|
آینده
|
||
|
یادداشت های روزانه |

عزیزم. برای همه مردم دنیا شاید این فقط یک تویی فلزی چرخ ماشین اسباب بازی باشد که از گوشه ای پیدا کرده ای. برای من مادر اولین قدم شهودی تو در کشف و شناخت جهان هستی است. دانشمند کوچولوی من. معرفتت به سوال و آگاهی مبارک.

ایرانِ این بار برای آراز مفهوم سنگینی داشت. ایران برای او فقط خانه نبود. عشق بود و دوستی و آشنایی. یکی از این دوستی های نو آشنایی با پسرکی بود که توانایی ها و رفتار بلند منشانه اش برایم بسیار دلپذیر بود. باید بودید و استقلالش را در تصمیم گیری و هوش بلندی که در روابط اجتماعی اش به کار می زد و کلمه هایی که بزرگتر از سنش در دهان کوچولویش می گشت می دیدید و می شنیدید. رفتارش مدلل و چهره اش سرشار از حس کنجکاوی بود. کیاراد کوچولو را می گویم. پسرک خوش بر و روی ما کم از یک سیاستمدار باهوش نداشت بس که خوب می دانست با هرکس چطور تا کند :)
آن یکی یک پری کوچولو بود که انگار تازه از آسمان رسیده و در خانه را زده بود. هنوز هم خاطره لبخند نخستینش را زیر آن کلاه و شال زرد قناری مثل یک خاطره دوردست گرم توی ذهنم نگه داشته ام: آن تبسم لطیف و پر از مهر می توانست هزار کوه یخ را آب کند و هزار چشمه برای کویرها به ارمغان بیاورد. کنجکاو بود و با همه لطافت روحی که با همه وجود حسش می کردم خوب می توانست حد و مرزهایش را برای دیگران ترسیم کند و نخواهد از حق خود بگذرد. پریا جان با آن سارافون دلربا تجسم واقعی یک دختر ملوس و شاد بود که درونگرایی از او اقیانوس عمیقی ساخته بود به ژرفای کودکی.
مدت ها بود که آرزوی چنین دیداری را در دل داشتم. مدت ها بود که دلم می خواست می شد در جمع دوستانه ای بنشینم و بازی بچه ام را با بچه هایی که دوست دارم از ته دل نظاره کنم. چه خوش گذشت بی اغراق!
آراز من هم که در آستانه دوسالگی است و لذت زندگی و بازی با بچه های دیگر را چشیده است کم از من لذت نبرد. چه حس خوبی داشت و داشتم از این مهمانی کوچک دوستانه. (این آغاز مرحله بازی باهم، نه کنار هم از فرودگاه مبدا ریشه گرفت و تا رسیدنمان به ایران بالغ شد و شکوفه داد. در هر سالن ترانزیتی که بودیم جمع حجیمی از کودکان به همت آراز گرد هم بودند و فریادهای شادیشان تا آسمان می رسید). اما چه حیف که نشد از همنشینی با دوستان دیگری که ساکن شهر من نیستند، دریچه هایی از هوای تازه دوستی به رویم گشوده شود.
نکته دیگر این که هردوی ما مادر و پسر در ایران موفق شدیم اعتیادمان به اینترنت و رایانه را ترک کنیم. یک ماهی می شد که آراز از نشستن پشت رایانه و تماشای کارتون و موسیقی و زندگی وحوش(!) سیر نمی شد. حالا که زندگی کودکانه اش را بدون تماشای تلویزیون و کارتون های یو-تیوب از سر گرفته است ته دلم قند آب می شود از خوشحالی. ما فقط سه بار در هفته و هربار بیست دقیقه را باهم به تماشای تله توبیز (شکم تلویزیونی ها) و هت ساند کاستل (قلعه شنی) می گذرانیم. آراز کیف کودکانه اش را می برد و من هم داچ یاد می گیرم (آیکون خجالت از بابت کمی سواد!). گاهی هم باهم در مورد دیده هایمان تبادل نظر می کنیم...

اتفاق در یک لحظه افتاد. مثل سنگی که توی آب بیفتد و هزار موج تو در تو بیاراید. کابوس بازسازی شده را هر روز می بینم به محضی که چشم هایم را می بندم: صندلی را کشیده تا دم کابینت. رفته آن بالا تا به خیال خودش چای دم کند برای صبحانه. کتری برقی آب جوش را روشن کرده و لابد کلی هم ذوق زده شده. بعد هم همه را برگردانده روی دست و پای نازنینش. حتی نمی دانم چطور رسیده بودم و پای کوچکش را گرفته بودم زیر شیر آب سرد. گلوله گلوله اشک می ریخت و سعی می کرد آن درد را برایم توضیح دهد. زبان کوچولویش روی کلمه های سنگینی که می خواست بگوید سکندری می رفت. لباسهایمان خیس شده بود. دست چپش را بعدا دیدم وقتی که حس ششم به من گفت که آن سرخی پیشرونده روی پا نباید تنها بازمانده آنهمه آب داغی باشد که سیلوار روی کف آشپزخانه روان است. به محمد زنگ زدم. او بود که یادش مانده بود با اورژانس تماس بگیرد.
صدای آمبولانس در خیابان برف گرفته هنوز نیم تاریک. صدای زنگ در. دو مرد سبز و نقره ای پوش با کیف و تجهیزات. یکی شان آراز گریان را ازمن گرفت و باز هم بردش زبر شیر آب سرد. پایش کمی بهتر از انگشتانش بود که دیرتر دیده بودم. آراز درباره دستش همکاری نمی کرد. آب سرد را دوست نداشت. مامور اورژانس گفت که کمک های اولیه ام باعث شده است که تاول نزند. لطیفه بامزه ای بود برایم! چطور مادری می تواند آنقدر از پسرش غافل باشد که چنین حادثه مسخره ای بریش رخ دهد؟
سوختگی نوع اول. یکی از من حوله خشک خواست و آراز را که لباس های خیسش را کنده بودم پیچید توی آن. آن یکی که دومی بود و عینک نداشت داشت با تلفنش با مرکز صحبت می کرد. ممنون تلاششان بودم برای آرام کردن پسرم و لبخند و طمانینه ای که لابد از تجربه شان سرچشمه می گرفت. برایم مهم نبود که با پوتین های گل آلودشان روی فرش ها قدم رو می روند. لباس هایش را پوشاندم به خواست آن که رئیس تر بود. اگر هوا به آن استخوان سوزی سرد نبود می شد تا خود آمبولانس توی یک پتو پیچیدش. کسی آمد. آها این هم خانم سین همسایه مهربان ما! خدا را شکر به خاطر حضورش...
توی آمبولانس اما گریه پسرکم شدت گرفت. می خواست پیاده شود و برود. شاید می خواست از آن رنج و اندوه رها شود. رئیس عینکی آمبولانس اجازه داد پسرک چراغ های داخل اتاقک را بارها روشن و خاموش کند و یک خرس تدی هم برای شجاعتش به او هدیه داد. هیچکدام را نمی خواست... فقط می خواست رهایش کنیم تا برود. برایش ذره ای اهمیت نداشت سوار همان ماشینی شده است که صدایش را همیشه به آن خوبی تقلید می کند و دوستش دارد...
رئیس آراز را بغل کرد و تا اتاق کمک های اولیه با خود برد و حتی اجازه داد که در را به کمک آویزهای قرمز سقفی باز کند. حواسش پرت شده بود و گریه اش برای چند دقیقه متوقف. در بخش اورژانس کودکان اما وقتی مردان آمبولانسی ترکمان کردند گریه های سوزناکش را پسرم از سر گرفت. نای گریه نداشت و فقط اشک می ریخت و به دست و پایش اشاره می کرد. حتی حاضر نبود یک لحظه از آغوش پدرش (که تازه از راه رسیده بود) پایین بیایید و یا نیم نگاهی به اسباب بازی ها و کتاب های توی اتاق کند. فقط می خواست برود. به التماس و با آن چشم های سرخی که از گریه های چند ساعته گشوده نمی شد همین را می خواست. بعد از دریافت مسکن های موضعی و خوراکی بود که کمی آرام گرفت و خوابش برد.
هرروز می رویم برای تعویض پانسمان و می نشینیم به دیدن تاول های بزرگ و آب آورده. هرروز باید دلمان انقدر سخت باشد که کم نیاوریم و به رویمان نیاوریم که ترکاندن آن تاول ها که اینقدر برای ما بیننده ها مشکل است بر سر تو چه می آورد. هر روز باید ببینم که چطور پسرک با حرکت ما به سمت کتری برقی با هیجان و درد مخالفت می کند. هر روز با ترس و لرز از خودمان بپرسیم که تا کی و کجا ردپای نفرت انگیز سوختگی باقی خواهد ماند. این شکنجه این روزهای ماست. خدا کند هرگز نیاید روزی که انسان دیگری شرایط مشابهی را تجربه کند.
با پسرم: عزیزکم، گل من. کوتاهی ام را در نگهداری درست از تو ببخش. هرگز به اندازه روز حادثه کم نیاورده بودم از مادر بودن.
آخر نوشت: این روزها نیستم. حالا می دانید چرا.
زد و در مسیر رفتمان خوردیم به کولاک کریسمس امسال. جایی آن وسط های راه گیر افتادیم، توی فرودگاه دوسلدورف. با وجود برفی که شلاق زنان در تمام طول مسیر باریده بود با خوشبینی ساده دلانه ای فکر می کردیم که می توانیم سوار هواپیما شویم و برویم. اما زهی خیال باطل! اولین بار بود که می دیدم گیت خروجی یک فرودگاه به کلی مسدود است. مسئولین پایانه تلاش کرده بودند که ساعت هایی را که هزاران مسافر سرگردان و خشمگین میهمانان ناخوانده شان هستند با نمایش و تئاتر و سیاه بازی و آواز قابل تحمل کنند. نمی دانم شاید برای بزرگترها ممکن باشد. اما مگر چقدر می شود از یک کودک دو ساله خسته و گرسنه که جایی برای خوابیدن ندارد و هرگز فست فود نخورده است و نمی خواهد هم امتحانش کند توقع همراهی و همکاری داشت؟دوازده ساعت تاخیر تا آن لحظه. مشخص بود که شب یلدایی را که آنهمه قول گذراندن آن را در کنار خانواده به خودمان و پسرمان داده بودیم در تنهایی سپری خواهیم کرد. تازه قرار بود در یکی از شهرها ترانزیت شویم. نه تنها پرواز فعلی که آن هواپیما را هم ساعت ها پیش از دست داده بودیم. نشسته بودیم پشت درهای بسته گیت سی و از شدت خستگی و ناامیدی جرات نگاه کردن به هم را نداشتیم. آراز برای ناهار و شام و میان وعده یک بسته پاستیل خورده بود. یکنفر بالاخره دلش به رحم آمد و تکلیفمان را معین کرد. تشریف ببرید منزل!!! فرودگاه تا فردا صبح به دلیل وضعیت نامساعد هوا تعطیل است!
راه برگشتمان ماشین رو بود. روی جاده هایی که حالا دیگر یک متر برف باریده داشت، بازگشتن یعنی داو گذاشتن زندگی. چنین جراتی نداشتیم. بعدها شنیدیم که آن جاده ساعتها بسته بوده و مسافرانش در گرسنگی و سرما مانده اند. بنابراین برای ما روشن بود که برگشتی در کار نخواهد بود. شارژ گوشی همراهمان سربزنگاه تمام شد. بیرون فرودگاه تردد عادی ماشین ها غیر ممکن بود. به فرض اگر هم بود توان رویارویی با آن طوفان را یکبار دیگر هم نداشتم.
گمانم دست ناپیدا ولی همیشه موجود خدا بود بر شانه مان که آخرین اتاق هتل فرودگاه را گرفتیم و تا آخرین سنت را که در لحظه آخر با بی میلی و خوش شانسی همراه خود برداشته بودیم توی جیب گل و گشادش ریختیم. آن شب ساعت ها مسئول سیستم گرمایش مارتیم پنج ستاره!!! martim بازیمان داد تا قبول کند زیر برف گرمتر است تا داخل آن اتاق و فکری به حالمان کند. گمانم آخرین ساعات شب بود که دندانهایمان از به هم خوردن ایستاد و موفق شدیم شال و کلاهمان را بکنیم. نزدیک صبح بود که نشستم پشت دیوار تمام پنجره، به تماشای آن شکوه دیداری بی نظیر شهر خفته زیر طوفان برف و از خدا خواستم که مسافر کوچکش را در غربت و بی پناهی رها نکند.
پرواز بعدی ساعت یک و نیم ظهر فردا بود. ساعت هفت و نیم فرودگاه دوسلدورف مجموعه جالبی از انبوه آدمهایی بود که دراز کش و نشسته خواب بودند. اما بازهم خدا با ما بود و همسفر دانایی مثل بابا محمد داشتیم که توانستیم جایی در پرواز فوق العاده ساعت ده صبح رزرو کنیم. با آنهمه برفی که دیشب مثل غبار بد شانسی روی برفهای قبلی تلنبار شده بود البته انتظار تاخیر می رفت... اما باز هم هیچ کس تصورش را نمی کرد که تا ساعت یازده شب ماندنی هستیم! تمام عصر صورتی بی حادثه گذشت. آراز کوچولو یا روی کاشی ها با پدرش گل کوچک می زد و یا با من مشغول تفحص درباره برفروب های نارنجی رنگی بود که با همتی مثال زدنی می روبیدند و می روبیدند و می روبیدند.... خسته نمی شد از شنیدن درباره هواپیما ها و لودر ها و ماشین های عجیب و غریب در حال تردد. وقتی مسافرت چهل و هشت ساعته مان به سرانجام رسید حتی حوصله گلایه هم نداشتم بسکه کوفته و مانده بودم. یکهفته ای طول کشید که خستگی اش از تنمان در برود.... مخصوصا که شنیدیم جبهه برفی دیگری بعد از ما دوباره اروپا را شخم کرده است.
وقتی آراز روز بعدش با آنهمه آدم دوست داشتنی و مهربان ایرانی طرف شد و چهره اش مثل گل شکفت با خودم گفتم که دردسری که دیدیم ارزشش را داشته است. باطری پسرک اینهمه مدت شارژ شده است از اینهمه مهر. گاهی حالا، فقط گاهی می نشیند و آرام زمزمه می کند: مام بوزوک کو؟ عمو جون کو؟ اقیزی قیزی کو؟ خالی کو؟ دای دای کو؟ آسوسی کو؟ عصم مم کو؟ و بقیه آدم هایی را که در این دو سه هفته دیده است یک به یک می خواند. سعی می کنم درکش کنم و خیلی جلوی خودم را می گیرم که با توضیح چیزهایی که پسرک تجربه گرای دو ساله من قادر به درکشان نیست آزارش ندهم. آنوقت خودش شجاعانه و رو به من می گوید: مام بوزوک وفت!!! (رفت یعنی!) و می رود پی بازیش. این جور وقت ها با دیدن آن نگاه آنی غمگین آراز، ناخودآگاه یاد آن کولاک می افتم و زمهریرش که انگار هنوز توی قلبم جا مانده است...
دیگر نوشت: به محضی که بتوانم یک عکس از آن شب برفی برایتان می گذارم، گرچه محال است انعکاس زیبایی برفینش.
دیگر نوشت دیگر: اولین دندان آسیاب آراز دارد می آید. زیبایی نوظهورش بدخلقی های صاحبش را قابل تحمل می کند. مثل یک شکوفه نشسته بر تنه بهار.
* برف می بارد به روی سنگ و خارا سنگ... مهدی اخوان ثالث

ننوشتن از تو پسرک دو ساله من کار ساده ای نبود. درست همانقدر که نوشتن از تو. عزیزم. نشد که بیایم و تولدت را در همان هشتم دیماه در این پشت پرده آبی زندگی مان به تو تبریک بگویم. اما به این معنی نیست که تولد دوست داشتنی تو مبارک نشد. چه راست بود جمله ای که روی کیک آتش نشانی حک شد:
«دو سال است که خورشید قلبهایمان شده ای»
برای من و تو، هیچ چیز و هیچ وقت دیر نیست. خورشید کوچولو... تولدت مبارک.
دیگر نوشت: به امید خدا زود بر می گردیم.
|
|