذیت نکنی ها. 

آراز - نه می خوام نازش کنم. اگه اذیتش کنم  kaput *** بشه، دیگه بچه هاش تو خونه شون مامان ندارن؟

من - آفرین پسرم؛ دقیقا همین طوره که می گی.

آراز - آهان... برا همین بود... عیب نداره غصه نخور، اون وقت اگه مامان بابا نداشته باشن میرن ایران، اونجا مامان بزرگ دارن!!


* باز برآمد زکوه خسرو شیرین من -- باز مرا یاد کرد جان و دل و دین من ---- دیوان شمس - مولانا

** سمالتی: سلامتی

***  kaput: خراب شده، از بین رفته در زبان داچ. در فرهنگ آرازی یعنی انچه که مرده.


برچسب‌ها: گفتمان ها
 |+| نوشته شده در  یکشنبه 3 اردیبهشت1391ساعت 19:47  توسط لیلی  | 

همه روزها پرکار و سنگین و حجیمند. انگار زندگی هم در این شهر آهنگ تندتری دارد. وقتی دانه به دانه دقیقه هایش را به نخ کار می کشم به همه تمرکز و تفکرم نیاز دارم اما پس زمینه همه این دوری های ده ساعته رد پای ناب اوست که از صبح های خداحافظی مدرسه در روحم جا می ماند. 

خورشید که نم نمک پا و لب برمی چیند، من همه آن روز طولانی را پشت درهای چرخان جا می گذارم می دوم و می پرم. چنان می دوم که انگار همه جانم به لحظه ای بند است. می پرم. چنان می پرم که انگار دو بال سفید و بزرگ روی شانه هایم روییده باشد. عضله هایم کش می آیند و ششهایم را مشتی سوزن و سنجاق پر می کند، اما دلم که لبریز اوست همه نور باقیمانده روز را می نوشد... می دوم و دلم را چونان بادبادکی رقصان به دنبال خود می کشم. 

وقتی از در مهد کودک می آید، دنیایم آذین می بندد. برگچه غصه هایم را باد می برد. روز طولانی تمام می شود. زانو می زنم. در آغوش می گیرمش. او هم. دست های زخم خورده اش را می بوسم. گوش های سرخ از خستگی اش را نوازش می کنم. او بغضش را می خورد و من لبخندش را می نوشم. 

کنار هم می نشینیم... ما از روزهای طولانی مان حرف نمی زنیم. ما از قلوه سنگ ها و نا همواری های راهمان نمی گوییم. او در جبهه دیگری جنگیده و من سرباز جنگ دیگری بوده ام. حالا که در سنگر قلب یکدگر پناه جسته ایم، بازگویی دردها برای چه؟ شاید او اشاره ای  سربسته کند که: «مامان جون امروز خیلی گشنم بود» یا من در بیایم که: «امروز خیلی خسته شدم مامان جان» اما همه شان، همه آن ناگفته های دیگر هم زود در گرمای جان های عاشقمان ذوب می شود.

من لحظه ای از آن عصرهای هرچند لاغر را، شام های خورده یا نخورده از فرط خستگی، کتاب خوانی های دوتایی، قایم موشک ها و کشتی های مادر-پسری (بخوانید به فتح کاف در گویش پسرک)، قطار و ماشین و بادکنک بازی، تئاترهایی با نمایشنامه هایی به سبک بدیهه (که گاهی من بز می شوم و گاهی او نان سوخاری)، من بوی تن نازک و کودکانه اش را قبل خواب؛ با هیچ چیز دیگری در دنیا عوض نمی کنم... 

من خیلی بیش از آن که باید نیستم، اما همه آن لحظه هایی را که هستم، هستم... سعی می کنم که باشم...

با پسرم: می ترسم. می ترسم یکروز از همین روزها که بزرگ شدی بیایی و از من بهای این عشق مادرانه را بطلبی. که بگویی : «زندگی ات را، لیلی بودنت را مدیون منی مادر، بدون من و عشقی که به من داری نمی توانستی چنین باشی که هستی». ترسم از این است که خوب می دانم که راست می گویی و من سخت وامدار و مقروض توام پسرم! و خوب می دانم که اگر همه دارایی های جهان را هم گرد بیاورم نخواهم توانست ذره ای از این وام را باز بپردازم... اگر بعد عمری از بین ما دو نفر یکی به دیگری بدهکار باشد، آن یک نفر من خواهم بود پسرک.

* مولانا می گوید: 

من از این خانه پرنور به در می نروم --- من از این شهر مبارک به سفر می نروم

منم و این صنم و عاشقی و باقی عمر --- من از او گر بکشی جای دگر می نروم

گر جهان بحر شود موج زند سرتاسر --- من به جز جانب آن گنج گهر می نروم


برچسب‌ها: بازی, پسرانه, خودنگارانه
 |+| نوشته شده در  سه شنبه 22 فروردین1391ساعت 21:43  توسط لیلی  | 

چشم هایم را می بندم،

تنها برای لحظه ای، و بعد لحظه رفته است...

همه رویاهایم از برابر چشمان کنجکاوم می گذرد

همچون غباری در باد...

همه آنها غباری بر بادند، همچون آوازی از اعصار... همچو قطره ای آب در اقیانوسی بی پایان

هرچه می کنیم به زمین فرو می لغزد، همچو غباری که در باد برود، گرچه ما نمی پذیریم که چنان است....

ما همه غباریم در باد،

هیچ چیز ابدی نیست، جز زمین و آسمانی که بر آن سایه می افکند...

همه چیز رفتنی هست و همه پول تو هم نمی تواند دقیقه ای دیگر برایت بخرد...، همه چیز غبار است، غباری در باد...

پی نوشت 1: آخرین پست اردیبهشت مرا با این اشراق همراه کرد.... موسیقی و آهنگ از کانزاس...

با پسرم: پسرک، غبار هم عاقبت به خاک می رسد... خاک توانمند مانا! تا غبار بودن را نچشی رفتنت را رسیدنی نخواهد بود.


I close my eyes
Only for a moment, then the momen't gone
All my dreams
Pass before my eyes, a curiosity
Dust in the wind
All they are is dust in the wind Same old song
Just a drop of water in an endless sea
All we do
Crumbles to the ground, though we refuse to see
Dust in the wind
All we are is dust in the wind, ohh Now, don't hang on
Nothing lasts forever but the earth and sky
It slips away
And all your money won't another minute buy
Dust in the wind
All we are is dust in the wind
All we are is dust in the wind Dust in the wind
Everything is dust in the wind
Everything is dust in the wind
The wind


برچسب‌ها: پسرانه, خود نگارانه
 |+| نوشته شده در  سه شنبه 15 فروردین1391ساعت 20:44  توسط لیلی  | 
نود رفت. سال نود سال دانه هایی بود که عاقبت به بار نشستند، اما خدا می داند که هنوز جانم خسته ناامیدی ها و نامرادی های فراوان آن است... برایت سالی آرام و خوشحال از مجموعه سال های پربار زندگی ات می خواهم که شاید من و پدرت هم در سایه آن به خوشدلی بیارامیم و کمی تن به تن آسانی آفتاب بسپاریم. برایت در سال جدید قلبی می خواهم که برنزه شادی ها و شادکامی ها باشد، جوانه نوبهارم.

توضیح تصویر: آراز و اولین اجرای گروهی موسیقی به همراه استاد سه تارش در سالی که گذشت.



برچسب‌ها: نگار من, پسرانه
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 3 فروردین1391ساعت 16:7  توسط لیلی  | 
 
  بالا