Lilypie Kids Birthday tickers
 
آینده
 
 
یادداشت های روزانه
 
بهار همین نزدیکی است. جایی لابلای تره تیزک هایی که سرکشیده اند رو به آن روشنایی موعود که که جهان را باردار است . همین جاست پشت ابرهای سنگین و کلفتی که همه امروز آسمان را بغل داشت، در خورشید گرفتگی جزیی که در تن پوش مه گم بود؛ در اشک هایی که پسرک ریخت در نبود عزیزانمان و عاقبت سفره هفت سین را چیده و نچیده خوابش برد. بهار همین است، همین نفسی که می کشیم؛ یادآوری ساده ای از همه روزهای تازه ای که قرار است سر برسند و همه شب هایی که نیامده قلبشان را به سحر پیوند زده اند، یادآوری به جایی است برای زنده ها که : «آی هنوز نمرده اید. می دانستید آیا؟». بهار همین غمی است که برای غربت نشینان یار نوروزی است. حتی همین رنج ها هم در همکاسگی بهار کودی می شود که زندگی به پای جوانه عشق و بالندگی می دهد. سال نوتان پر برکت و عیدتان مبارک...

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخه‌های شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگ‌های سبز بید
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک می‌رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه‌ها و دشت‌ها
خوش به حال دانه‌ها و سبزه‌ها
خوش به حال غنچه‌های نیمه‌باز
خوش به حال دختر میخک که می‌خندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دل من گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمی‌‌پوشی به کام
باده رنگین نمی‌بینی به جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که می‌‌باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ...


برچسب‌ها: خودنگارانه
 |+| نوشته شده در  جمعه ۲۹ اسفند۱۳۹۳ساعت 21:3  توسط لیلی  | 
سوپرمارکت محله ما این بار برای تشویق مردم به خرید در آستانه بهار دست به ابتکار جالبی زده است از این قرار که هرکس تا سقف خاصی خرید کند یک گلدان در ابعاد چهار در چهار سانتی متر، یک بسته خاک خشک و چند دانه گیاه کادو می گیرد. دستور کار ساده ای دارد که برای بچه ها هم قابل اجرا است. این چند روزه این دانه ها را کاشته ایم و گذاشته ایم پشت پنجره و پسرک هرروز امتحان می کند تا ببیند بالاخره کدام یکی زودتر از خاک بیرون می آید: موسیر، شوید، توت فرنگی یا کرفس. این یکی از بزرگترین سرگرمی های پسرک ماست که وخیم ترین سرماخوردگی سال های اخیر به اضافه گذراندن چند ساعت اورژانسی در بیمارستان او را خسته و بهانه گیر کرده و از دیروز هم که اگر داد نزنیم حرفهایمان را نمی شنود....

لب مطلب اینکه بهار در راه است...

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه ۱۴ اسفند۱۳۹۳ساعت 20:34  توسط لیلی  | 

برچسب‌ها: گفتمان ها
ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه ۲۳ بهمن۱۳۹۳ساعت 10:25  توسط لیلی  | 

برآ ای آفتاب، ای توشه امید!

برآ، ای خوشه خورشید!

تو جوشان چشمه ای، من تشنه ای بی تاب

برآ، سر ریزکن تا جان شود سیراب

***

چو پا در کام مرگی تند خو دارم،

چو در دل جنگ با اهریمن پرخاشجو دارم،

به موج روشنایی شستشو خواهم،

ز گلبرگ تو، ای زرینه گل: من رنگ و بو خواهم

***

شما ای قله های سرکش خاموش،

که پیشانی به تندرهای سهم انگیز می سایید،

که بر ایوان شب دارید چشم انداز رویایی

که سیمین پایه های روز زریزا به روی شانه می کوبید

که ابر آتشین را در پناه خویش می گیرید

 ***

غرور و سربلندی هم شما را باد!

امیدم را برافرازید،

چو پرچم ها که از باد سحرگاهان به سر دارید

غرورم را نگه دارید،

بسان آن پلنگانی که در کوه و کمر دارید.

***

پیش می آیم،

دل و جان را به زیورهای انسانی می آرایم

به نیرویی که دارد زندگی در چشم و در لبخند

نقاب از چهره ترس آفرین مرگ خواهم کند.

***

راه جویانی که می جستند، آرش را بروی قله ها، پی گیر،

باز گردیدند.

بی نشان از پیکر آرش،

با کمان و ترکشی بی تیر.

آری، آری جان خود در تیر کرد آرش.

کارها صدها صدهزاران شمشیر کرد آرش...

 سیا*وش ک*سرایی

زندگیت، تولدت، بیماریت حتی هجرتت را که از نو می خوانم، تو را مبارز نستوهی می یابم که نهراسید، که خواست که رفت، که شد. زندگی ات قصه ای است پرخم اما بی خدشه، که هرشب و روز به گوش دردهای خود واگویه می کنم. این همان ارثیه ارزشمندی است که برایم واگذشتی پدر. هرکجا که هستی عزیز دلاورم، شاد باش. پروازت به سوی قله های جاودانگی مستدام.

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه ۲۳ بهمن۱۳۹۳ساعت 1:23  توسط لیلی  | 
طی یک عملیات گیس و گیس کشی، دندان بالایی اش افتاد، یا بهتر است بگویم کشیده شد. هم از خون روی انگشتانش می ترسید و هم اصرار داشت خودش در بیاورد این دندانی را که چند روزی بود با هر لقمه ای که توی دهانش می رفت اشکش را در می آورد. 

این سومین دندان بود، اما دو تای پایینی موجودات کنجکاو و عجولی بودند و قبل از افتادن شیری ها آمده بودند و  سنگین و رنگین جلوس کرده بودند سرجایشان. بنابراین وقتی شیری ها رفتند و زیر بالش و از آنجا تبدیل شدند به هدیه فرشته دندانی، آب از آب تکان نخورد. حالا ما عادت نداریم به دیدن این جای خالی دوست داشتنی و سین های نوک زبانی. 

این درست که از چند ماه قبل و با بزرگ شدن فکش دندان ها از هم فاصله گرفته و نظم و زیبایی شان را از دست داده بودند. اما این نشانه آشکار از شکوفندگی دانه کوچولوی زندگی ام مثل هر سقلمه دیگری همزمان که شادم کرد، به فکر واداشتم. او  هیچ نمی داند که این دندانی که امروز توی قوطی آبی است، وقت شکافتن لثه چنان بی تابش کرد که قلب ما را هم درید... * نمی داند که این دندان فقط تکانکی است رو به جلو از عقربه ثانیه شمار زندگی و اگر برای او مژده فردا و طلایه جوانی است این منم که در سراشیبی ناگزیرش این موهای سپید را در بناگوش می پرورم...

 

* «... دندان انديس دو هم كه در همسايگي دندان نخستين بالاخره رخ از نقاب بركشيد و به لبخندهاي پسركمان حلاوتي خرگوشي! داد. اما از آن يك هفته اي كه در گير و دار در آوردنش بوديم و بي تابي هاي آراز و فريادهاي بي دليل و حرص خوردنهاي عجيب و جاي گازهايش روي سر و صورتمان اصلا نپرس كه فراموش شدنش بهتر است. .. » نوشته شده به تاریخ یکشنبه چهارده مهر 87


برچسب‌ها: نگار من
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه ۱ بهمن۱۳۹۳ساعت 20:0  توسط لیلی  | 
 
  بالا