Lilypie Kids Birthday tickers
 
آینده
 
 
یادداشت های روزانه
 
طی یک عملیات گیس و گیس کشی، دندان بالایی اش افتاد، یا بهتر است بگویم کشیده شد. هم از خون روی انگشتانش می ترسید و هم اصرار داشت خودش در بیاورد این دندانی را که چند روزی بود با هر لقمه ای که توی دهانش می رفت اشکش را در می آورد. 

این سومین دندان بود، اما دو تای پایینی موجودات کنجکاو و عجولی بودند و قبل از افتادن شیری ها آمده بودند و  سنگین و رنگین جلوس کرده بودند سرجایشان. بنابراین وقتی شیری ها رفتند و زیر بالش و از آنجا تبدیل شدند به هدیه فرشته دندانی، آب از آب تکان نخورد. حالا ما عادت نداریم به دیدن این جای خالی دوست داشتنی و سین های نوک زبانی. 

این درست که از چند ماه قبل و با بزرگ شدن فکش دندان ها از هم فاصله گرفته و نظم و زیبایی شان را از دست داده بودند. اما این نشانه آشکار از شکوفندگی دانه کوچولوی زندگی ام مثل هر سقلمه دیگری همزمان که شادم کرد، به فکر واداشتم. او  هیچ نمی داند که این دندانی که امروز توی قوطی آبی است، وقت شکافتن لثه چنان بی تابش کرد که قلب ما را هم درید... * نمی داند که این دندان فقط تکانکی است رو به جلو از عقربه ثانیه شمار زندگی و اگر برای او مژده فردا و طلایه جوانی است این منم که در سراشیبی ناگزیرش این موهای سپید را در بناگوش می پرورم...

 

* «... دندان انديس دو هم كه در همسايگي دندان نخستين بالاخره رخ از نقاب بركشيد و به لبخندهاي پسركمان حلاوتي خرگوشي! داد. اما از آن يك هفته اي كه در گير و دار در آوردنش بوديم و بي تابي هاي آراز و فريادهاي بي دليل و حرص خوردنهاي عجيب و جاي گازهايش روي سر و صورتمان اصلا نپرس كه فراموش شدنش بهتر است. .. » نوشته شده به تاریخ یکشنبه چهارده مهر 87


برچسب‌ها: نگار من
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 1 بهمن1393ساعت 20:0  توسط لیلی  | 
یادت نرود پسرم٬

 جواب هیچ قلمی گلوله نیست.

***

حالا که همه جا صحبت از این حمله تروریست ها به دفتر روزنامه ای در پاریس فرانسه است، انگار من و همه کسانی که به نحو محسوس یا نامحسوسی به اس-لام مربوط می شویم در مظان اتهامیم. امروز صبح شنیدم که همکاری در جمعی می گفت:

«این هایی که از ناکجا آباد میان و واسه خودشون آدمی می شن، چرا یه ذره احساس دین نمی کنن نسبت به میزبانانشون؟ چرا فکر نمی کنن که برای یک زندگی متمدنانه سر از این جا درآوردن و حالا باید متشکر باشن؟ 

« به فرض که حق داشته باشن برای ناراحت بودن، همه آدمها ممکنه از چیزی یا کسی به دلیل خاصی ناراحت بشن، اما اینها، باور کنید اینها همه شون وحشی ان...»

و قطع کرد صحبتش را به محضی که وارد اتاق شدم. یک لحظه به قدری احساس گناه کردم که انگار این من بوده ام که دیروز رفته ام و کلاشینکف کشیده ام به روی ده دوازده تا کاریکاتوریست و خبرنگار و  آبدارچی و دوباره این منم که موقع برگشتن از فتح پیروزمندانه ام توی پیاده رو برخورده ام به مامور پلیسی که گلوله خورده است و ماموره التماس کرده که : «مرا نکش، خواهش می کنم!» و این منم که نگاه کرده ام توی تخم چشم هایش و مغزش را پاشیده ام کف خیابان.

خدایا ما را از شر آدم هایی که رده شریف و حمید و این همکار محترم قرار می گیرند محفوظ بفرما. 


برچسب‌ها: پسرانه
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 18 دی1393ساعت 9:23  توسط لیلی  | 

 

این نیم شبان کیست چو مهتاب رسیده؟       پیغمبر عشق است ز محراب رسیده

این کیست چنین غلغله در شهر فکنده         بر خرمن درویش چو سیلاب رسیده

این کیست بگویید که در شهر جز او نیست    شاهی به در خانه بواب رسیده

دلها همه لرزان شده جانها همه بی صبر     یک شمه از آن لرزه به سیماب رسیده

زان ناله و زان اشک که خشک و تر عشق است      یک نغمه تر نیز به دولاب رسیده

یک دسته کلید است به زیر بغل عشق        از بهر گشاییدن ابواب رسیده

 

هفت سال از آن روزی گذشت که مادر شدم - مادر تو - وه چه افتخاری دارد! مادرانگی ام امسال به مدرسه زندگی خواهد رفت در مهر عاشقی. 

***

بسا درس ها که از بودن در کنار هم آموخته ایم و پا به پای هم این راه را به قیمت تاول های خونین هموار کرده ایم. شانه به شانه هم سد ها شکسته ایم و بر دیوارهای نمور و آفتاب نخورده اندیشه ها پنجره های بی مرگ گشوده ایم.

به تو می بالم برای آنچه که هستی برای آن روشنایی که در چشم هایت بال بال می زند٫ آن شوق به زندگی٫ آن استقامت و صبر - آن قلب مهربان که در تسهیم مهربانی ها دست و دل باز ترین موجود دنیاست. برای بوسه های دلبرانه ات که هریک به هزار گنج می ارزد٫ برای همه داشته هایی که آرزو نکردم و داری و حتی همه نداشته هایی که می خواستم و نداری٫ برای خودت٫ برای هستی ات٫ برای این نقش نامیرا که فرهاد وار بر کوه سرنوشتم تراشیدی نازنین پسرکم.

از تو ممنون همسفر کوچک زندگیم و آرزویم شادکامی و سلامتی توست. زادروزت مبارک!

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 8 دی1393ساعت 10:0  توسط لیلی  | 
امسال هم سنت نیکلاس آمد و درست فردای روز تولدش (پنج دسامبر) برگشت به اسپانیا. امسال هم مثل همیشه خدا حضورش برای بچه ها مثل یک خواب و رویا شیرین بود.

 

امسال پسر ما:

- نقاشی های هنرمندانه ای کشید از پیت سیاهه و سنت نیکلاس و کلاه سرخش با نقش خاج طلایی روی آن. 

- کلی هویج گذاشت توی کفشش برای اسب سنت نیکلاس و فردا صبحش شکلات و *«pepper nootjes» به جای آن تحویل گرفت. 

- همه *«marsepein» هایی که در کارناوال خیابانی و راهپیمایی سنت نیکلاس و پیت سیاهه گرفته بود پس انداز کرد و هرروز با لذت یکی را می خورد. 

- در اولین جشنی که با سنت نیکلاس روبرو شد و این افتخار(!) را پیدا کرد که سوال های توی ذهنش را از سنت نیکلاس سرخ پوش و ریش سفید بپرسد، گفت: «سنت نیکلاس، چرا اسبتون آمریگو همه هویج هایی رو که دیشب براش گذاشته بودم نخورده بود؟» و بعدتر که زمان کوتاهی برای حرفهای خصوصی تر داشت خواهش کرده بود که وقتی بزرگتر شد سنت نیکلاس او را هم به عنوان یکی از وردست های «پیتی» اش انتخاب کند و با خودش ببرد اسپانیا تا در پخش کردن کادو ها بین بچه ها کمکش کند....

- کلی شوق داشت برای «خوب بودن»، که خوب گوش کند، که خوب تمرین کند و مشق هایش را خوب بنویسد که سنت نیکلاس همه را در کتاب قرمزش ثبت خواهد کرد. 

- وقتی در خانه را به روی دست ناپیدایی که آن را کوبیده بود باز کرد و بسته های هدیه هایش را باز کرد، چنان ذوقی کرد که گریه و خنده و فریاد و بالا و پایین پریدن همه را یکجا داشت. انگشتانش تحمل نمی دانستند برای باز کردن هدیه هایش: کتاب، پیژامه با طرح روبات، شکلات به شکل حرف اول اسمش، *pepper nootjes*، Speculaas، حوله با عکس اسپایدرمن...

- ... اما سوال های هوشمندانه هم پرسید از قبیل اینکه : «مگه تو روزنامه ننوشته بود که سنت نیکلاس با 150 تا پیت سیاهه میاد؟ آخه چطوری می تونن برای همه دوازده میلیون نفر کادو ببرن؟» و من لب گزیدم و گفتم که این سوال منطقی و مهمی است و باید خودش جواب آن را پیدا کند، با علم به اینکه جواب حقیقی آن خوشایند پسرک رویایی ما نخواهد بود و به این امید که ذهن داستان سرایش راهی برای غلبه بر شک هایش پیدا کند بی آنکه نیازی به دروغگویی مستقیم مادر باشد، و اینکه شاید (فقط شاید!) یکسال دیگر پسرک در دنیای زرنگار کودکی -گیریم که حبابی بیش نباشد!- بماند و این جهان رنگ و محبت و عشق انسانی، پناهگاه گرم خاطره هایش شود برای روزهای بی رنگ و بوی بزرگسالی. 

پی نوشت1: عکس های تزیینی هستند.

پی نوشت2: یکی از دلنشین ترین شعرهای این ایام را می توانید این جا بشنوید: 

https://www.youtube.com/embed/sc4cgV2SzMY

این کشتی بخار است که از اسپانیا به سوی ما می آید

او سنت نیکلاس را با خود می آورد، می بینمش که ایستاده است....

* شیرینی ها و بیسکوییت های مناسبتی این روزها


برچسب‌ها: روزانه, نگارمن
 |+| نوشته شده در  یکشنبه 23 آذر1393ساعت 21:46  توسط لیلی  | 
بهار دلکش رسید و دل به جا نباشد، زان که دلبر دمی به فکر ما نباشد...

در این بهار این صنم بیا و آشتی کن، که جنگ و کین با دل حزین روا نباشد...

داشتیم در سکوت کامل به این آهنگ گوش می کردیم که یهو درآمد: «آنا، یه چیزی بگم می ترسم خیلی غصه دار بشی».

گفت که دلش برای پدربزرگش خیلی زیاد تنگ شده است. گفتم ممکن است غمگین بشوم ولی از این که مرا شریک احساساتش کرده است بی نهایت خوشحالم و امیدوارم همیشه همین کار را بکند. گفت که یک فکر بکر دارد: 

- «یه نامه می نویسم به خدا و ازش خیلی خیلی خواهش می کنم و می گم لطفا لطفا آپاپا را پس بده و اجازه بده که از آسمون ها بیاد پیش ما».

نه و نو کردم. فکر کردم که یادش می رود، نرفت. یکبار بهانه آوردم که قلم نداریم و بار دیگر اینکه کاغذ نیست. بهانه ها را با آرامش رد کرد. مطمئن بود که فکر خوبی است. می گفت دیگر نمی تواند این دوری را تحمل کند. ایمان و عشقش به اینکه خدا حرفش را خواهد پذیرفت به قلبم خنج می کشید. نامه را تنها نوشت. تحمل نداشتم غلطهای املایی و انشایی اش را اصلاح کنم وانمود کردم وقت ندارم. یک قلب کشید گوشه کاغذ برای خدایش. اندوه و این که من کسی بودم که باید محکم می بودم، از پا درمی آوردم. نامه را همه شب گذاشت زیر بالشش. 

شب خواب مادر را دیدم....

صبح اول وقت، نامه را برد پشت بام. مطمئن شد که باران نمی بارد و سپردش به باد. می گفت باد نامه را می برد پیش خدا. 

فکر کردم یادش می رود. حتی یادم رفت. از مدرسه که برگشت تنهایش گذاشتم تا لباس هایش را عوض کند و به جای آن بعد یکربع پشت پنجره پیدایش کردم. اول می گفت که حوصله ندارد و بعد اعتراف کرد  که منتظر است تا آپاپا بیاید و بعد به کارهایش برسد. چهره لبریز از انتظارش آتش به جانم می زد. نشستم. 

دلیل آوردم که قرار و قانون بر این است که آدم های مرده زنده نشوند، قانع نشد و گفت با آدم ها کاری ندارد و فقط در مورد پدر بزرگش حرف می زند. گفتم اگر همه آدم های دوباره برگردند جا برای زنده ها نمی ماند، گفت اگر پدر بزرگ و مادربزرگش برگردند می توانیم یک خانواده واقعی باشیم و دو نفر که جای کسی را در این دنیا نمی گیرد. آنهم ما که هیچ کس را نداریم. گفتم خدا شاید اجازه ندهد و گفت پدربزرگش می تواند یواشکی بیاید. گفت پدر بزرگ گفته که دوستش دارد و می آید و اگر خدا اجازه ندهد و  آرزویش را برآورده نکند، دیگر هیچ وقت خدا را دوست نخواهد داشت و خدا هم این را می داند.

از دلیل آوردن که خسته شدم. آمد نشست کنارم و از چیزهای دیگر صحبت به میان آورد. نفس راحتی کشیدم که انگار یادش رفته است. داشت شیرین زبانی می کرد که بکدفعه خودش حرف خودش را برید و گریه ای کرد آن سرش ناپیدا. گفت: «آنا، می دونی چیه؟ فکر می کنم دیگه نمیاد. فکر می کنم دیگه هیچ وقت نمی بینمش». اشک ریخت و ریختم. حقیقت مرگ روح شش ساله پسرکم را دیروز به گرز گران کوفت.

ترجمه: خدای عزیز ممکن است لطفا پدربزرگ مرا زنده کنی؟

پی نوشت: این روزها که بیشتر از آنچه به من نزدیک است می نویسم کامنت های انتقاد آمیزی دریافت می کنم مبنی بر این که: «بس است دیگر. تمام کن این ننه من غریبم ها را»

قضاوت ناآگاهانه درباره شرایط حاکم برزندگی آدم های دیگر خبر تازه ای نیست، این عادت دردناک و تاریخی ما است. بدانیم که این فرهنگ نادرست، شتری است که پشت هر دری قضای حاجت می کند. قضاوت ناعادلانه ما درباره ضعف آدم های دیگر یکروز گریبانگیر خودما هم خواهد شد؛ مبادا روزی برسد که دیگران درد ما را نفهمند و کج فهمی شان دل غمدیده ما را بیش از بیش داغدار کند. مبادا آن روز خبر دار بشویم که در گذشته با دیگران چه کرده ایم. بیایید به رنج دیگران احترام بگذاریم. اگر گوش شنوا نداریم و آغوش باز، اگر فقط رفیق روزهای خوشیم، باری، باری نشویم بر دوش غمدیدگان. 


برچسب‌ها: نگار من
 |+| نوشته شده در  شنبه 8 آذر1393ساعت 21:30  توسط لیلی  | 
 
  بالا