Lilypie Kids Birthday tickers
 
آینده
 
 
یادداشت های روزانه
 

 

پی نوشت: به دیده منت... اما این دنیایی که ما را به آن وا گذاشتی، دنیای قشنگی نیست پدر. هیچ وقت نبوده است. زمان می برد درک حقیقت. اما به قول شاعر که گفت: بردار پیاله را که شب می گذرد...


برچسب‌ها: خودنگارانه
 |+| نوشته شده در  دوشنبه 28 مهر1393ساعت 21:25  توسط لیلی  | 
پاییز می آید. به شمایل یک نپتون طلایی. شاهی که از ریش انبوهش هزار برگ سرخ آویخته است و بر سینه ستبرش گرد سرما نشسته است. چنگال سه شاخه اش را نه برای غرق کشتی جیسون که برای امر به سیل بارانی می گرداند که انبوه می ریزد و آن تاریکی ددخو که در شامگاه های زودرس لانه می کند... لبخندی خزانی هرچند بر مه چهره کهنسالش می خرامد...

***

من این سو به تماشای پاییز رنگ خیز نشسته ام و آنسو، مردمی بیچاره و آواره ایستاده اند پشت سیم های خاردار مرزهای ترکیه، سربازها پشت سیم خاردارها مترصدند که مبادا این آدمها پا بگذارند به کشورشان. پشت سر صدای تفنگ و توپ می آید و پرچم سیاهرنگ پلشتی بر بام خانه ای نمایان است. روزی دیگر یاساعتی دیگر سر مردهاشان شاید در نمایشی از تن جدا شود و زنهاشان در بازار برده فروشان به اندک پولی فروخته شوند به بیگاری .... نه راه پس هست و نه راه پیش. نه خانه مانده، نه کار نه مدرسه. نه شهر، نه کشور، نه دین. آرزویشان این است که زنده بمانند کوبانی ها. با چنگ و دندان می جنگند تا فقط زندگی کنند، همین. این درست که کار ما شناسایی راز گل سرخ و حکمت الهی نیست؛ اما اندوه ملت ها را دیدن و دم برنزدن کاری است صعب.

***

گاهی رنج آدم های دیگر مثل سیلی از غیب می آید و می خورد بر گونه ات. آدم از ابعاد ناچیز دردی که می کشد هم شرمزده می شود...

* مولانا


برچسب‌ها: خودنگارانه
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 17 مهر1393ساعت 18:33  توسط لیلی  | 
هشدار: «عکس سلفی» نوشته غمگینی است. اگر به یک روز آفتابی نیاز دارید، یا دنبال شادی می گردید، آینده انتخاب نادرستی برای امروز است. من هم دوباره نخواهمش خواند. اما این حق را برای خودم مغتنم می شمارم که گاهی بغض هایم را جایی ثبت کنم.

چهاردهم فوریه دوهزار و سیزده. عصری سرد و زمستانی و سخت غمگین است. خسته و از نا و نفس افتاده ام. تلفن زنگ می زند. یک دور همی ساده است. پدر هم آنجاست. خواسته اند من هم باشم. مجازی هم باشم چه باک، از نبودن محض که بهتر است! عکس او را برایم می فرستند. توی عکس برایم دست تکان می دهد. لبخندش شاد و سرشار از مهر پدری است. از حجم طره های موی سفیدش -که آخر بار که دیده ام جو گندمی بوده است- به معنی واقعی کلمه وحشت زده می شوم. می گویند تو هم عکست را برایمان بفرست لیلی. یک سلفی از خودم می گیرم و برایشان می فرستم. ذره ای هم گمان نمی کنم که این آخرین تصویر ذهنی او از من خواهد بود. 

***

هنوز هم این عکس را دارم. روی پله های قدیمی نشسته ام با آن موکت چهارخانه قهوه ای و خردلی. صورتم را یک خنده سرخوش سایه روشن زده است، یک پیام ساده که برای فرستادنش همه توانم را یکی کرده ام: «سلام عزیز دل، من شاد و خوشبختم!». عکس را فقط اگر بزرگتر کنی پرآبی چشم ها مگر سوال برانگیز شود. اشک ها را اما فقط من می توانم ببینم در آستانه ریختن... آیا او دید اینهمه را، یا عاقبت موفق شدم پنهان کنم از او که از بیماریش باخبرم؟

***

از آن روز نه ماه گذشته است. در این زمان طولانی کوتاه، سرنوشت برایم فرزندان ناخلف بسیاری زاییده است. تبری برآمده و ریشه ام را از این خاک کنده است. زنجیر علقه ها و عشقم را دست مرگی که بریده باد، بریده است. گمان نکرده بودم که ممکن باشد بیش از این که دست داده ام از من برباید. مبهوتم هنوز از این حقیقت که انسان حتی زمانی که تهی دست ترین موجودات است، وابستگی هایی دارد که آموزگار روزگار بتواند بر ستاندنش همت بگمارد. (ناچیزترینش شاید واگذاری کتابخانه ام باشد با چندین هزار جلد کتاب که نه، چندین هزار دوست کاغذی که در هر و باهر تک تکشان زندگی کرده بودم...) زندگی با من مهربان نبود (و آیا هست کسی که با او باشد؟). چه کند انسان با روحی آزرده و شکنجه دیده که آنان را که دوست می داشته از وی کنده اند؟ چه کند انسان بی تعلق؟

***

من در این وبلاگ، امروز یک عکس سلفی باز می گیرم. از این لیلی و از کابوس هایش که در آن هر شب پدر یا مادرش را از اعماق گوری باز می یابد تا گله هایش را برایشان باز گوید و در آغوشی که برای همیشه از کف داده است خون بگرید. از این لیلی که هنوز معجزه وار سرپاست، که ادامه می دهد مگر آرزوی آنان که رفته اند از دست نرفته باشد. 

الماس سختم من

که با چکش نمی شکنم

و نه با قلم تراشیده می شوم.

بزن بزن مرا 

که من از آن نخواهم مرد

همچو ققنسم من 

که از مرگ خود زندگی باز می یابد

و از خاکستر خود می زاید

بکش بکش بکش مرا

که من از آن نخواهم مرد 

(باییف 1532 - 1589)


برچسب‌ها: خودنگارانه
 |+| نوشته شده در  سه شنبه 1 مهر1393ساعت 0:9  توسط لیلی  | 
و چنین گفت پسرک ما....


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه 24 شهریور1393ساعت 20:34  توسط لیلی  | 
همسن این روزهای پسرم بودم، شاید یکی دو سال بزرگتر. بین همه باید و نباید های دبستانی شهری که در آن زندگی می کردم، رنگ جوراب یکی از مهم ترینشان بود: فقط مشکی. یکبار شد که برایم یک جفت جوراب سیاه خریدند که گرچه مطابق با انضباط آن روزها سیاه سیاه بود ولی روی ساقش نقش یک توت فرنگی خیلی کوچک قرمز داشت. چه لذت بی نظیری بردم من از این که بین همه سیاهی های لباس های سیاهم، دو توت فرنگی قرمز هست. 

***

حالا که خودم مادرم وقتی به آن سال ها فکر می کنم به اطمینان می دانم که یک کودک باید بتواند سفید و صورتی و زرد بپوشد. نه دو تا، که هزار عکس توت فرنگی و خورشید و رنگین کمان بدرخشد بر پوشاکش. نه زیر ساق شلوار که روی پیش سینه لباسش این همه رنگ را سنجاق کند. یک کودک سالم برای شادی به رنگ نیاز دارد. هیچ منطقی برای قانون «جوراب سیاه» در هیچ جای هیچ بحث عقلانی درستی یافت نمی شود. نباید سهم هیچ بچه ای از رنگ، دو قطره رنگ سرخ باشد در دریایی از سیاهی.


برچسب‌ها: خودنگارانه
ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه 8 شهریور1393ساعت 22:32  توسط لیلی  | 
 
  بالا