Lilypie Kids Birthday tickers
 
آینده
 
 
یادداشت های روزانه
 
يک لحظه داغم مي کشي يک دم به باغم مي کشي
پيش چراغم مي کشي تا وا شود چشمان من
 
-----

پوشیده چون جان می روی اندر میان جان من

سرو خرامان منی ای رونق بستان من

چون می روی بی‌من مرو ای جان جان بی‌تن مرو

وز چشم من بیرون مشو ای مشعله تابان من

هفت آسمان را بردرم وز هفت دریا بگذرم

چون دلبرانه بنگری در جان سرگردان من

تا آمدی اندر برم شد کفر و ایمان چاکرم

ای دیدن تو دین من وی روی تو ایمان من

بی پا و سر کردی مرا بی‌خواب و خور کردی مرا

در پیش یعقوب اندرآ ای یوسف کنعان من

از لطف تو چون جان شدم وز خویشتن پنهان شدم

ای هست تو پنهان شده در هستی پنهان من

گل جامه در از دست تو وی چشم نرگس مست تو

ای شاخه‌ها آبست تو وی باغ بی‌پایان من

ای جان پیش از جان‌ها وی کان پیش از کان‌ها

ای آن بیش از آن‌ها ای آن من ای آن من

چون منزل ما خاک نیست گر تن بریزد باک نیست

اندیشه‌ام افلاک نیست ای وصل تو کیوان من

بر یاد روی ماه من باشد فغان و آه من

بر بوی شاهنشاه من هر لحظه‌ای حیران من

ای جان چو ذره در هوا تا شد ز خورشیدت جدا

بی تو چرا باشد چرا ای اصل چارارکان من

ای شه صلاح الدین من ره دان من ره بین من

ای فارغ از تمکین من ای برتر از امکان من

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه ۱۰ اردیبهشت۱۳۹۴ساعت 10:54  توسط لیلی  | 
دخترک ده دوازده ساله پرناز و ادایی بود آن روزها که در جمع های عروسی و عزا به هم برمی خوردیم. چیزی که از او هنوز به روشنی به یاد دارم، استعداد ذاتی اش در موسیقی بود. بعد ها که پیش آمد که با مادرش در یک مهمانی زنانه همکلام بشوم، دانش آموز دبیرستان بود. مادرش می گفت: «چند تا خواستگار داره. می گه که می خواد با پول دار ترینشون عروسی کنه». یکی دوبار هم بعد عروسی دیدمش. پدر شوهرش یکی از بازارای های به نام شهر بود و همسرش با یکی دو سال سواد ابتدایی مدیر یک فروشگاه جواهرات. خود بیست ساله اش را محو و مبهم از ورای آدم ها و مراسم ها به یاد می آورم، با چهره ای سیاهپوش و افسرده که انگار گرد میانسالی بر آن نشسته باشد، از کنار مادر شوهرش تکان نمی خورد. می گفتند شوهرش «بدقلب» است و اجازه نمی دهد چشم آفتاب و مهتاب به زنش بیفتد.

همین پریروز بود که عکس دختر دو ساله اش را توی «فیس بوق» دیدم، با همان صورت نازنینی که از کودکی مادرش به یاد دارم و کر و کرشمه دخترک در آن سال های دور. پیراهن ارغوانی به تن نشسته بر صندلی یک ب.ام.و از چرم سفید. این عکس به نحو عجیبی برایم حکم تیر خلاص داشت. انگار داشتم پایان زندگی کسی را در کتابی می خواندم. 

این زندگی خوب و شرافتمندانه است، ثروتمند بودن بد نیست. بی سوادی عار نیست. قرار نیست همه موهایشان را پشت نیمکت های دانشگاه سفید کنند. حتی انتخاب همسر از روی ارقام حساب بانکی کار نابجایی نیست. آدم ها می توانند هدف های مختلفی در زندگی داشته باشند و هیچ کدام از اینها به تنهایی نه خوب است و نه بد. اما چیزی که در این داستان سرگیجه ام می دهد چرخه بیهودگی زندگی یک زن است. این که به دنیا می آییم و می میریم و در این میان و سر در پی غریزه ها می گذاریم برای «خور و خواب و خشم و شهوت»، قبول. اما برای آدمی - آدمی که فلسفه وجودی اش قطعا ماورای این مدار ناگزیر تولد و غریزه و مرگ است - چیز دیگری هم باید باشد، فلسفه ای، دلیلی، طغیانی. یک زندگی نمی تواند و نباید به این نحو باشد. هیچ زنی نمی تواند در بیست سالگی تمام شود. آدم ها نمی توانند خودشان را، استعدادهایشان را، هدفی را که برای آن به دنیا آمده اند به این ترتیب نادیده بگیرند. این ظالمانه است. این ناعادلانه است.

هی دارم فکر می کنم که کجای این قصه لنگ می زند؟

ممنون از همه دوستانی که نظر دادند. من جوابم را گرفتم. به عنوان قدردانی، کامنت ها هم در کامنت دانی جواب دارند. کشتی کج هم با خواننده ها داشته ایم! شاید تماشای لیلی که با پاچه های بالا زده و جارو به دست دم در داد و قال می کند مطبوع نباشد، اما به فهم مطلب کمک می کند! گفتم که نخوانده نماند :)


برچسب‌ها: خودنگارانه
 |+| نوشته شده در  سه شنبه ۱ اردیبهشت۱۳۹۴ساعت 9:28  توسط لیلی  | 
اینجایی که ایستاده ام جای عجیبی است. هیچ وقت فکرش را هم نمی کردم که آدم به جایی برسد که مجبور شود بین آینده خودش و آینده بچه اش یکی را انتخاب کند. یعنی همیشه فکر می کردم که این دو یکی است. اما زندگی بازی از این دست بسیار دارد و من سرباز شطرنج را به این خانه سیاه کشید تا نشانم بدهد که چقدر بیراه بوده است این فرض اولیه من.

جالب این جاست که حتی این دوراهی که بر سر آنم سیاه و سفید مطلق نیست، یک منطق فازی مثل اصل عدم قطعیت هایزنبرگ بر آن حکمفرماست. اصلا معلوم نیست که اگر «رفتن» را انتخاب کنم پسرم ناخوشنود و کمتر خوشبخت خواهد بود و نمی توان گفت که اگر «ماندن» تصمیم نهایی من باشد مراحل بعدی شیب کمتری خواهد داشت تا هدف غایی. اما از دور، یعنی از همین ایستگاهی که بر متعجب بر آن تکیه زده ام؛ یک حساب سرانگشتی دو دو تا چهارتا نشانم می دهد که یا باید خودم را در اولویت قرار دهم، یا پسرک را. به همین سادگی، به همین بی رحمی.

می دانم که که فرصت هایی این چنین در زندگی آدم ها بسیار کمیابند، می دانم که این رنگ خاکستری که گیسوان بناگوشم را آراسته است در واقع تابلویی است از یک یادآوری ساده که : «لیلی آیا می دانی که زود دیر می شود؟». می دانم که بار دیگری در کار نخواهد بود، که یکبار دیگر که کره بختم از این گوشه منظومه خورشیدی فرصت ها بگذرد من کهنسال تر از آن خواهم بود که مادیان زمان را به زیر آورم... می دانم. می دانم و با این همه پاسخ من بر تارک زبانم می درخشد. پسرک هیچ نمی داند. تا سال ها بعد -شاید هم هرگز- نخواهد دانست.

جوابم نه است. پسرک خواب خواب است اما قلبم از آن «نه» که سرنوشت گفتنش را بر پیشانی ام کنده است، از آن آرزوی بزرگی که امروز به مسلخ برد، خون می گرید. 


برچسب‌ها: خودنگارانه
 |+| نوشته شده در  سه شنبه ۱۸ فروردین۱۳۹۴ساعت 21:1  توسط لیلی  | 
در فرهنگ مردم این کشور دانش آموزانی که به مدارس دولتی می روند مشق به خانه نمی آورند. زمان حضور در مدرسه معمولا تا ساعت سه بعد از ظهر است و علاوه بر آن اگر والدین شاغل هم باشند کودک گاه تا شش عصر در مراکزی مشابه مهد کودک می ماند. طبیعی است که انتظار مردم این باشد که دانش آموز درس هایش را پیش از رسیدن به خانه تمام کند و اصولا از کودکی که قبل از ساعت هشت شب باید در رختخواب باشد نمی توان  توقع  انجام مشق شب داشت. علاوه بر این معلم ها همیشه تاکید می کنند که «بچه ها باید فرصت بچگی کردن هم داشته باشند».

تا اینجا، همه چیز منطقی و درست است. اما اولین زنگ خطر برای من دو سال پیش به صدا درآمد، وقتی که در جلسه اولیا و مربیان، معلم مدرسه به مادران خارجی گفت که باید (!) از نمرات نه چندان ممتاز بچه هاشان راضی باشند، چون در سیستم آموزش و پرورش این کشور بچه های خارجی به ندرت به سطح تحصیلی بچه های بومی می رسند. کمی تحقیق و بررسی بر حقانیت این موضوع صحه گذاشت. این باور عمومی و رایج شاید بتوان گفت ریشه در حقیقت هم دارد، چرا که بیشتر سوالات امتحانی و پایانی بر پایه درک شفاهی بنا گذاشته شده و از کودکان خارجی صرف نظر نژاد و سال های زندگی در این کشور و زبانی (یا زبان هایی) که در خانه به آن تکلم می کنند انتظار می رود که در سطح بچه های بومی به زبان این کشور احاطه داشته باشند. به عنوان مثال به این سوال ریاضی کودکان هفت ساله توجه کنید: 

کیک تولدی را می شود به هشت قسمت مساوی تقسیم کرد. دوازده دوست به تولد نلی دعوت شده اند. نلی چند کیک باید بخرد تا به همه کیک برسد و نهایتا چند تکه از کیک باقی خواهد ماند و قسمت های باقی مانده برابر با چند ربع کیک خواهد بود؟

بدون داشتن دو کلمه «کیک تولد» و «ربع کیک» در گنجینه واژه ها حل مساله برای کودک غیر ممکن است. معلم هم هرگز نخواهد دانست که شاگردش دقیقا در چه زمینه ای با مشکل مواجه است: زبان، درک داستان یا محاسبه؟ 

با توجه به تعداد مهاجران و مهمانان خارجی زبان، این مقوله را از مهم ترین سرفصل هایی می دانم که در سیستم آموزش و پرورش این کشور مورد بی مهری عمدی یا غیر عمدی قرار گرفته است و کار تا آن جا پیش رفته است که عدم موفقیت کودکان خارجی و این بی عدالتی آشکار، بخش پذیرفته شده ای از فرهنگ جامعه است. 

در چنین شرایطی شاید مشق شب کمک بزرگی باشد: من این را فرصتی می بینم که در آن کودک هرچه را که به احتمال قوی به دلیل کاستی زبانی در زمان حضور در کلاس نگرفته است در خانه مطرح می کند و با مرور دوباره همان مساله به زبان مادریش، به جای تمرکز برای درک خود مساله کمی هم با ریاضی یا منطق موجود دست و پنجه نرم می کند. قبول که در جامعه امروز این کشور، بچه های خارجی برای رسیدن به جایگاهی که شایسته آنند نیازمند تلاش مضاعفند، و مشق شب یک فرصت مغتنم  است. شاید بشود به جای ور رفتن با حقایق آماری و پذیرفتن شرایط موجود، مشکلات را کالبد شکافی و ریشه یابی کرد و برایشان راه حل ارائه داد.


برچسب‌ها: آموزشی, پرورشی, تربیتی
 |+| نوشته شده در  شنبه ۱۵ فروردین۱۳۹۴ساعت 21:20  توسط لیلی  | 
بهار همین نزدیکی است. جایی لابلای تره تیزک هایی که سرکشیده اند رو به آن روشنایی موعود که که جهان را باردار است . همین جاست پشت ابرهای سنگین و کلفتی که همه امروز آسمان را بغل داشت، در خورشید گرفتگی جزیی که در تن پوش مه گم بود؛ در اشک هایی که پسرک ریخت در نبود عزیزانمان و عاقبت سفره هفت سین را چیده و نچیده خوابش برد. بهار همین است، همین نفسی که می کشیم؛ یادآوری ساده ای از همه روزهای تازه ای که قرار است سر برسند و همه شب هایی که نیامده قلبشان را به سحر پیوند زده اند، یادآوری به جایی است برای زنده ها که : «آی هنوز نمرده اید. می دانستید آیا؟». بهار همین غمی است که برای غربت نشینان یار نوروزی است. حتی همین رنج ها هم در همکاسگی بهار کودی می شود که زندگی به پای جوانه عشق و بالندگی می دهد. سال نوتان پر برکت و عیدتان مبارک...

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخه‌های شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگ‌های سبز بید
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک می‌رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه‌ها و دشت‌ها
خوش به حال دانه‌ها و سبزه‌ها
خوش به حال غنچه‌های نیمه‌باز
خوش به حال دختر میخک که می‌خندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دل من گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمی‌‌پوشی به کام
باده رنگین نمی‌بینی به جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که می‌‌باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ...


برچسب‌ها: خودنگارانه
 |+| نوشته شده در  جمعه ۲۹ اسفند۱۳۹۳ساعت 21:3  توسط لیلی  | 
 
  بالا