Lilypie Kids Birthday tickers
 
آینده
 
 
یادداشت های روزانه
 
با خانم «سین» در کلاس درسی یکماه همکلاس بودیم. دختر موقری بود و صمیمی. همین بس بود که پروژه درس را با هم تحویل دادیم. وقتی از او جدا می شدم آدرس ایمیلم را دادم و این سرآغاز همه دردسر ها بود. 

***

اولین نامه ای که از او برایم رسید یکی دو سال بعد بود. کلی گله و گله کشی و بی حتی سلام و احوالپرسی. حقیقت این که کلی خجالت زده شدم. فکر کردم که بین آن همه دشواری و گرفتاری که داشته ام و روزهای گاه تا 15 ساعت مداوم کار و بیماری و بارداری آن روزها، روزهایی که حتی با خانواده ام ارتباط کمرنگی داشتم حتما باید زمانی جدا می کرده ام برای یک دوست. برایش نامه نوشتم و حالش را پرسیدم. از درس و کار و مدرسه. از خانواده. سعی کردم برای سوال هایش جواب باشم و برای دلنگرانی هایش مخزن اسرار.

***

یکماه بعد ایمیل دوم آمد که آیا شرمنده نیستم از اینکه دماغم سربالاست و حالا که تقی به توقی خورده، دیگران را به حساب نمی آورم؟ باز هم؟ نیم ساعت طول کشید که خودم را به دادگاه بکشم برای کارهایی که کرده ام و نکرده ام که توانسته باشد او را برنجاند. ای وای بر من که کاری کرده بودم که او فکر کرده بود که من فکر کرده ام تقی به توقی خورده!!!! چه می دانستم؟ راست می گفت لابد. عذر خواستم و صمیمانه برایش نوشتم و آرزوی بهترین ها را کردم. 

***

این داستان سر دراز داشت. نامه های خانم «سین» همیشه بی سلام و با یک جمله شروع می شد، «باز هم که نامه ننوشتی...». و همیشه به آخر می رسید بی یک خداحافظی و اینکه : «اگه نامه ننوشتنت طولانی بشه قهر می کنم ازت....». در میان این دو، جمله های فراوانی بود که بعد از خواندنشان به این نتیجه می رسیدم که من بدذات ترین موجود دنیا هستم که «دوستان» را فراموش می کنم. همیشه نامه اش را می گشتم تا ببینم آیا برای یکبار هم که شده حالم را پرسیده است؟

***

دو سال تمام، آن روح شرقی که هر وجود ایرانی خواسته یا ناخواسته آتشکده اوست، مرا بر آن داشت که بنوییسم، عذر بخواهم، حال بپرسم و گزارش بدهم. دو سال بی ادبی را حمل بر صمیمیت کردم و توقع بی جای او را از کم کاری خودم دانستم. دو سال گذشت تا جرات کنم خانم «سین» را همان که هست ببینم. دو سال گذشت تا یکروز جرات کردم و نامه اش را drog and drop  کردم توی recycle bin **صندوق پستی الکترونیکیم. آزادی از بند کسی خودم او را برای خودم کسی کرده بودم کمی عذاب وجدان و سبکباری فراوان به دنبال داشت. 

***

اصلا فکر کردن به این که آدم ها برای چه باید در حریم روح ما زندگی کنند، کار طاقت فرسایی است، اصلا ساده نیست. بعضی ها همخون هستند و عده ای همساز نواهای روح. بعضی ها دوست و رفیق سختی ها هستند و شانه اشک هایی که آدم نمی تواند پیش کس دیگری بریزد. هستند کسانی که پیش آنها بودن، حتی اگر شده ساعتی به قدر دنیا به آدم می آموزد، و دیگرانی که گوهر وجود ما می تواند نوربخش گمگشتگی شان باشد. آدم هایی که برای این قدم به زندگی شان می گذاریم که دارند آنچه ما نداریم و دهنده اند، و آدم هایی که گیرنده همه آنچه هستند که در ما به ودیعه نهاده شده و معرفت وجودی ما بدون گیرندگی آنها کامل نخواهد شد. 

در کنار این رابطه های ارزشمند که شاه و وزیر سیاه و سفید زندگی هامان هستند، صدها پیاده می آیند و می روند. آدم هایی که جز بی ثمری هیچ از رابطه شان برنمی خیزد. هیچ انسان بی ارزشی البته وجود ندارد، اما پیوند میان همه آدم ها قرار نیست بار بیاورد و میوه بدهد. آدم هایی که یا داشته های ما برایشان بی ارزش است، یا شاخه بی بار تنه هستی اند، برای دست های خواهنده ما. این رابطه ها را باید برید. این رابطه هایی که به پوچی می رسند. رابطه هایی که در دل شان نطفه ای برای آینده نیست. فهمیدن این که این کدام سیاره کویری دوستی است و در قدم بعدی، رفتن آن از منظومه معنوی  کاری است بس سترگ، سخت و سنگین، به خصوص برای انسان شرقی که ما باشیم. 

این روزها قیچی باغبانی گرفته ام به دستم و دارم درخت زندگی ام را هرس می کنم. این زخم ها شیره آمیخته به خون می گریند. اما چه آرامترم، انگار که گیسوی برگ سپرده باشم به نسیم خنک زندگی بی آنهمه قید و بند بی معنی. امید دارم که فردا روزی که بهار شد کمی قد کشیده باشم رو به خورشید، وقتی که زخم ها جوش خورد و نگرانی هایم کهربا شد.

پی نوشت: از جناب مولانا حلالیت می طلبم برای قضاوت نارسیده ام، اولین بار که شنیدم این شعر را شانه بالا کشیدم و لبخندکی زدم یعنی که بی معنی است. 

 

دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد   به زیر آن درختی رو که او گل‌های تر دارد
در این بازار عطاران مرو هر سو چو بی‌کاران   به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد
ترازو گر نداری پس تو را زو ره‌زند هر کس   یکی قلبی بیاراید تو پنداری که زر دارد
تو را بر در نشاند او به طرّاری که می‌آید   تو منشین منتظر بر در که آن خانه دو در دارد
به هر دیگی که می‌جوشد میاور کاسه و منشین   که هر دیگی که می‌جوشد درون چیزی دگر دارد
نه هر کلکی شکر دارد نه هر زیری زبر دارد   نه هر چشمی نظر دارد نه هر بحری گهر دارد
بنال ای بلبل دستان ازیرا ناله مستان   میان صخره و خارا اثر دارد اثر دارد
بنه سر گر نمی‌گنجی که اندر چشمه سوزن   اگر رشته نمی‌گنجد از آن باشد که سر دارد
چراغست این دل بیدار به زیر دامنش می‌دار   از این باد و هوا بگذر هوایش شور و شر دارد
چو تو از باد بگذشتی مقیم چشمه‌ای گشتی   حریف همدمی گشتی که آبی بر جگر دارد
چو آبت بر جگر باشد درخت سبز را مانی   که میوه نو دهد دایم درون دل سفر دارد

 *مولانا

**   کشیدن و انداختن ایمیل در سطل زباله: در دنیای مجاز الکترونیک شبیه مچاله کردن کاغذ است در دنیای حقیقی!


برچسب‌ها: خود نگارنه
 |+| نوشته شده در  جمعه 27 تیر1393ساعت 21:22  توسط لیلی  | 
درباره او که شش و نیم ساله شد...


برچسب‌ها: نگار من
ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه 9 تیر1393ساعت 22:32  توسط لیلی  | 
داشتیم صبحانه می خوردیم. سر صبحانه سخنرانی پسرک گل می کند و آسمان و ریسمان به هم می بافد. وقت خوبی بود که کمی در ژرفای احساسات حقیقی اش -و نه تخیلات پربارش-  غوطه بخورم. با احتیاط گفتم: «خدا را شکر پسرم که معلم خوبی داری». چپکی نگاهم کرد و با جمله بندی خاص خودش که کلی کلمه های غیر فارسی تویش دارد جواب داد: «معلمم خیلی خوبه، ولی اصلا مهربون نیست». گفتم چطور مگه؟ گفت: «چطور میتونه مهربون باشه وقتی مچ دست هامو انقدر محکم میگیره که کم می مونه بشکنه و بعد پرتم می کنه رو صندلی». 

سی ثانیه طول کشید که علاوه بر جمله ای که گفت، غم توی چشم هایش را حلاجی کنم. از توصیف حال آن لحظه می گذرم...

روزهای بعد آن روز کذایی با هرکسی که می توانست کوچکترین کمکی در آشنایی با قانون های این کشور به من بکند حتی با «Child protection service» صحبت کردم. سعی کردم قدم های بعدی ام را نه بر اساس خشم غران و حس مادرانگی، بر اساس منفعت پسرک طراحی کنم. باید به جای شمشیر کشیدن شطرنج بازی می کردم، تنها چیزی که در این میان برایم مطرح بود آرامش پسرک بود و عزت نفسش. 

معلمش خوشبختانه مرخصی داشت و نمی آمد سر کار و این مدرسه گل و بلبل یک هفته ای هم می شد که دومین مدیرش را طی سال گذشته عوض کرده بود و مدیر سوم هنوز سرکار نیامده بود. از پسرکم که بی اغراق هنرمند کارهای نمایشی است خواستم که اجرا کند دقیقا چه اتفاقی افتاده است، که او معلم است و من آرازم. که کار خیلی بدی کرده ام (توی کلاس دویده ام!) و او باید مرا تنبیه کند... پرتم کرد روی صندلی و با قیافه ای غضبناک بالای سرم ایستاد. قلبم قل خورد از بی پناهی و مظلومیت پسرم برای همه تنبیه های این دوسال. برای گله هایی که هرگز نکرده بود، برای او که تصورش این بود که «همه همین کار را می کنند» و «هرکس که بدو بدو کنه یا مشقاشو درست انجام نده باید تنبیه بشه». 

نهایتا تصمیم گرفتم که اول با خانوم «ماریولینه» حرف بزنم. تصور می کردم که بزند زیرش. انتظارش را نداشت. اعتراف کرد که: گاهی وقتی عصبانی می شود یادش نمی آید چکار کرده است. گفت که فقط یکبار بچه ای را هل داده و بچه از صندلی رو به صورت افتاده است، ولی مطمئن است که این بچه آراز نبوده است! یعنی آیا واقعا این حرف باید مایه آرامش خاطرم می شد؟؟

بعد از همه آن شب هایی که در کشمکش و برنامه ریزی و احساس گناه گذشت، باید تصمیم می گرفتم. یا باید به پلیس مراجعه می کردم و یا اینکه معذرت خواهی این زن پنجاه ساله را می پذیرفتم. یا باید پسرکم را در دادگاه ها می کشاندم و وا می داشتمش بر له زنی که دوسال هرروز زندگی اش را با او بوده است شهادت بدهد یا باید جگر گوشه ام را با دل ریش برمی داشتم و می بردمش جایی که ابتدایی ترین اصول تربیتی در آن اجرا شود. 

وای از مدرسه ای که در آن  معلم کسی است که به گفته خودش وقتی بچه ای شیطنت می کند، می زندش زیر بغلش و کشان کشان تا صندلی وقفه می بردش! صندلی وقفه ای که مهمترین فلسفه اش این است که معلم با آن کنترل احساسات را به کودک بیاموزد! جلسه گذاشتیم، من و ماریولینه و مدیر جدید مدرسه در اولین روز کاریش. 

بماند آنچه که بین ما گذشت.

آمدیم توی کلاسی که پسرک تنهایی نشسته بود و می ترسید توی چشمهای ماریولینه نگاه کند. مثل همیشه که نکته ای نگرانش کند لبخند می زد. کنارش نشستم و حرفهایی را که روز قبلش به او گفته بود تکرار کردم، به فارسی. گفتم که همیشه کنارش هستم و می تواند به من اعتماد کند. گفتم که دیگر هیچ کس توی این دنیا حق ندارد دست روی او بلند کند. گفتم که اگر معلمش (یا هرکس دیگری) یکبار دیگر دست به او بزند سرو کارش با من است. معلم پیشتر آمد. کنار پسرک زانو زد. عذر خواهی کرد. گفت هیچ وقت فکر نمی کرده رفتارش باعث آزار او شده باشد. گفت که از این به بعد بیشتر در مورد رفتارش دقت می کند. نقاب لبخند پسرک ناپدید شده بود و لب هایش می لرزید. رنگش پریده بود و زیر چشمی به معلم نگاه می کرد. معلم!!

حرف هایش که تمام شد پسرک انگار بار هزار سال از دوشش برداشته شد. بعدتر توی خانه بغلم کرد و با افتخار توی گوشم گفت: «آنا نمی زاره کسی منو اذیت کنه».

اشک چشم هایم را پر کرد. از این که پیشتر ندانسته بودم. از اینکه مادر غافلی بودم. از اینکه پسرکم دو هفته بیشتر توی این مدرسه نیست اما بیست و نه بچه دیگر محکومند سال تحصیلی آینده را با این معلم سر کنند. از اینکه هنوز در مدرسه یکی از پیشرفته ترین کشورهای دنیا معلم مچ دست بچه هایی را فشار می دهد که «کله سیاهند»... نکته ای که جز شهادت کودکانه و غم آن چشم های معصوم هیچ مدرک دیگری برای اثباتش نداشتم...

* قصه ای از کتاب افسانه های آذربایجان، نوشته معلمی که معنی حقیقی کلمه معلم بود.


برچسب‌ها: آموزشی, پرورشی, تربیتی
 |+| نوشته شده در  دوشنبه 2 تیر1393ساعت 22:16  توسط لیلی  | 
شک دارم کسی باشد که تاریخچه زندگی اش عاری از غم و کمبود باشد. اما در نهایت آنچه به حساب می آید نحوه تفکر ما درباره این گذشته است. این مهم است که چطور به آن نگاه کنیم و چه برداشتی از حوادثی که برایمان پیش آمد داشته باشیم، حتی اگر پیشامد خوشایندی نباشد. همانطور که لکنت زبان از دیوژن یک سخنور نامور ساخت و اگر کودکی سخت محمد نبود از کجا چنین روح لطیف و حساسی می داشت؟ من هم به این فلسفه ایمان دارم که این موج های سخت که بر ما می روند، نوازشی هستند از دست های والایی که تن های سنگی ما را می روبند، تا آن جا که از ما جان هایی غلتان و ارزشمند بر سنگفرش رود زندگی بیافرینند. 

اما این که ما از برآیند آنچه برما رفته راضی و خشنودیم دلیل نمی شود که از تک تک بردارهایش هم لذت برده باشیم. اگر واکسن کزاز کودکی باعث شده باشد که سیستم دفاعی بدنم ایمن شود، نمی توانم ادعا کنم که از لحظه تزریق آن هم لذت برده ام. آن کسر ثانیه از زندگیم گرچه سلامتی همه عمرم را هدیه داده است، ولی از رنج گداخته است. 

از هر دیدگاهی که به این معبد وارد شویم، یک مجموعه هستیم: مجموعه سلولها، مجموعه افکار، مجموعه ایده ها و حتی مجموعه خاطره ها. یک ذهن کل نگر، یک رهبر موفق، سیاست گذاری های خود را بر پایه برآیند کلی بنا می کند، اما این نباید باعث شود که از احساسات تک تک عضو های مجموعه غافل شود. اگر امروز من کزاز نمی گیرم نتیجه تصمیم درست انتخاب واکسن کزاز بوده است، اما یادم نرود رنجی را که سلول های بازویم را خراش داد و آزرد. 

خیلی پیش می آید که با خاطره های زندگی ام خودکامانه برخورد کنم. خیلی پیش می آید بگویم که از آنچه گذشته راضی ام پس نباید دلخوری در احساساتم راه بیابد، غافل از اینکه نه ذهن ناخودآگاه و نه قلبم برده فکر های من نیستند و نمی توانند هم باشند، آنها نجاتگر و راهنما و روشنگر راهند. باید بپذیرم که اگر حوادث زندگی مرا قوی تر و محکم تر و آبدیده تر ساخته است، بر شیشه دلم هم گاهی خنج و خش کشیده است. 

این قبول کردن، نه به این معنی است که آدم های دیگر را زیر سوال برده ایم، نه به این معنی است که ناشکری کرده ایم، صرفا به معنی «احترام گذاشتن» به تک تک زیر مجموعه هایی است که با ما زندگی می کنند و از ما، ما را می سازند. احترام گذاشتن به قلب است که کارش شکستن است تا رنج را درک کنیم. سر تعظیم فرود آوردن در برابر روح است که شاخک حساس درک ماست از جهان هستی.

باید بپذیریم که رنج برده ایم. باید به ناخودآگاه خودمان اجازه بدهیم که از ما بپرسد چرا. باید به یاد بیاوریم و اندوه گذشته خود را با آغوش باز پذیرا باشیم، حتی اگر لازم شد پا به پای خاطره های آزاردهنده مان اشک بریزیم. باید به قلبمان اجازه بدهیم در آغوش جانمان اعتراف کند و آرام بگیرد. که سر بر شانه عقلمان بگذارد و فهمیده شود. به همین راحتی می شود خیلی از احساسات را که سال ها گوشه ذهنمان را مشغول کرده اند رها کرد و دیگر برای نگاه داشتن شان نیروی فراوانی را صرف نکرد. می شود از این یک مشت گل که دریای احساسات را کدر می کند گذشت و به زلالی رسید و بعد تازه می توان به این قلب شفاف اعتماد کرد و افسار زندگی را به دستش سپرد.

اعتراف می کنم که کار بسیار مشکلی است و نیاز به انرژی فراوانی دارد. اما صلحی که در وجود انسان می دمد، همچون خورشید بعد رگبار روح بخش است...

پی نوشت: این نوشته به غیر این که کاربرد شخصی داشت و دغدغه ماه های اخیر زندگی ام را در بر می گرفت، دو مخاطب خصوصی عزیز هم داشت.


برچسب‌ها: خودنگارانه
 |+| نوشته شده در  دوشنبه 26 خرداد1393ساعت 0:55  توسط لیلی  | 
این داستان امروز من است، اما می تواند داستان شما هم باشد، برای همین هم آن را تعریف می کنم، وگرنه خواننده ها را چکار به بیماری من؟

آخر دوازده روز تمام بیمار بودم. آنفولانزا با تب 40 درجه. درگیری بیشتر اندام های بدن. بی حالی و درد و گرفتگی عضلات.

12 روزی که تک تک روزهای کاریش را سرکار رفته ام و تک تک روزهای تعطیلش را مهمان داشته ام. هر صبحش چنان بیمار بوده ام که بزرگترین آرزویم برگشتن به رختخواب بوده است و هر عصرش چنان بی رمق بوده ام که خزیدن به تختخواب مساوی بوده است با ریختن اشک هایی از سر درد و بیماری، دردی که تازه بعد از 12 ساعت طولانی به آن اجازه ابراز داده ام. 

12 روزی که سرگیجه، عدم تمرکز، بی خوابی و خستگی پیوست آن بوده است. زمانی که در آن تنها مهلت استراحتم در مترو و اتوبوس بوده است یا چند دقیقه کوتاه وقتی دیواری تکیه داده بوده ام، منتظر کسی یا چیزی. 

امشب بعد از دوازده شب با بدن درد و تب و هذیان گذشت، اولین شبی بود که تن دردمندم را تا رختخواب نکشاندم. وقتی روز پرکارم پایان گرفت، قلبم می زد و پاهایم می لرزید؛ اما ذهنم، مثل آسمانی بی ابر، از فکر اینکه آیا خواهم توانست یک ساعت دیگر هم دوام بیاورم رها بود. وقتی کمی نشستم فهمیدم که ته انبان انرژیم بعد یک روز خیلی طولانی و پرکار هنوز کمی نیرو هست، یک ذره که فکر کنم و بفهمم کجا دارم می روم. (چه شوق عجیبی دارد زنده بودن!)

اولین برخوردم البته می تواند گله از این زندگی چرخ دنده ای باشد که درگیر آن هستم، این شیوه زندگی که تا حدودی با زندگی کسی که در ایران زندگی می کند متفاوت است. در ایران تو راحتتر کمک های احساسی می گیری، فامیل حالت را می پرسد و دوستی شاید حاضر شود بی چشمداشت بچه ات را یکروز صبح به مدرسه ببرد. خانم همسایه شاید آش بپزد یا می توانی از دکتر بخواهی برایت ویتامین تجویز کند. اما کم یا زیاد، گمانم آسمان همه جا همین رنگ است.

یونگ می گوید که خدا به زبان بیماری با جسم ما صحبت می کند، صرف نظر از همه پیش آگاهی که لازم است تا ما این جمله را به نحو درستی از نظر روانشناسی تحلیل کنیم، شاید بشود این جمله را به این صورت از نو نوشت که بدن ما به زبان بیماری با ما سخن می گوید. اگر غر زدن در مورد شرایط محیطی و ویروس را کنار بگذارم، هنوز جا دارد که به گفته های بدنم فکر کنم و امیدوارباشم که بفهمم چرا باید این مدت خیلی طولانی را به این شدت کار می کرده ام و با تکرار این رفتار چه نوع آِینده ای در انتظار من (و افراد مشابه من) است. 

اینکه همیشه برایم همه آدمهای دیگر در اولویت بوده اند و خودم همیشه آخر صف بوده ام، اینکه همواره این تصور را داشته ام که باید هر مسئولیتی را به نحو احسن به پایان ببرم، این تصور کاملا اشتباه که بدن آدمی می تواند منبع پایان ناپذیر انرژی باشد و می توان آن را تا هرجا به دنبال ذهن سلطه گر دواند؛ احتمالا همان دیگی است که ملغمه حال نذار من در آن هم میخورد. 

این نوع زندگی، می تواند آدم را به ورطه نیستی بکشاند. فراموش نباید کرد که هر اندیشه و امل متعالی پیش و بیش از هرچیز -تاکید می کنم هرچیز- نیازمند بدن سالمی است که آرزو بر آن سوار شود. می خواهم به خودم قول بدهم که:

1- بیش از اینکه بوده ام مراقب سلامتی ام باشم. 

2- اگر جسمم به من گفت که توانایی کشیدن بار بیشتر را ندارد، بفهممش و به خودم اجازه ایستادن و نرفتن بدهم، و بدانم که همیشه بین آن کاری که به من سپرده شده و بدنم، جسمم در اولویت قرار دارد و هر نوع کاری می تواند اندکی منتظر بماند حتی مادر بودن. 

3- اگر بیمار شدم پیش از همه خودم واگویه های بدنم را باور کنم و بعد راحت تر می توانم آن را به دیگرانی که با با آنها سر و کار دارم منتقل کنم. که خودم بیش از همه وکیل مدافع خودم باشم در برابر زیاده خواهی های دیگران. 

چه سخت است! می دانم اما شک دارم سخت تر از این باشد که این جا نشسته باشم و توی سرم بادکنکی از درد در حال انفجار است! زندگی هم گاهی درس های مشکلی برای دادن در کتابش دارد که اگر عاقبت بیاموزیش شاید بتوانی ضربه های فلکش را هم قطره ای در نیمه پر لیوان ببینی. 

امید که رستگار شویم!


برچسب‌ها: خودنگارانه
 |+| نوشته شده در  دوشنبه 19 خرداد1393ساعت 22:12  توسط لیلی  | 
 
  بالا