X
تبلیغات
آینده
Lilypie Kids Birthday tickers
 
آینده
 
 
یادداشت های روزانه
 
چهارشنبه سوری امسال، دوش آسمان را خدا باز کرد، جوری که هیچ آتشی روشن نمی شد. یک شمع گذاشتیم وسط پذیرایی و از رویش پریدیم. غصه هایم نریخت، اما اشکهایم چرا. اما پریدم. یکبار، ده بار، صدبار. پسرک هم پرید. گفت: باید تو معده ام آرزو کنم یا بلند بلند؟

گفتم اگر دوست داشته باشد، من هم دلم می خواهد بدانمشان!

اینها را گفت: 

دلم می خواد من همه آدمها رو دوست داشته باشم.

دلم می خواد همه آدمها با من lief* باشن. 

آرزو می کنم با آنا و آتا همه باهم دوست و مهربون باشیم، family** باشیم، هی بخندیم شاد باشیم. 

دلم می خواهد سرطان رو dood*** کنم.

آرزو می کنم هی مدال بگیرم تو جودو. 

آرزو می کنم یک اسب داشته باشم با یه عنکبوت با یه داداش.

آرزو می کنم برم ایران یا ایران بیاد اینجا!

* lief: مهربان

** family: خانواده

*** dood: بکشم.


اسم این پست از سعدی شیرین سخن....


برچسب‌ها: گفتمان ها, نگارانه
 |+| نوشته شده در  یکشنبه 17 فروردین1393ساعت 21:40  توسط لیلی  | 
تا بهار دلنشین آمده سوی چمن --- ای بهار آرزو بر سرم سایه افکن

چون نسیم نوبهار بر آشیانم کن گذر ---  تا که گلباران شود کلبه ویران من

تا بهار زندگی، آمد بیا آرام جان --- تا نسیم از سوی گل، آمد بیا دامن کشان

چون سپندم بر سر آتش نشین بنشین دمی  ---- چون سرشکم در کنار بنشین نشان سوز نهان

بازآ ببین در حیرتم، بشکن سکوت خلوتم --- چون لاله تنها ببین، بر چهره داغ حسرتم...



 |+| نوشته شده در  یکشنبه 18 اسفند1392ساعت 23:5  توسط لیلی  | 
تو آرام و نرمین آمده ای. این را در گلک های تلخ بوته سر کوچه دیده ام که می گویم.

اما قلب من هرگز تا این اندازه زمستان نبوده است. همراز و همراه کوچکم در اندرونه حزینش یخ زده است. آوخ! نگو که دنیا را نشانش بدهم و نو شدگی اش را.برای او زاده شدن ابتدای همان مدار بسته ای است که به مردن می رسد. همین چند وقت پیش با مرگ روی یک نیمکت نشسته است. حالا دیگر نگاه کردن در چشم های زندگی هم برایش زجرآور است: امروز شکوفه های صورتی و رسای یک نهالک طناز هلو چنان دردش آورد که هنوز هم غصه مند است. چنان بغ کرده و یک گوشه نشسته است که می ترسم صدایش کنم و اشک هایش بریزد. وقتی آدم ها از کنارش رد می شوند، وقتی تسلیت می گویند و حالش را می پرسند، وقتی به قصد نوازش انگشتانشان را پیش می آورند، وقتی حتی بی اعتنا از کنارش رد می شوند، چنان زخم های هولناکش سر باز می کند که می خواهد سر بگذارد به کوه و بیابان. اصلا هم نمی توان مطمئن بود که این کار را نخواهد کرد، به همین زودی ها.

بهار عزیز، این قلبی که یک عمر مرا کشان کشان به دنبال خود کشیده و شادی بهشتی و شکنجه جهنمی را به یک اندازه به من چشانده است امروز زخم خورده و تبدار است. امسال این قلب را به حال خود بگذار تا مگر در این رنج بی پایان از خاکسترهای خود به پا خیزد، اما تو را قسم می دهم به سبزی روح جاودانه ات، این یکسال را از ما بگذر، که این بغض اگر ببارد جهان را سیلاب خون می برد. 

 |+| نوشته شده در  جمعه 9 اسفند1392ساعت 22:41  توسط لیلی  | 

آن لحظه انگار دیگر هیچ کس نبود. من بودم و تو بودی و همه آنچه بین ما بود و هست. 

***

تویی. بغلم می کنی. قصه می گویی. همه هفت شب هفته را با قصه هایت به خواب می روم. عاشق آغوش گرمت هستم و دهانت که همه همیشه بوی خمیر دندان نعنایی می دهد. عاشق «جیرتدان» که غول گنده را گول می زند، عاشق خروس هستم که وقتی به نانش نوک می زند همه را نصیحت می کند که: «ایشلمین دیشلمز». 

***

تویی. گوشی را می دهم دست پسرک. بار هزارم است که می پرسی: «یادته پیشم که بودی بهت چی گفتم؟» و پسرک که درسش را فوت آب است می گوید: «آره که یادمه! گفتی که یادم نره که منو خیلی خیلی دوست داری، بعدشم گفتی که از طرف شما آنا و آتا را ببوسم و بهشون بگم که چقدر دوستشون داری!»

***

تویی. دست می کشم به گیسوان نقره ای اکنون کم پشتت.  به چهره مهربان و خسته ات. به چشم های بسته زجر دیده ات. به دهانی که می گویند خون از آن بیرون جهید. دیگر نیستی که زجر بکشی. دیگر نیستی که پشت تلفن دروغ های شاخدار مصلحت آمیز درباره شادی و سلامتی و خوشبختی ات بگویی. هرگز نخواهی بود. 

***

اشک امان نمی دهد به پسرک. چطور فکر می کردم که رفتنت را نفهمیده است؟ «دیگه دوستم نداره. مگه نمی گفت دوستم داره؟ نداره! دیگه نداره. چرا نیومد پیشم؟ چرا دیگه نیومد؟ دیگه ندارم. دیگه بابا بزرگ ندارم! حالا دیگه با کی کشتی بگیرم؟»

***

ببخش اگر نگفتمت. دوستت دارم نازنینم. دیروز آراز گفت: «آنا تو رو خدا گریه نکن. آخه منو داری تو. باشه؟ عزیزم. بیا نازت کنم، می دونی؟ منم دیگه غصه نمی خورم و اشک نمی ریزم. یه همچی پسر با فراستیم من. می دونی چرا؟ این یه رازه ولی به تو هم می گم. برای این که یه روز بالاخره باز هم می بینیمش. اما خیلی خیلی طول می کشه». راست می گفت پدر. خوب بخوابی نازنینم.

در آرزوی  آغوش دوباره تو و مادر، لیلی شما.

* تابش جان یافت دلم، واشد و بشکافت دلم؛ اطلس نو بافت دلم، دشمن این ژنده شدم

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 5 اسفند1392ساعت 22:3  توسط لیلی  | 
هشتمین اسباب کشی در ده سال گذشته:

صدای لیلی را از لابلای کارتن ها می شنوید. 

***

هیچ وقت آدم خداحافظی نبوده ام. دور شدن از هرچیزی و هرکسی برایم سخت است. نمی دانم این درخت بائوباب لابلای ژن هایم ریشه دارد یا در سرگذشتم. هرچه هست، موقع جدا شدن غمباد می گیرم. پسرک با دارائی هایش کمابیش دست و دلباز و آُسوده است؛ با آدم ها اما قصه دیگری دارد. این روزها، روزهای اشک و آه است: برای لوئیس و راسل.

آقای راسل- عنکبوتی که یک صلیب روی پشت و هشت تا چشم پس کله اش دارد و حیوان خانگی آراز است - این روزها خیر سرمان نمی دانم کجا رفته است و ما هیچ فرصتی نداشته ایم که آدرس جدیدمان را به او بگوییم. یادش که می افتد اشک های درشت از چشم هایش می غلتد و لب پایینش آویزان می شود. 

لوئیس کوچولو، دخترک هشت ساله، همسایه دست چپیمان بود؛ دوستی از جنس بعد از ظهرهای تابستان، اسکیت و دوچرخه. دوستی برای قایم موشک و شیطنت های کودکی. دوستی که ماه ها دقیقه های اندکی را که می شد عصرها با پسرم باشم با خستی در دل و لبخندی بر لب و افسوسی ناخواسته با او تقسیم کردم. دوستی که آراز در دورنمای آینده زندگی اش او را مادر دو دختر و دو پسرش می خواند، اما وقتی از دخترک شنید که کس دیگری را دوست دارد، به دوستی ساده با او بسنده کرد. توی دل پسرک لبخند به لب تودارمان غمی به بزرگی کوه است این روزها...

قیزیل گول اولمیایدی، سارالیب سولمیایدی

بیر آیریلیق بیر اولوم، هئچ بیری اولمیایدی (خلق ماهنی سی)

ترجمه:

کاش هرگز گل سرخی نمی بود که پژمرده و زرد گردد.

دو چیز هست که ای کاش هرگز وجود نمی داشتند: مرگ و جدایی.

***

پسرک کاش این درد را درمانی می بود!


برچسب‌ها: روزانه
 |+| نوشته شده در  سه شنبه 24 دی1392ساعت 6:22  توسط لیلی  | 
 
  بالا