Lilypie Kids Birthday tickers
 
آینده
 
 
یادداشت های روزانه
 
هر دم از این باغ بری می رسد 

تازه تر از تازه تری می رسد

بلاگفا گلی به گوشه جمالت با این ... کاری هایی که با نوشته ها و وبلاگ من و بقیه مشتری هایت می کنی. این بار هم که دو تا پست قبلی را حذف کرده بودی بعد از ده روزی که صفحه مدیریت و کامنت دانی از دسترس خارج بود. 


برچسب‌ها: گل کاری جدید
 |+| نوشته شده در  شنبه ۲۸ شهریور۱۳۹۴ساعت 21:17  توسط لیلی  | 
گفتمان های 26 و 27 را از دست دادم، به میمنت لطفی که بلاگفا در حق همه ما کرد. اگر چیزی از آن گفتمان ها به یاد دارید، خوشحال می شوم بازگو کنید تا بنویسمش...

 

از صلیب سرخ آمده اند دم در برای گرسنه های آفریقا پول جمع کنند. پسرک از من می پرسد:

- «مامان میشه منم صحبت کنم؟» و اجازه که می گیرد رو می کند به جوانک:

- «آقا شما راضی هستی که بزرگ شدی یا هنوز دوست داشتی کوچولو باشی؟» پسرک با خنده می گوید که خوشحال است.

- «آهان. خوب فقط یه سوال دیگه دارم. شما دزد هستین؟» پسر که غافگیر شده است به شدت نفی می کند: البته که نه!

- «آخیش، خوب شد. خوب الان دیگه می تون پسورد کارت بانکی مامان و بابام رو بهت بگم!»

----

با چند نفر آدم بزرگ برای بار اول آشنا شده ایم، صدایش می کنم تا معرفی اش کنم. پسرک مودبانه دست می دهد:

- «سلام. من آراز هستم. از آشنایی با شما خوشبختم. این مامانمه و این بابامه. ولی راستش اینه که اینها بلد نیستن درست داچ حرف بزنن. شما اگه کاری داشتین به خودم بگین!»

----

 بدو بدو می آید:

- «مامان ببین، آقای «راسل» حالا یا بزرگ شده رفته عروسی کرده یا خیلی بزرگ شده بعدش مرده. خلاصه نمی دونم چی شده. من می خواهم یک عنکبوت دیگه پیدا کردم از اون مراقبت کنم. میشه؟» 

- «حتما. چرا نمیشه»

- «خوب دیدی چه فکر خوبی کردم؟ پس زود باش... یه مگس بده!»

---

بهانه می گیرد که می خواهد برود با دوستانش بازی کند. 

- «مادر جان آدم که نمی تونه هر روز با دوستاش بازی کنه....»

- «چرا. نه آخه بگو چرا.»

- «برای اینکه ما هم دوست داریم بعضی وقت ها با شما باشیم، همدیگه رو ببینم»

- «برای چی باید؟ ببین من چند سالمه؟ از وقتی من به دنیا اومدم همین کارو می کردیم دیگه! همش دارم شما رو می بینم شما هم همش تو این صد سال (!) منو می بینید. بسه دیگه، چقدر همو ببینیم!!»

----

- «پسرم من از اون جا نگاه می کردم خیلی به شما افتخار کردم...»

- «این که چیزی نیست، من خودم هم هی به خودم افتخار می کردم!»

---

- «مامان! فکر می کنم عاشق شدم! آخه قلبم تاپ تاپ می زنه» (الهام گرفته از کتاب قورباغه عاشق می شود)

- «چه عالی پسرم! عاشق کی شدی؟»

- «نینا، همکلاسیم...  یه رازه ها! نباید بهش بگی...»

- «نه پسرم بین خودمون می مونه. حالا چطور شد که عاشق شدی؟»

- «صبح که دیدمش یه نوری روی بدنش بود، مثل فرشته ها شده بود!!»

----

- «مامان من به کمکت احتیاج دارم، یعنی یوپ احتیاج داره!»

- «همون دوستت که کلاس چهارمه**؟ بهم بگو چی شده عزیزم؟» 

- «یوپ عاشق یه دختری شده، ولی اون دختر یکی دیگه رو دوست داره. حالا من چطوری به یوپ کمک کنم؟»

- «خوب باید بهش بگه!»

- «یه بار براش نامه نوشته، یه بار هم بهش کمک کردم و با گچ توی حیاط براش نقاشی کشیدیم، اما فایده نداشته... حالا چیکار کنیم؟!!!»

 

* فروغ: 

حرفی به من بزن، آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو می بخشد جز درک حس زنده بودن از تو چه می خواهد؟

** آن زمان آراز کلاس سومی بود.

 

 |+| نوشته شده در  شنبه ۲۸ شهریور۱۳۹۴ساعت 21:12  توسط لیلی  | 
دخترش همسن پسر من است که از قضا موجود دوست داشتنی و باهوشی است. اما خودش....

 

نمی دانم چطور در همان پنج دقیقه ای که هم را می بینیم فرصت می کند دنیا را به کامم زهر کند. در واقع کمتر آدمی را در دنیا می شناسم که بتواند تا این حد آزارم دهد. 

یک بار گفتم که کار می کنم و پیچاند و گفت که مادر خوب، مادری است که توی خانه بماند و برای بچه اش مادری کند. که «بعضی» مادرهای بی مسئولیت چطور حرص و طمع پول چشمشان را کور کرده و بچه را می سپارند به مهد کودک و خودشان می روند سرکار. یک بار گفتم می خواهم توی خانه بمانم، گفت نمی داند چطور بعضی زن ها هستند که مسئولیت زندگی را می گذارند روی دوش شوهرانشان؟

یکبار تعطیلات مدرسه را مسافرت نرفتیم. گفت که چطور ممکن است کسی فرصت تعطیلات و بازی و بچگی را از بچه هایش بگیرد که خدا قدر پول داده و بهترین تعطیلات را در بهترین آب و هوا برای خانواده اش فراهم کرده که «بعضی» ها هستند که «گدا گشنه» اند و حاضر نیستند برای مسافرت رفتن پول خرج کنند. یکبار شد که برویم مسافرت. همین که شنید در آمد که همه تعطیلات را توی خانه بوده و بچه ها رفته اند اردو و مگر فقط باید آدم مسافرت برود که به او خوش بگذرد؟ که هوا همین جا هم خوب بوده و دور هم با خانواده خوش بوده اند!

اگر بگویم آواز خواندن دوست دارم می گوید که مدرک آواز خوانی داشته و جوانی اش سولفژ  ارکستر سمفونی وین بوده و اگر بداند که پسرعمویم می رود کلاس ورزش های رزمی یادش می افتد که کمربند مشکی کاراته دارد! 

این همه عیبی ندارد اگر دست کم دست از سر پسرک بردارد.  اگر آراز یک تابلو را روخوانی کند بلند بلند می گوید که دخترش بهترین شاگرد کلاسشان است و هزار بار بهتر از همه بچه های دیگر هم کلاسی و هم سن و سالش می خواند، اگر پسرک ساز دهنی بزند می گوید که دخترش استعداد عجیبی در آواز خوانی دارد که تا به حال چنین استعدادی در کسی ندیده است. اگر پسرک یک حرف مرا دوتا کند کنایه می زند که دخترش حرف گوش کن ترین موجود دنیاست، و اگر پسرک گوش به حرف من باشد می گوید دخترش قدرت بحث و مجادله و منطق دارد و حرف بی دلیل از کسی به گوش نمی گیرد.

لبخند می زنم و با شگفت زدگی تماشایش می کنم توانایی اش را در سفسطه بافی. این که چطور هربار دنیا را مجاب می کند که هرچه می کند و می داند و می رود بهترین و هرچه دیگران می کنند و می پوشند و می خواهند همه از سرتاته غلط است. 

من هیچ جوابی برای این آدم ندارم: یک، به این دلیل که اصلا مجالی برای حرف زدن نمی دهد و به آتشفشان فعالی می ماند که مدام در حال ریختن گدازه-واژه ها بر سر و کله شنونده ها است. و دو برای این که به قدری از وادی منطق دور است که  مصداق بارز «کور توتدوغون بوراخماز» است. آخر چطور می شود به صاحب این دیدگاه فهماند که مقایسه کردن آدم ها و مکان ها و عکس العمل ها از بیخ و بن اشتباه است؛ که قانعش کرد که ممکن است هزار راه درست برای انجام درست یک کار واحد وجود داشته باشد، که اگر ما در زندگی روشی را برمی گزینیم به معنی اشتباه بودن راه انتخابی دیگران نیست! 

اما روزم را، لحظه ام را، زندگی ام را در همان دقیقه های اجباری با هم بودنمان این آدم تلخ می کند. مدام باید مواظب باشم که اسکاچ گفته های ناپخته اش روح آراز را نخراشد، که حرف هایش را تعدیل کنم، زبری حرکت هایش را سمباده بکشم و به پسرک کمک کنم که جاخالی بدهد... خدایا ما را از شر همدیگر محفوظ بفرما.

* ضرب المثل ترکی به معنی : کسی که کور باشد گرفته اش را رها نمی کند. شهریار در حیدربابا این ضرب المثل را شاهد آورده است:

گؤز ياشينا باخان اولسا ، قان آخماز

انسان اولان بئلينه خنجر تاخماز

آمما حئييف كور توتدوغون بوراخماز

بهشتيميز جهنّم اولماقدادير !

ذى حجّه ميز محرّم اولماقدادير !

ترجمه:

اگر اشک چشم دیده شود، خونی جاری نمی شود؛  آن کسی که انسان است، شمشیر به کمر نمی بندد؛ حیف که کور گرفته را رها نمی کند؛ بهشت مان دارد جهنم می شود؛ ذی حجه ما به زودی محرم می شود...

پی نوشت: کنجکاوم بدانم که اگر جای من بودید چه می کردید؟

 |+| نوشته شده در  شنبه ۲۸ شهریور۱۳۹۴ساعت 21:11  توسط لیلی  | 

صورتگر نقاشم هر لحظه بتی سازم

وانگه همه بت‌ها را در پیش تو بگدازم

صد نقش برانگیزم با روح درآمیزم

چون نقش تو را بینم در آتشش اندازم

تو ساقی خماری یا دشمن هشیاری

یا آنک کنی ویران هر خانه که می سازم

جان ریخته شد بر تو آمیخته شد با تو

چون بوی تو دارد جان جان را هله بنوازم

هر خون که ز من روید با خاک تو می گوید

با مهر تو همرنگم با عشق تو هنبازم

در خانه آب و گل بی‌توست خراب این دل

یا خانه درآ جانا یا خانه بپردازم

مولوی

 |+| نوشته شده در  شنبه ۲۸ شهریور۱۳۹۴ساعت 21:11  توسط لیلی  | 
آقای «کاف.میم» مهمان موسسه است. گاهی می آید و سر می زند به همکاران و دوستان قدیمی بعد از این که پست مهمی در یکی از انستیتوهای اسم و رسم دار شهر گرفته و از پیش ما رفته است. «کاف.میم» سی و اندی ساله نابغه، دانشجوی نمونه ، برنده فلان جایزه و بهمان کمک هزینه تحصیلی، «کاف میم» آینده دار. با اینهمه همه می دانند که که «کاف.میم» از زندگی و نظم گریزان است، روزش قبل از دوازده ظهر شروع نمی شود و آخرهای هفته به خوشگذرانی های جوانانه می گذرد. «کاف.میم» دن ژوان اسم و رسم داری است برای خودش. هنوز میز کارش که فیل هم لای آشغال ها و کاغذپاره هایش گم می شد موضوع خنده و گپ و گفت است. «کاف.میم» برای من سمبل یک سبک زندگی، یک نسل، یک قشر خاص از این جامعه است، کما اینکه در مدت کوتاه حضور همزمانمان، همکار خوب و باسوادی هم بوده است. آدم این جا زود یاد می گیرد که فقط درباره آن جنبه ای از منشور آدم های دیگر قضاوت کند که با آن وجه سر و کار دارد.

آدم ها با شنیدن صدای بلندش که در راهرو می پیچد می آیند، همکاران قدیمی که می خواهند سلامی بکنند و جوان ترها که می خواهند این اسطوره (!) زنده را از نزدیک ببیند. همکاران نزدیک تر عاقبت توی یک اتاق جمع می شوند. هیزم گفتگو گر می گیرد. در فضای صمیمی تری که این جا هست، رئیس قبلی اش سر شوخی را باز می کند و عاقبت از لابلای خنده هایش دستگیرمان می شود که «کاف.میم» دارد اسباب کشی می کند... می پرسند چه عجب؟ برای این که تصمیم دارد از ماه آینده زندگی مشترکش را شروع کند... همه تعجب کرده اند... «کاف.میم» و زندگی مشترک؟ این دختر خوشبخت کیست؟ می گوید عجیب نیست چون سال ها می شود که با هم مراوده داشته اند. 

حالا چرا با این عجله؟ به خودش هم می گویند (چه خوب است که این جا آدم ها هرحرفی داشته باشند رودررو بهم می گویند و کسی اهل غیبت نیست)... لبخند ممتد عجیبی به لب دارد... مجبور بوده است... چون دارد پدر می شود: تا سه ماه دیگر!!! هیچ کس البته خبر نداشته است، خودش هم انگار. ظاهرا طول کشیده است که شرایط موجود را بپذیرد. ما همگی خوشحال و البته بهت زده ایم. ... خنده رئیسش از چهرهای ناباور ما بند نمی آید...نزدیک ترین دوستش با چشم های گرد شده نگاهش می کند. تبریک می گوییم. رئیس مزاح می کند: باید از الان باید به فکر دومی باشد. می گوید مادر بچه چهل و یک ساله است و دیگر فرصتی برای «تصادف» های مشابه نیست... لحنش نیش دار است. رئبس می گوید لحظه ای که «کاف.میم» را در حال راندن کالسکه بچه در خیابان ببیند عجیب ترین اتفاق زندگی اش رقم خورده است. «کاف.میم» اما دیگر نمی خندد. چشم هایش سرخ است. حرف را بر می گرداند.

تا سه ماه دیگر یک دختر کوچولو جایی روی همین کره آبی-سبز به دنیا می آید. کودکی که احتمالا پدرش به صرف حضور او به نوعی وادار شده است تا زندگی مشترک را با مادرش شروع کند... یک زندگی مشترک بی عشق، بین دو انسانی که از جنس هم نیستند... سرنوشت و آینده دخترک لحظه ای از ذهنم بیرون نمی رود. توی رویاهایم مهره های زندگی را دومینو وار از نو می چینم تا راه فراری از این هزارتو برای کودک پیدا کنم. دخترکی که که در جهان آبی مینیاتوری اش خواب هفت پادشاه می بیند... می فهمم که شاید این عقوبتی است که نوع زندگی دون ژوانی برای «کاف.میم» به ارمغان آورده است، اما از بخت بد عقوبت به شمایل کودک بی گناهی در آمده است. کاش بشود که این قصه را پایان خوشی باشد.

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه ۲۹ مرداد۱۳۹۴ساعت 20:58  توسط لیلی  | 
 
  بالا