تبليغاتX
آینده
Lilypie 2nd Birthday Ticker
 
آینده
 
 
یادداشت های روزانه
 
پسرم امروز یک و نیم ساله می شود. چه مفتخرم! می خواهم ذره ای از تصوير دلنشينش را با همه قسمت کنم امروز.

از دیدگاه اجتماعی آراز پسرکم موجودی است شاد، با اعتماد به نفس و ثابت قدم. پشتکاری مثال زدنی دارد که ضمیمه کارهای روزانه اش می کند. خسته نمی شود از بالا و پایین رفتن، دویدن و کنجکاوی کردن. این نیاز سیری ناپذیرش به درک و آزمایش مجدد پدیده های محیطی همیشه برای من انگیزه بخش بوده و هست. بی کوچکترین تردید نفر اول است برای برقراری رابطه با دیگران و جوابهای مثبتی که در بیشتر موارد به لبخند شیرین و نگاه مشتاقش می دهند مشوق اوست. ما به عنوان والدینش سعی می کنیم تا جایی که ممکن است به این اعتماد بالنده اش به انسان ها بها بدهیم.  هربار که برای پرداخت هزینه کالایی به صندوق مراجعه می کنیم آراز کوچولو که توي سبد خرید چرخدار نشسته است، چاق سلامتی بلندی با فرد مسوول می کند که :"هالو!!!" و کارت تخفیف یا اسکناس را به سمت فروشنده دراز می کند و پس می گیرد. ناگفته پیداست که چقدر از ژست های فوق العاده جدی اش و برخورد با اعتماد به نفسی که در نخستین تعامل های انسانی دارد (جدا از روابط دوستانه و حمایتگرانه خانواده یا مهد کودک) لذت می برم. گمانم آن ذات برونگرا و شاد و خندانش را از پدرش گرفته باشد فسقلی من. اگر خسته یا گرسنه نباشد همیشه خنده ای نمک چهره گیرایش می شود.

هنوز هم عاشقانه کتاب خواندن را دوست دارد و پيگيرانه ادامه اش مي دهد. با تمام شدن کلاس موسیقی نیم ساعتی از روزمان را  گوش می سپاریم به سی دی آهنگ هایی که مردم این کشور برای بچه هایشان می خوانند. و همراه با آن اگر نايي باشد حركات موزون هم انجام مي دهيم.... گاهی هم هنگامه یاشار است که من و پدرش طی یک تلاش یکی دو ماهه خستگی ناپذیر همه را از حفظ کرده ایم یا دو سه مجموعه موسیقی کودک دیگر به زبان فارسی با آهنگ های دلپذیر قدیمی و باز خوانی مدرن. یکی دو هفته قبل پسر کوچولوی ما دیپلم سطح نخست شنا را گرفت به همراه جایزه کوچکی که یک ماهی خاردار سبز باشد. کلاس ژیمناستیک به دلیل فرارسیدن تابستان تعطیل است تا دو ماه دیگر. برای پر کردن این خلا عظیم در زندگی یک پسر بچه پر جنب و جوش، صندلی ها و مبل ها همراه دو سه قوطی و کارتون خالی کنار هم رژه می روند. آراز خان هر روز بارها از این موانع بالا و پایین می رود و  مشخص است که گریه های گاه و بیگاه به خاطر سقوط از بلندی ها وقتی برای یک لحظه غافل می شویم همراه این پروژه در حال اجراست. با اين حال هر سه ما فكر مي كنيم كه پويايي او مي ارزد به چند خراش و كوفتگي!

با حضور در مهد کودک پیشرفت زبان مادری اش کندی گرفته است. بیشتر کلمه ها (حدود صدتايي هستند اين واژه ها ) در همان سیلاب اول یا دوم گیر می کنند ولی در اینکه به خوبی قادر به درک گفته های ماست شکی نیست. آنچه که باعث می شود خودم را برای واگذاشتنش در مهد ببخشم کلمه های جدیدی است که به زبان مردم اینجا یاد گرفته است و از آنها استفاده می کند و دهها برابر آنچه كه مي تواند بگويد، قدرت درک و فهم این زبان را به دست آورده است.

زندگي روزانه آرازم با گشتن در طبيعت و محيط غني زندگي اش پربار تر مي شود. هيچ چيز شايد نتواند جاي محبت خالص اقوام و دوستان و خانواده ايراني ام را پر كند. اما به جاي گله از شرايط سعي مي كنم از همين اندكي هم كه دارم به بهترين نحو استفاده كنم. آراز كوچولو حتي زمان هايي كه فقط محض خاطر عزيز او از خانه بيرون نرفته ام، اجازه دارد از كالسكه پياده شود و در پياده روي ها شانه به شانه ام بيايد. محدوديت ها را مي داند كه خيابان است و مسير دوچرخه. جز آن راه مي رود، مي دود، از موانع و سنگ ها بالا و پايين مي رود، با حشره ها و بندپايان و موجودات زنده (سگ و گربه و كلاغ اگر آن دور و بر باشد) دم خور مي شود، در پارك تاب و الاكلنگ و سرسره سواري مي كند، گل مي چيند و به من تقديم مي كند و بعد پس مي گيرد تا سرجايش بچسباند (!)، به صداها گوش مي دهد و بازگو مي كند كه مثلا اين صداي باد است يا آن يكي صداي گنجشك، اگر صداي عجبيي شنيده باشد بر ميگردد و با لبهاي گرد شده نگاهم مي كند يعني كه تعجب كرده ام من از شنيدن اين صدا! روي خاك و خل و گل مي نشيند و غلت مي زند، همه ديوارها و نرده ها و بوته ها را با انگشت هاي كوچولويش لمس مي كند، با مني كه در بيشتر لحظه هاي با هم بودن برايش شعر و سرود مي خوانم همخواني مي كند و خلاصه مثل يك ماجراجوي كوچك هم و غمش را صرف اين مي كند كه بفهمد چطور از دنيا سواري بگيرد!

همين چند روز پيش سه دندان سفيد به جمع دوازده تايي پيشنش اضافه شد. پله ها را اگر كمكي باشد براي دستگيري ايستاده صعود مي كند و گاهي هم نزول! همه اينها را هم كه كنار هم بگذاريم و با علاقه خاصي كه اين روزها به باز و بسته كردن در پيچي شيشه هاي مربا و سس پيدا كرده است مي توان فهميد كه از نظر فيزيكي هم پويا است. نگاهش مي كنم و سير نمي شوم. نگاهش مي كنم و پلك نمي زنم. نگاهش مي كنم و مادر مي شوم. سخن كوتاه: بايد مادر بود تا فهميد چه مي گويم...  

بدون شرحماست خورانداخل كابينت و در كشف و شهود با قابلمه ها

با پسرم: به تو حسودیم می شود گاهی. چطور می توانی اینهمه بزرگ باشی با همه کوچکیت؟ نمی توانی پازل های چوبی را کامل بچینی یا بند کفش هایت را ببندی. دستت به دستگیره در نمی رسد و نمی توانی با قیچی کار کنی! با همه تلاشی می کنی هنوز موفق نشده ای جوراب هایت را بپوشی. من همه این کارها را انجام می دهم اما چرا از انجام کارهایی که تو می کنی ناتوانم؟

مثلا چرا نمی توانم پشت انگشتانم پنهان شوم و وانمود کنم که وجود ندارم؟ (تو می توانی. آنوقت هر چقدر هم عجله داشته باشم و کارم هرقدر هم ضروری باشد جرات پیدا کردنت را به خودم نمی دهم: وقتی که یکی از آن چشم های سبز- قهوه ای هم یواشکی نگاهم می کند از لای انگشت ها و استتارت را ذره ای هم خدشه دار نمی کند! بعد من هی داد می زنم: "پسرم، عسلم، تاج سرم، آرازم کو؟"). تو می توانی با یک لبخند به یک ناشناس یک صبح قشنگ هدیه بدهی. می توانی با حلقه دستان نازکت دور گردنم مرا به این باور برسانی که نیرومندترین انسان روی زمینم. می توانی وقتی که در خستگی غرق شده ام سیلانی از انرژی در وجودم بدمی آنهم فقط با یک بوسه کوچولو روی گونه. قادری زود فراموش کنی و بی کینه آشتی کنی. حتی می توانی عنکبوت ها را هم با یک بغل عطوفت نوازش کنی. تو می توانی مثل یک دانه کوچک در حال رویش در دنیایی از امید و خستگی ناپذیری را به رویم باز کنی. آخر تو که هستی کوچولوی توانای من؟

معلمم باش.

پي نوشت: يوهان ولفگانگ گوته در كتاب رنجهاي ورتر جوان مي گويد: "و خداوند وقتي بيش از همه خوشبختمان مي كند كه ما را به غفلت هاي كوچكمان وا مي گذارد".

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 8 تیر1388ساعت 0:1  توسط لیلی  | 
خواب بودم كه آمد. بيدار شدم. شيفته ام كرد. ديگر من رويايي داشتم. يكي از همين روزهاي بهاري بود... انگار برگي بيايد و بنشيند بر سطح بركه دلم. دلم لرزيد. شكوفه داد. فردا رنگ گرفت: سبز شد، باليد. مزه كرد.  چكاوكي بهار مست در دوردست ها آواز خواند. گفتم مي شود. گمان كردم كه بشود. خيال در خيال بافتم. خيالم گليمي شد از آفتاب و آينده ام از آن لبريز. من نبودم جز آن باسترك آواز خوان. مي نشيند و مي خواند و خواب مي بيند.

بعد يكروز رويا رفت. گمشد. نمي دانم چه شد. كجا پنهان شد. زير اين برگ، آن بوته. شايد رگبار گلوله شكارچي روفته باشدش. شايد سرش را زير خاك كرده باشد از ترس. از اينهمه هياهوي جنگل و بي گناهي بر باد رفته. شايد هم در تله نيرنگ دامگذاري افتاده باشد. هنوز متحير، غصه دار و ناباورم. مي گويند رويا مرده است. شايد. به تلخي اعتراف مي كنم.

هنوز دلم بغض دارد. اما نمرده ام. مي داني چرا؟ آخر آن كه رويا را متولد كرد من بودم. آن كه پناهش داد و بال و پر، من بودم. آنكه رويا را خواست و نيت كرد و تكبير گفت من بودم. آنكه رويا جاوداني كرد من بودم. اگر آمد به هواي شور و خواهندگي من آمد. و من هنوز زنده ام. ببين! نفس مي كشم. درونم پر از اكسپژن خالص است. هوم!!!!! خسته ام اما از پا ننشسته ام. شايد روياي من براي هميشه رفته باشد. اميد كه همين جاست: توي قلبم! من مغرورم از روياي داشته ام. سربلندم از آن دمي كه در آغوش خوابهايم گرفتمش. رويا اگرچه رفته باشد جاي پايش را هنوز بر چمن نورسته دشت روحم دارم. باز هم مي نشينم به مراقبه و نماز. باز هم منتظر مي مانم. باز هم حلقه در حلقه مي بافم اين نقش پر نگار را.

يكروز كه دور هم نيست رويا مي آيد. يكروز باز هم خورشيد به من مي خندد. فردا آبستن رويا است. حتي اگر نيايد يك چيز حتمي و هميشگي است. زندگي ام هرگز به بي رنگي روزهاي بي رويا نخواهد شد.

پي نوشت: برمي گردم: به زودي. متفاوت.

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 3 تیر1388ساعت 22:11  توسط لیلی 
اين روزها ميهنم در آتش و دود مي سوزد. شايد گفتن اين كه آرازم يك دوست كوچولوي تازه به اسم ايلياس در مهد كودك پيدا كرده است راحت تر باشد يا اينكه نقل كنم كه سرما خورده است و  اينكه به حمام مي گويد "ممام". شايد راحت تر باشد كه از دور بنشينم به تماشاي عكس ها و فيلم هاي توييتر و يو تيوب و فرندز فيد و بالاترين و همه شبكه هاي ارتباطي و اجتماعي مجازي؛ شايد آسان بود اگر آن جا كشور من نبود: آن هيمنه سوزان. خوب مي شود دانست كه نمي شود. شاخه اي هستم فقط از آن درخت تناور كه سر خم كرده ام در خانه همسايه...

روحم در تب و آشفتگي مي سوزد. 

كوفته ام! چشمهايم آرزوي گريه دارند؛ نمي شود. اين اشك ها به درد هيچ كس نمي خورد. خريداري ندارد. مي گذارم داغي شان پلكهايم را بگدازد. كابوس ها آمده اند و روياهاي شيرينم را برده اند. برگشته ام به آن سالهاي دور كه در پنجره هاي خانه مان را چسب مي زديم و آژير قرمز را كه بر سرمان آوار مي كردند تا مدرسه نيمه ساز همسايه مي دويديم و پناهي مي جستيم. حتي پيشتر... روزهايي كه شايد به ياد نياورم چرا كه به زحمت اگر وجود داشتم، اما جايي در آن پيج و واپيچ هاي ناخودآگاه ذهني ام پنهان است: روزهاي خونين زندان و رگبار و شعار. روزهاي منقلب. سهمم را كه از كودكي و نوجواني گم كرده ام هنوز از دنيا طلبمندم. در پي مطالبه اش نيستم اما امروزم را هم در اين فغان و زنجموره و گريه هاي دردآلود دارم مي بازم انگار. وحشت زده ام. بارها پسرم را نگاه مي كنم و مي بويم تا مطمئن شوم آن گل پرپر معصومي كه كيلومترها دورتر از اينجا با گلوله راه گم كرده اي مرده است پسر من نيست. چه خودخواهي واهي مادرانه اي! مي خواهم كسي بيايد و  مطمئنم كند كه آينده ام را از من نخواهند ربود و آزادي ام را و خواسته هاي طبيعي اجتماعي ام را. به اين مردم مي نگرم كه چطور با روزمرگي هاي ساده شان خوشند. به آنها كه در گذشته شان جنگ و انقلاب و سازندگي نيست (كتاب تاريخ شان از كتاب اجتماعي ما لاغر تر است)؛ امروز را بي ترس از باتوم و لگد و پليسند، فردا را هم با اعتماد به نفس شيريني به خود مي خوانند. به اين مردم نگاه مي كنم و تلخ مي شوم كه خوب مي دانم من از جنس آنها نيستم و دلم ديوانه وار مي خواهد كه بودم و مي شد و صاحب آن نامردي و نامرادي و بي رگي انسان هاي بي وطن بودم كه بتوانم براي هميشه ببرم از اين خاك و خودم را هم نفي كنم بلكه خوشبختي و آسودگي را براي چند و اندي هم كه شده در كنارم ببينم. گناه من چه بوده و هست. مي پرسم از خودم.

جوابي ندارم. فقط هر شب پرده ها را مي كشم و درزهاشان را مي پوشانم از ترس و خواب آن مادر بي فرزند را مي بينم كه سرمايه اش را باخته است و بي جوابي اش در ترازوي زندگي لابد سنگين تر و سهمگين تر است.

و اما با تو پسرم...

پسرم هيچ باورم نمي شود خواسته باشم اين ها را براي تو بنويسم. اما نمي دانم از بخت بد يا خوب ايراني هستي. هيچ چيز زود نيست براي يك كودك ايراني كه بداند... 

به من قول بده كه هرگز آلت دست هيچ جربان فكري نباشي. توي چشمهايم زل بزن و بگو كه هرگز نظام مندي فكري ات را تابع سليقه هيچ سياستمداري نخواهي اراست و هميشه قواعد ذهني ات را براي سنجش درستي يا نادرستي افكار شناور اطرافت دم دست خواهي داشت. قسمت مي دهم به حرمت آن جاودانگي و حياتي كه سهمي در اهدا آن به تو داشتم، كه همواره زندگي را از مرگ محترم تر بداني و "به خاطر هيچ اورنگي به حقيقت خيانت نكني"* بگو كه انگشتان شاداب زندگي بخشت را به خون هيچ موجود زنده اي نخواهي آلود و ميراث گرانقدر انسانيت را با صداقت پاس خواهي داشت. پسرم به مادرانگي مادرت سوگند ياد كن كه هيچ مادري را غرق داغ فرزند نكني. پسرم تو آينده مني. اگر بدانم كه همه دارايي ام را از امروز -كه آنهم وامي است باز ستانده از پيشينيان دلاورم- بر دوش استوار و امينت مي گذارم ديگر ترسي از نامردمي هاي رفته بر امروزم نخواهم داشت. نگاهم كن، دست هاي ظريفت را گرد گردنم حلقه كن... قولم بده كه هرگز نكشي... و هرگز خودت را جز براي حقيقت و نيكي به ورطه خطر نيفكني...

پي نوشت1: گاهي آنقدر دوستت دارم كه وقتي كنار توام دلم برايت تنگ مي شود!

پي نوشت2: عادت مي كنم. به زودي. آنوقت دوباره با اميد مي نويسم. ببخشيد اگر دلمرده ام اين چند روزه.

* بتهوون 

 |+| نوشته شده در  شنبه 30 خرداد1388ساعت 23:29  توسط لیلی  | 
بیر الیمده قلم بیر الیمده کاغذ

خیالیم بویلانیر دامنان دیواردان

فیکریمده یار باغین گزمک هاواسی

قاپیلار باغلیدیر

یول تاپیم هاردان؟

دیوارلار دیوارلار یول ورون گئچیم

ولکانام نفسیم آتش قوپارار

بولادام ساللانسا قاشیم قاباغیم

آغلارام عالمی سئللر آپارار¤

ترجمه:

در یک دست قلم و در دست دیگرم کاغذی دارم

خیالم از فراز دیوار باغ سرک می کشد

آرزويم اين است كه در خانه دوست راهي بيابم

درها بسته اند اما. از کجا راهی پیدا کنم؟

دیوارها! کنار بروید، من همان آتشفشانی هستم که نفسم آتشی جهانسوز بر پا می کند

من ابرم، اگر اخمی بر چهره ام نقش بربندد

چنان گریه می کنم که دنیایتان را سیل ببرد...

¤ بخشی از نامه منظوم سهند به شهریار

با پسرم: قهرمانم! دلم گرفته! قلب مادرانه ام زیرضربه های شلاق این عکس ها که هر روز می بینم پاره پاره است... فردا که بزرگ بشوی یکی از این دو سو خواهی بود: آنسو که ضربه های باتوم را می خورد یا آنسو که چنین وحشیانه می زند به قصد کشت. آخر عزیزم من آینده بهتری برایت آرزو می کردم! من امروز بهتری برای همه ایرانیان می خواستم...

پی نوشت: مادرم قلبم هنوز به یاد توست... روزت مبارک: ببخش كه تبريكم تلخ است...

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 25 خرداد1388ساعت 13:49  توسط لیلی  | 

آفریدن هنرمند بی شک از کشیدن یک شاهکار نقاشی سخت تر است.

همیشه گله مند بودم از بی اعتنایی سیستم آموزشی کشور به استعدادهای هنری. مهندس، ورزشکار و دکتر تا دلت بخواهد داریم. تعداد هنرمند های تربیت یافته در این روش آموزشی- اگر خودجوش ها را کنار بگذاریم- صفر است.  هنرمند برای من البته معنی خیلی عام تری دارد: یعنی کسی که توانایی ابراز خودش را داشته باشد. کسی که بتواند رابطه مسالمت آمیز سالمی با جهان بیرون و درونش برقرار کند. کسی که روش منحصر به فردی را برای بیان دیدگاهش بشناسد. 

همیشه از خودم می پرسیدم که :"خوب. حالا که منتقد روش موجود هستم پس برای بچه ام چه می توانم بکنم؟" کتابی خواندم به نام "کلیدهای پرورش خلاقیت هنری" از سری کتاب های کلید های تربیت کودکان و نوجوانان ترجمه اکرم قیطاسی. این کتاب مطابق بود بر پیش پذیره های من و باعث شد شروع کنم به تحقیق محتاطانه ای درباره نقاشی و هنر. این کتاب و به دنبال آن چند روز کند و کاو در مراجعی که می شناختم نکات تازه ای را برایم روشن کرد که کلی تکانم داد. گفتم بد نیست چند خطی را اینجا واگو و با حاشیه نویسی خصوصی اش کنم.  

  • کودکان با استعدادی ذاتی در هنر متولد می شوند. برای شکوفایی حس هنری، بچه ها فقط به کمی آزادی و یک ذره تشویق نیازمندند. بنا به تحقیق روانشناس ها بازی شیرخواران با غذا در حدود ۶ ماهگی اولین قدم آن ها برای نقاشی است. در حدود یکسالگی بچه ها خط خطی کردن را شروع می کنند. برای ایجاد این خط ها بیست نوع حرکت دست دخیل است که بعدها اصول نوشتاری کودک را تشکیل می دهد. بین دو و نیم تا سه سالگی بچه ها به مرحله "مندالا" می رسند. مندالا یک دایره است که تعدادی خط از میان آن رد می شود. این شکل نمادین جهان است و بعدها همه نقاشی ها بر اساس همین شکل ساده ترسیم می شود. مندالا و نقش بنیادینش برای نمایش نحوه تفکر انسان برایم بسیار جالب بود. اولین طراحی بچه ها از هیات انسان از مندالا مشتق می شود و به صورت سر یک انسان است که دست و پاهای نخی مستقیما به سر متصل شده اند. در مدت زمان کوتاهی شمایل انسان به صورتی که قابل تشخیص باشد پاورچین پاورچین وارد نقاشی بچه ها می شود. بین سال های چهار تا هفت سایر اشیا در نقاشی کودکان ظاهر می شوند و از سن نه به بعد خودآگاهی واقعی شان درباره هنر شروع می شود.
  • مراحل تعریف شده به صورت نرمال برای همه انسان ها طی می شود. همانطور که اغلب آدمها پیش از راه رفتن نوعی خزیدن یا چهاردست و پا رفتن را تجربه می کنند. بنابراین نه تنها بیهوده است که از کودک بخواهیم به جای خط خطی کردن شروع به کشیدن چهره انسان کند بلکه به این ترتیب اعتماد به نفس تازه پا گرفته اش را کلا زیر سوال برده ایم. خط خطی کردن نوعی فعالیت فیزیکی است که بچه از طریق آن می تواند به نحو دلپذیری خود را از فشارهای روانی خالی کند. با اصرار برای پرش از پله های تکاملی نقاشی در واقع آن را به یک فشار روانی مضاعف تبدیل می کنیم.  از زیانبار ترین جمله ها می شود به این مورد اشاره کرد: "خط خطی نکن.... یه گردی بکش با دو تا چشم..."  
  • هیچ نوع الگوی مشخصی برای طراحی نباید در اختیار بچه ها قرار گیرد. حتی اینکه برای کودکانمان طراحی کنیم و بخواهیم که تماشایمان کنند و "مثل ما" نقاشی کنند روش نادرستی است. نتیجه آن یک پل سزان نخواهد بود بلکه عاقبت یک کودک روی دستمان می ماند که کوچکترین اعتقادی به توانایی خودش ندارد (به هر حال نمی تواند مثل ما بکشد! می تواند؟) و مرتب آویزانمان می شود که: "برایم بکش!". الگوهای رنگ آمیزی هم فوق العاده زیانبار توصیف شده اند. وقتی از بچه ها می خواهیم که خط هایشان را داخل مرزهایی محدود کنند در واقع از آنها خواسته ایم که خط خطی کردن را محدود و متوقف کنند. از کتاب هایی که الگوهایی برای کپی کردن در اختیار بچه ها می گذارند و طرح هایی که به هم چسباندن نقطه ها ساخته می شوند اصلا صحبت نمی کنم. آنقدر در مذمتشان مطلب خواندم که از فکرشان هم تنم می لرزد!
  • می توانیم طیف گسترده ای از ابزار طراحی و نقاشی در اختیار بچه ها بگذاریم. برای شروع می شود از مداد شمعی های غیرسمی، رنگ خوراکی، خمیر کیک، ماست و دوغاب و مربا استفاده کرد. باید بپذیریم که با بیداری هنر در وجود بچه هایمان تمیزی دیوارها و کف خانه مان را از دست خواهیم داد. هیچ وقت نباید بچه ها را برای به کار گرفتن سطوح مختلف برای نقاشی سرزنش کرد.
  • سال هاست که ثابت شده است آموزش زودهنگام الفبا به صورت نوشتاری آن برای بچه های نوپا با روش های خاصی امکان پذیر است. چیزی که نمی دانستم تاثیر مخرب چنین آموزشی است بر روی خلاقیت کودکان. بچه های نوپا و کودکانی که محبور می شوند نوشتار کلمه ها را برای یادگیری تکرار کنند دچار نوعی اختلال در یادگیری و بیان اجتماعی در زندگی بزرگسالی می شوند.

اما این که ما کجا هستیم. هر روز چند دقیقه ای از لحظه های مفید آراز صرف نقاشی می شود. بار اولی که در یازده ماهگی ابزار نقاشی را در اختیارش قرار دادم تمایل پایان ناپذیری به خوردنشان نشان داد. تصمیم گرفتم به جای راه انداختم بحث پایان ناپذیری با آراز که :"اینو نخور! باهاش نقاشی بکش" وسیله اش را عوض کنم: خوراکی های مایع و رنگی. نقاشی با غذا تا چندین ماه ادامه داشت و حتی همین حالا هم دارد. هر روز با بخشی از لیوان شیر صبحگاهی، سینی صبحانه رنگ آمیزی می شود. از حدود یک ماه قبل خودکار و مداد هم وارد لیست شدند: گرچه کمتر تحویلشان می گیرد. روان نویس یک استثنای دوست داشتنی با اثر مانا است. ملحفه ها و دست و پای ما را اگر گیر بیاورد خط خطی می کند. چند روزی است که منحنی های بسته هم وارد مجموعه خط خطی های آراز شده اند.

اما کاری که برایش لذت نقاشی را داشته باشد با مداد شمعی روبراه می شود. یک بسته کامل را جوید تا بالاخره از صرافت خوردنشان افتاد. پسر ما نقاشی روی کاغذ را دوست ندارد. برای همین هم  بخشی از کف پارکت اتاق پذیرایی را برای این کار در نظر گرفته ایم. معمولا یکی دو مداد شمعی را دم دست می گذارم. گاهی که چشمش را می گیرد می نشیند به نقاشی. توصیف های من و پدرش به عنوان تشویق کار را به اینجا رسانده که بعد از اینکه یکی دو خط می کشد، چند لحظه با دقت به چیزی که کشیده خیره می شود و بعد در مورد آن شروع به سخنرانی می کند! با دست خطوط را نشان می دهد و برایمان به زبان آرازی توصیفش می کند و سرش را تکان می دهد. از حالت جدی که می گیرد کیف می کنم و خنده ام را می خورم مبادا که تبسم مرا بد تعبیر کند و دلخور شود:) از دو روز قبل دیوارها هم به این مجموعه اضافه شده اند. بیچاره صاحب خانه و کاغذ دیواری هایش!!! سعی می کنم پاک کردنشان را بگذارم برای وقتی که خواب است (اگر بشود که نمی شود). درست است که بچه های کوچکتر بعد از کشیدن اثر خود را به یاد نمی آورند ولی از پاک کردن آنها در حضور آفریننده شان ناخودآگاه شرمنده می شوم، اگر عکس آن ها را هم گرفته باشم باز هم خودشان تازگی جذاب تری دارند. گاهی هم همانجا می مانند تا خانه مان بوی تخیل پسرم را بگيرد. نمی توانید حدس بزنید راه رفتن روی روياهاي آراز کوچولو چه کیفی دارد.  

پی نوشت: مادر مارتیا کوچولو در آخرین پستش درباره ابزار مفید برای نقاشی نوشته است.

با پسرم: ای ایران ای مرز پر گهر...  ای خاکت سرچشمه هنر...  انتخابات ریاست جمهوری در پیش است. دلم برای ایرانمان تنگ شده است: همین. 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 14 خرداد1388ساعت 23:7  توسط لیلی  | 
 
  بالا