Lilypie Kids Birthday tickers
 
آینده
 
 
یادداشت های روزانه
 
دخترش همسن پسر من است که از قضا موجود دوست داشتنی و باهوشی است. اما خودش....

نمی دانم چطور در همان پنج دقیقه ای که هم را می بینیم فرصت می کند دنیا را به کامم زهر کند. در واقع کمتر آدمی را در دنیا می شناسم که بتواند تا این حد آزارم دهد. 

یک بار گفتم که کار می کنم و پیچاند و گفت که مادر خوب، مادری است که توی خانه بماند و برای بچه اش مادری کند. که «بعضی» مادرهای بی مسئولیت چطور حرص و طمع پول چشمشان را کور کرده و بچه را می سپارند به مهد کودک و خودشان می روند سرکار. یک بار گفتم می خواهم توی خانه بمانم، گفت نمی داند چطور بعضی زن ها هستند که مسئولیت زندگی را می گذارند روی دوش شوهرانشان؟

یکبار تعطیلات مدرسه را مسافرت نرفتیم. گفت که چطور ممکن است کسی فرصت تعطیلات و بازی و بچگی را از بچه هایش بگیرد که خدا قدر پول داده و بهترین تعطیلات را در بهترین آب و هوا برای خانواده اش فراهم کرده که «بعضی» ها هستند که «گدا گشنه» اند و حاضر نیستند برای مسافرت رفتن پول خرج کنند. یکبار شد که برویم مسافرت. همین که شنید در آمد که همه تعطیلات را توی خانه بوده و بچه ها رفته اند اردو و مگر فقط باید آدم مسافرت برود که به او خوش بگذرد؟ که هوا همین جا هم خوب بوده و دور هم با خانواده خوش بوده اند!

اگر بگویم آواز خواندن دوست دارم می گوید که مدرک آواز خوانی داشته و جوانی اش سولفژ  ارکستر سمفونی وین بوده و اگر بداند که پسرعمویم می رود کلاس ورزش های رزمی یادش می افتد که کمربند مشکی کاراته دارد! 

این همه عیبی ندارد اگر دست کم دست از سر پسرک بردارد.  اگر آراز یک تابلو را روخوانی کند بلند بلند می گوید که دخترش بهترین شاگرد کلاسشان است و هزار بار بهتر از همه بچه های دیگر هم کلاسی و هم سن و سالش می خواند، اگر پسرک ساز دهنی بزند می گوید که دخترش استعداد عجیبی در آواز خوانی دارد که تا به حال چنین استعدادی در کسی ندیده است. اگر پسرک یک حرف مرا دوتا کند کنایه می زند که دخترش حرف گوش کن ترین موجود دنیاست، و اگر پسرک گوش به حرف من باشد می گوید دخترش قدرت بحث و مجادله و منطق دارد و حرف بی دلیل از کسی به گوش نمی گیرد.

لبخند می زنم و با شگفت زدگی تماشایش می کنم توانایی اش را در سفسطه بافی. این که چطور هربار دنیا را مجاب می کند که هرچه می کند و می داند و می رود بهترین و هرچه دیگران می کنند و می پوشند و می خواهند همه از سرتاته غلط است. 

من هیچ جوابی برای این آدم ندارم: یک، به این دلیل که اصلا مجالی برای حرف زدن نمی دهد و به آتشفشان فعالی می ماند که مدام در حال ریختن گدازه-واژه ها بر سر و کله شنونده ها است. و دو برای این که به قدری از وادی منطق دور است که  مصداق بارز «کور توتدوغون بوراخماز» است. آخر چطور می شود به صاحب این دیدگاه فهماند که مقایسه کردن آدم ها و مکان ها و عکس العمل ها از بیخ و بن اشتباه است؛ که قانعش کرد که ممکن است هزار راه درست برای انجام درست یک کار واحد وجود داشته باشد، که اگر ما در زندگی روشی را برمی گزینیم به معنی اشتباه بودن راه انتخابی دیگران نیست! 

اما روزم را، لحظه ام را، زندگی ام را در همان دقیقه های اجباری با هم بودنمان این آدم تلخ می کند. مدام باید مواظب باشم که اسکاچ گفته های ناپخته اش روح آراز را نخراشد، که حرف هایش را تعدیل کنم، زبری حرکت هایش را سمباده بکشم و به پسرک کمک کنم که جاخالی بدهد... خدایا ما را از شر همدیگر محفوظ بفرما.

* ضرب المثل ترکی به معنی : کسی که کور باشد گرفته اش را رها نمی کند. شهریار در حیدربابا این ضرب المثل را شاهد آورده است:

گؤز ياشينا باخان اولسا ، قان آخماز

انسان اولان بئلينه خنجر تاخماز

آمما حئييف كور توتدوغون بوراخماز

بهشتيميز جهنّم اولماقدادير !

ذى حجّه ميز محرّم اولماقدادير !

ترجمه:

اگر اشک چشم دیده شود، خونی جاری نمی شود؛  آن کسی که انسان است، شمشیر به کمر نمی بندد؛ حیف که کور گرفته را رها نمی کند؛ بهشت مان دارد جهنم می شود؛ ذی حجه ما به زودی محرم می شود...

پی نوشت: کنجکاوم بدانم که اگر جای من بودید چه می کردید؟

 |+| نوشته شده در  سه شنبه ۳ شهریور۱۳۹۴ساعت 20:57  توسط لیلی  | 
آقای «کاف.میم» مهمان موسسه است. گاهی می آید و سر می زند به همکاران و دوستان قدیمی بعد از این که پست مهمی در یکی از انستیتوهای اسم و رسم دار شهر گرفته و از پیش ما رفته است. «کاف.میم» سی و اندی ساله نابغه، دانشجوی نمونه ، برنده فلان جایزه و بهمان کمک هزینه تحصیلی، «کاف میم» آینده دار. با اینهمه همه می دانند که که «کاف.میم» از زندگی و نظم گریزان است، روزش قبل از دوازده ظهر شروع نمی شود و آخرهای هفته به خوشگذرانی های جوانانه می گذرد. «کاف.میم» دن ژوان اسم و رسم داری است برای خودش. هنوز میز کارش که فیل هم لای آشغال ها و کاغذپاره هایش گم می شد موضوع خنده و گپ و گفت است. «کاف.میم» برای من سمبل یک سبک زندگی، یک نسل، یک قشر خاص از این جامعه است، کما اینکه در مدت کوتاه حضور همزمانمان، همکار خوب و باسوادی هم بوده است. آدم این جا زود یاد می گیرد که فقط درباره آن جنبه ای از منشور آدم های دیگر قضاوت کند که با آن وجه سر و کار دارد.

آدم ها با شنیدن صدای بلندش که در راهرو می پیچد می آیند، همکاران قدیمی که می خواهند سلامی بکنند و جوان ترها که می خواهند این اسطوره (!) زنده را از نزدیک ببیند. همکاران نزدیک تر عاقبت توی یک اتاق جمع می شوند. هیزم گفتگو گر می گیرد. در فضای صمیمی تری که این جا هست، رئیس قبلی اش سر شوخی را باز می کند و عاقبت از لابلای خنده هایش دستگیرمان می شود که «کاف.میم» دارد اسباب کشی می کند... می پرسند چه عجب؟ برای این که تصمیم دارد از ماه آینده زندگی مشترکش را شروع کند... همه تعجب کرده اند... «کاف.میم» و زندگی مشترک؟ این دختر خوشبخت کیست؟ می گوید عجیب نیست چون سال ها می شود که با هم مراوده داشته اند. 

حالا چرا با این عجله؟ به خودش هم می گویند (چه خوب است که این جا آدم ها هرحرفی داشته باشند رودررو بهم می گویند و کسی اهل غیبت نیست)... لبخند ممتد عجیبی به لب دارد... مجبور بوده است... چون دارد پدر می شود: تا سه ماه دیگر!!! هیچ کس البته خبر نداشته است، خودش هم انگار. ظاهرا طول کشیده است که شرایط موجود را بپذیرد. ما همگی خوشحال و البته بهت زده ایم. ... خنده رئیسش از چهرهای ناباور ما بند نمی آید...نزدیک ترین دوستش با چشم های گرد شده نگاهش می کند. تبریک می گوییم. رئیس مزاح می کند: باید از الان باید به فکر دومی باشد. می گوید مادر بچه چهل و یک ساله است و دیگر فرصتی برای «تصادف» های مشابه نیست... لحنش نیش دار است. رئبس می گوید لحظه ای که «کاف.میم» را در حال راندن کالسکه بچه در خیابان ببیند عجیب ترین اتفاق زندگی اش رقم خورده است. «کاف.میم» اما دیگر نمی خندد. چشم هایش سرخ است. حرف را بر می گرداند.

تا سه ماه دیگر یک دختر کوچولو جایی روی همین کره آبی-سبز به دنیا می آید. کودکی که احتمالا پدرش به صرف حضور او به نوعی وادار شده است تا زندگی مشترک را با مادرش شروع کند... یک زندگی مشترک بی عشق، بین دو انسانی که از جنس هم نیستند... سرنوشت و آینده دخترک لحظه ای از ذهنم بیرون نمی رود. توی رویاهایم مهره های زندگی را دومینو وار از نو می چینم تا راه فراری از این هزارتو برای کودک پیدا کنم. دخترکی که که در جهان آبی مینیاتوری اش خواب هفت پادشاه می بیند... می فهمم که شاید این عقوبتی است که نوع زندگی دون ژوانی برای «کاف.میم» به ارمغان آورده است، اما از بخت بد عقوبت به شمایل کودک بی گناهی در آمده است. کاش بشود که این قصه را پایان خوشی باشد.

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه ۲۹ مرداد۱۳۹۴ساعت 20:58  توسط لیلی  | 
ساعت پنج صبح روز آخرین شنبه تعطیلات تابستانی. پسرک را با صدا می کنم. قبل از آن که چشم هایش را باز کند می گوید: «می دونم چرا امروز خیلی زود باید بیدار بشم... امتحان دارم. یه بار دیگه تمرین کنیم؟»

می گویم که برای قورباغه ای روی شکم باید دست هایش را زیر آب نگه دارد و موقع کرال سینه تندتر پدال پا بزند. می گوید: «آنا، من می گیرمش. من می تونم». بعد اخم هایش تو هم می رود: «اگه نگیرم چی؟ منفی بافی نیست... فقط اگه نگیرم چی؟». بغلش می کنم. می گویم: «یادته دیروز می گفتی که به خودت افتخار می کنی؟» کله اش را تکان می دهد که بله. می گویم: «هر اتفاقی که بیفته من بهت افتخار می کنم. اگر هم نگیری، هیچ مهم نیست عزیزم. دوباره کلاس ها رو از سر می گیریم تا روزی که بتونیم. باشه؟» موافق است. می رود سر کارتون. 

شنیده ام که امتحان امروز نمایشی است. بچه هایی که اجازه امتحان می گیرند پدر بزرگ و مادر بزرگ و فامیل و دوستان نزدیک را برای تماشای امتحانشان دعوت می کنند. برنامه را جوری می چینند که اگر بچه ای نتواند شنا کند حداقل پیش دیگران سرافکنده نشود. اما این را نگفته ام به پسرک، هیچ مطمئن نیستم که همین طور باشد. 

 نفر اول می رسیم سر جلسه و بیرون در یکربعی منتظر می مانیم تا مادرها و پدرهای دیگر هم برسند. دسته دسته خانواده ها سر می رسند. با گل و شیرینی و کادو. کم کمک دارد شلوغ می شود. تماشای فسقلی های هفت هشت ساله که با چشم های پف کرده از سحرخیزی و نگران سر می رسند خنده به لب و دلشوره به دلم می آورد. بمیرم برایت پسرم که هیچ کس را نداری که تشویقت کند. آراز با فلوریس کوچولوی دوست داشتنی که دو تا دندان جلوییش همزمان افتاده مشغول بازی است. فیلیکس میمون آبی اش را هم آورده که آرامش کند. آراز از میمون می پرسد آیا موز دوست دارد؟ فیلیکس می گوید که میمونش از موز متنفر است. آراز می گوید که حتما به جای موز بلوبری می خورد و برای همین هست که آبی است!

 مربی و سرمربی استخر سر می رسند و ده تا بچه ها می برند. فرصت می کنم به بهانه بستن بند لباس شنایش به آراز بگویم که دوستش دارم، هر اتفاقی که بیفتد. ما مادرها و پدرها برای اولین بار اجازه پیدا می کنیم همراهیشان کنیم تا خود استخر مسابقه. فضای استخر را با صد ها پرچم رنگارنگ تزیین کرده اند. همه جا حال و هوای جشن دارد. غیر از پدرها و مادرها که مزیت استثنایی کنار بچه ها بودن شادشان کرده است، بقیه می روند طبقه بالا تا از تراس آنها را تشویق کنند، همان جایی که ماه ها نشسته ام به تماشای تقلای یادگیری پسرک. 

مربی استخر موارد امتحانی را توضیح می دهد و مربی تمرین که این اواخر خانوم مسن با لباس شنای آبی و موهای سپید بوده است با آن ها صحبت می کند. مرحله اول شنا با لباس و کفش است. 

آراز نفر دوم است. با پرش مدادی می پرد توی آب. با آن بلوز گلبهی و یک عالمه فیل روی بلوزش توی آن استخر بزرگ و عمیق تنها ولی مصمم است. آنقدر جدی است پسرک طنز پرداز و همیشه شوخ و خنده به لب من که قلبم فشرده می شود. یک هو دنیا از نظرم محور می شود. انگار دیگر کسی آن جا نیست. منم، یک استخر پهناور و کوچولوی یک متر و بیست و اندی سانتی متری من که کله اش را بالا گرفته و نرم و مصمم طول استخر را بارها شنا می کند.

یکی از پسرها که بلوز نارنجی پوشیده گریه ای می کند آن سرش ناپیدا. از چه می ترسد نمی دانم. بهترین حدسم ترس از امتحان است. مادرش که دو تا آن ور نشسته رنگش پریده و دستش را گرفته به قلاب گردنبندش. ما اجازه تماس با ممتحن ها را نداریم. مربی آبی پوش بچه را می برد آن طرف استخر که خلوت تر است و با او حرف می زند. مربی استخر امتحان را با شیرجه زیر آبی ادامه می دهد. بچه ها که یکی یکی از سوراخ عمق سه متری رد می شوند همه تماشاگر ها کف می زنند. حالا دیگر می توانند لباس های خیسشان را بکنند و با مایو امتحان را ادامه بدهند. مربی تمرین عاقبت پسر کوچولوی ترسان را راضی به شنا کرده است. پسرک نارنجی پوش طول استخر را به روال امتحان شنا می کند اما جلوی سوراخ شیرجه زار می زند. مربی از خیر این یکی می گذرد، حالا باید بچه ها کرال بروند که سخت تر است. خدا خدا می کنم که پسرکم دقیقا یادش باشد که چه باید بکند. 

یادش هست. این چهره «من می خواهم، من می توانم» برای من موجود دوست داشتنی تازه ای است که از تماشایش سیر نمی شوم. بهتر از این نمی توانست باشد. از دور می بیندم اما انگار آن لحظه این آتش درونی اوست که جلو می بردش، نه شادی و تشویق من. من این پسری را که مفتخر به خود است و  رضایت مادر براش در مرحله بعدی است بسیار دوست می دارم.

حالا نوبت پادوچرخه است. بچه ها دور می زنند و به خواست سرمربی برای ماها دست تکان می دهند. نمی دانند که پادوچرخه بدون کمک دست جزو موارد امتحانی نیست اما خوب از پسش بر می آیند وروجک ها. ما بزرگتر ها که می دانیم کله کوچولویشان را مربی استخر گول مالیده است صدای خنده مان دنیا را می گیرد. حالا نوبت شناور شدن است که قبلا تمرین نکرده اند، اما همه شان بی استثنا عالی اند، برای تک تکشان هورا می کشم. غریو تشویق تماشاگر ها روحم را در آن دم کردگی صبحانه استخر تازه می کند. پسرک نارنجی پوش مضطرب عاقبت شیرجه سه متر را می رود...

امتحان تمام شده. ما را راهنمایی می کنند به سالن مجاور و بچه ها را مربی می برد. توی سالن برای تماشاچی های گرسنه و خوشحال نان های شکلاتی و کشمشی و آبی پرتقال می ریزند. صدای شناگرهای کوچولو می آید که با هورا و همه باهم به کسوت قهرمانان وارد می شوند. بلوز قرمزی تنشان کرده اند با آرم استخر و نوشته های که نشان می دهد دیپلم «آ»* شنا را گرفته اند. یکی یکی صدایشان می کنند و دیپلم هایشان را می دهند. پسرک من سرشار از شادی و اعتماد به نفس است. چشم هایش برق می زند و لپهایش چال افتاده. کنار هم که می ایستند تا عکس بگیرند دیپلمش را بالا می گیرد. لبخند پیروزمندانه اش یک لحظه می بردم به یکسالگی اش و کلاس های شنای مادر و کودک. از پشت لنز دوربین می گوید: «تونستم، تونستم!»

ته دلم می گویم: «بهت افتخار می کند عزیزم» و دوربین می گوید: تیک.

* دیپلم «آ» به معنی توانایی کودک در شنا کردن در استخر عمیق است و زمانی جزو آموزش و پروش اجباری مدارس بوده است. شاید به همین دلیل هم هست که یادگرفتن شنا قبل از پایان دبستان فرهنگ پذیرفته شده مردم این جاست و گرفتن مدرکش هم که بین یک تا دو سال می کشد (بسته به سن کودک) اتفاق مهمی برای همه خانواده ها است. و به قول یکی از مادرهای داچ که امروز می گفت: «بچه ام امروز اهل این کشور شد، نه روزی که به دنیا آمد!»

* پسرک هفت و نیم ساله شده است، یکی دو ماهی می شود. گفتم این تابلو را از زندگی اش نقاشی کنم، تا هفت و نیم سالگی اش برایم ماندگار شود.


برچسب‌ها: نگار من
 |+| نوشته شده در  شنبه ۲۴ مرداد۱۳۹۴ساعت 20:7  توسط لیلی  | 
روز مادر: دومین یکشنبه ماه می. کادوی من یک گردنبند گچی بود که یک یاقوت زرد هم وسطش نشانده بود (توضیح داد که : آخه رنگ زرد رنگ مورد علاقه شما است!)

و البته شعری که با نهایت دقت یک کلاس اولی رو نویسی کرده بود. 

یک بوسه اینجا، یک بوسه آنجا

یک بوسه روی لپت، یک بوسه از گردنت، یک بوسه روی گیسوانت

و بوسه های دوباره

و صبر کن! حرفم هنوز به پایان نرسیده است...

تو مهربانترین هستی مادر... حالا تو چند تا بوسم کن!

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه ۲۱ مرداد۱۳۹۴ساعت 21:42  توسط لیلی  | 
بلاگفا همه نوشته های یک سال پیشم را خورد. از این جا و آن جا و به کمک وبسایت هایی که عکس فریز شده وبلاگ ها را در جستجوهای مقطعی گرفته و نگه می دارند بخشی از آرشیو را برگرداندم اما کامنت های خوانندگان؛ نطرهای خصوصی و پست های شخصی گفتمان های پسرم را از دست دادم. 

***

تا مدتی خشم اجازه دست به قلم بردن به من نمی داد. مدتی طول کشید تا بی غرض به این از کف دادگی عمیق نگاه کنم. خودم هم در این میان بی تقصیر نبوده ام. البته که در کپی برداری از نوشته هایم سستی به خرج داده ام. اما آن چه که در این میان عذاب آور است، صبر بیش از اندازه ای است که حالا که نگاه می کنم می بینم هشت سال طولانی در قبال بلاگفا نشان دادم. همیشه به کمبود ها و کاستی هایی که وجود داشته با دیده اغماض نگریسته ام. به این که به روز شدنش تابع شرایط روز جامعه است، به اینکه پست های دیر سیو شده را می خورد، به این که بارگزاری عکس در آن ساده نیست،  و هزار نکته ریز و درشت دیگر. حتی امروز هم شاید اگر نوشته ای که مدیر(های) این موسسه منتشر کرده اند نبود، باز هم کبک وار و سر بر برف، تحمل می کردم آن چه را که بر سرم می آورند. توضیحاتی که در پایان آن نویسنده منت می گذارد بر سر وبلاگ نویس که :«پولی نپرداخته اید پس از ما طلبی ندارید». کسی نیست بگوید که پس پول این همه آگهی  که سال هاست گوشه وبلاگ هایمان را آلوده کرده در جیب کسی رفته است. غرامتی که شرکت طرف قرارداد به شما پرداخته است چطور؟ یا باور کنیم که آن ها هم با یک معذرت خواهی مشابه راضی تان کرده اند؟ بگذریم از اینکه اگر همه داد و ستد های قابل احتران بر اساس پول باشد هیچ سنگ اخلاق مدار در جامعه بر سنگ دیگر بند نمی شود.

آخر چطور ممکن است موسسه ای که درآمد آن قرار است از امانت گرفتن نوشته آدم ها حاصل شود، چنین در نگهداری سرمایه خود بی خردی بورزد و حتی گرفتن کپی بلاگ ها را به سرور آن سوی آبها سپرده باشد؟ معذرت خواهی دیر و پر ادعایتان دلم را به درد آورد. بلاگفای عزیز، خجالت آور است، خجالت آور! 

***

چه فایده؟ این آبی است که ریخته و گریه بر آن هیچ دردی را دوا نمی کند. گذشته را فقط می توان چراغ راه آینده کرد .یک وبلاگ دیگر ساخته ام در ورد پرس به این آدرس: 

https://ayandehma.wordpress.com/

نوشتنم در بلاگفا ادامه خواهد داشت، اما به صرف یک رونوشت، یک گرته ساده از وبلاگ دیگر. بلاگفا دیگر خانه من نیست!


برچسب‌ها: خودنگارانه
 |+| نوشته شده در  جمعه ۲۶ تیر۱۳۹۴ساعت 22:35  توسط لیلی  | 
 
  بالا