Lilypie Kids Birthday tickers
 
آینده
 
 
یادداشت های روزانه
 
امسال هم سنت نیکلاس آمد و درست فردای روز تولدش (پنج دسامبر) برگشت به اسپانیا. امسال هم مثل همیشه خدا حضورش برای بچه ها مثل یک خواب و رویا شیرین بود.

 

امسال پسر ما:

- نقاشی های هنرمندانه ای کشید از پیت سیاهه و سنت نیکلاس و کلاه سرخش با نقش خاج طلایی روی آن. 

- کلی هویج گذاشت توی کفشش برای اسب سنت نیکلاس و فردا صبحش شکلات و *«pepper nootjes» به جای آن تحویل گرفت. 

- همه *«marsepein» هایی که در کارناوال خیابانی و راهپیمایی سنت نیکلاس و پیت سیاهه گرفته بود پس انداز کرد و هرروز با لذت یکی را می خورد. 

- در اولین جشنی که با سنت نیکلاس روبرو شد و این افتخار(!) را پیدا کرد که سوال های توی ذهنش را از سنت نیکلاس سرخ پوش و ریش سفید بپرسد، گفت: «سنت نیکلاس، چرا اسبتون آمریگو همه هویج هایی رو که دیشب براش گذاشته بودم نخورده بود؟» و بعدتر که زمان کوتاهی برای حرفهای خصوصی تر داشت خواهش کرده بود که وقتی بزرگتر شد سنت نیکلاس او را هم به عنوان یکی از وردست های «پیتی» اش انتخاب کند و با خودش ببرد اسپانیا تا در پخش کردن کادو ها بین بچه ها کمکش کند....

- کلی شوق داشت برای «خوب بودن»، که خوب گوش کند، که خوب تمرین کند و مشق هایش را خوب بنویسد که سنت نیکلاس همه را در کتاب قرمزش ثبت خواهد کرد. 

- وقتی در خانه را به روی دست ناپیدایی که آن را کوبیده بود باز کرد و بسته های هدیه هایش را باز کرد، چنان ذوقی کرد که گریه و خنده و فریاد و بالا و پایین پریدن همه را یکجا داشت. انگشتانش تحمل نمی دانستند برای باز کردن هدیه هایش: کتاب، پیژامه با طرح روبات، شکلات به شکل حرف اول اسمش، *pepper nootjes*، Speculaas، حوله با عکس اسپایدرمن...

- ... اما سوال های هوشمندانه هم پرسید از قبیل اینکه : «مگه تو روزنامه ننوشته بود که سنت نیکلاس با 150 تا پیت سیاهه میاد؟ آخه چطوری می تونن برای همه دوازده میلیون نفر کادو ببرن؟» و من لب گزیدم و گفتم که این سوال منطقی و مهمی است و باید خودش جواب آن را پیدا کند، با علم به اینکه جواب حقیقی آن خوشایند پسرک رویایی ما نخواهد بود و به این امید که ذهن داستان سرایش راهی برای غلبه بر شک هایش پیدا کند بی آنکه نیازی به دروغگویی مستقیم مادر باشد، و اینکه شاید (فقط شاید!) یکسال دیگر پسرک در دنیای زرنگار کودکی -گیریم که حبابی بیش نباشد!- بماند و این جهان رنگ و محبت و عشق انسانی، پناهگاه گرم خاطره هایش شود برای روزهای بی رنگ و بوی بزرگسالی. 

پی نوشت1: عکس های تزیینی هستند.

پی نوشت2: یکی از دلنشین ترین شعرهای این ایام را می توانید این جا بشنوید: 

https://www.youtube.com/embed/sc4cgV2SzMY

این کشتی بخار است که از اسپانیا به سوی ما می آید

او سنت نیکلاس را با خود می آورد، می بینمش که ایستاده است....

* شیرینی ها و بیسکوییت های مناسبتی این روزها


برچسب‌ها: روزانه, نگارمن
 |+| نوشته شده در  یکشنبه 23 آذر1393ساعت 21:46  توسط لیلی  | 
بهار دلکش رسید و دل به جا نباشد، زان که دلبر دمی به فکر ما نباشد...

در این بهار این صنم بیا و آشتی کن، که جنگ و کین با دل حزین روا نباشد...

داشتیم در سکوت کامل به این آهنگ گوش می کردیم که یهو درآمد: «آنا، یه چیزی بگم می ترسم خیلی غصه دار بشی».

گفت که دلش برای پدربزرگش خیلی زیاد تنگ شده است. گفتم ممکن است غمگین بشوم ولی از این که مرا شریک احساساتش کرده است بی نهایت خوشحالم و امیدوارم همیشه همین کار را بکند. گفت که یک فکر بکر دارد: 

- «یه نامه می نویسم به خدا و ازش خیلی خیلی خواهش می کنم و می گم لطفا لطفا آپاپا را پس بده و اجازه بده که از آسمون ها بیاد پیش ما».

نه و نو کردم. فکر کردم که یادش می رود، نرفت. یکبار بهانه آوردم که قلم نداریم و بار دیگر اینکه کاغذ نیست. بهانه ها را با آرامش رد کرد. مطمئن بود که فکر خوبی است. می گفت دیگر نمی تواند این دوری را تحمل کند. ایمان و عشقش به اینکه خدا حرفش را خواهد پذیرفت به قلبم خنج می کشید. نامه را تنها نوشت. تحمل نداشتم غلطهای املایی و انشایی اش را اصلاح کنم وانمود کردم وقت ندارم. یک قلب کشید گوشه کاغذ برای خدایش. اندوه و این که من کسی بودم که باید محکم می بودم، از پا درمی آوردم. نامه را همه شب گذاشت زیر بالشش. 

شب خواب مادر را دیدم....

صبح اول وقت، نامه را برد پشت بام. مطمئن شد که باران نمی بارد و سپردش به باد. می گفت باد نامه را می برد پیش خدا. 

فکر کردم یادش می رود. حتی یادم رفت. از مدرسه که برگشت تنهایش گذاشتم تا لباس هایش را عوض کند و به جای آن بعد یکربع پشت پنجره پیدایش کردم. اول می گفت که حوصله ندارد و بعد اعتراف کرد  که منتظر است تا آپاپا بیاید و بعد به کارهایش برسد. چهره لبریز از انتظارش آتش به جانم می زد. نشستم. 

دلیل آوردم که قرار و قانون بر این است که آدم های مرده زنده نشوند، قانع نشد و گفت با آدم ها کاری ندارد و فقط در مورد پدر بزرگش حرف می زند. گفتم اگر همه آدم های دوباره برگردند جا برای زنده ها نمی ماند، گفت اگر پدر بزرگ و مادربزرگش برگردند می توانیم یک خانواده واقعی باشیم و دو نفر که جای کسی را در این دنیا نمی گیرد. آنهم ما که هیچ کس را نداریم. گفتم خدا شاید اجازه ندهد و گفت پدربزرگش می تواند یواشکی بیاید. گفت پدر بزرگ گفته که دوستش دارد و می آید و اگر خدا اجازه ندهد و  آرزویش را برآورده نکند، دیگر هیچ وقت خدا را دوست نخواهد داشت و خدا هم این را می داند.

از دلیل آوردن که خسته شدم. آمد نشست کنارم و از چیزهای دیگر صحبت به میان آورد. نفس راحتی کشیدم که انگار یادش رفته است. داشت شیرین زبانی می کرد که بکدفعه خودش حرف خودش را برید و گریه ای کرد آن سرش ناپیدا. گفت: «آنا، می دونی چیه؟ فکر می کنم دیگه نمیاد. فکر می کنم دیگه هیچ وقت نمی بینمش». اشک ریخت و ریختم. حقیقت مرگ روح شش ساله پسرکم را دیروز به گرز گران کوفت.

ترجمه: خدای عزیز ممکن است لطفا پدربزرگ مرا زنده کنی؟

پی نوشت: این روزها که بیشتر از آنچه به من نزدیک است می نویسم کامنت های انتقاد آمیزی دریافت می کنم مبنی بر این که: «بس است دیگر. تمام کن این ننه من غریبم ها را»

قضاوت ناآگاهانه درباره شرایط حاکم برزندگی آدم های دیگر خبر تازه ای نیست، این عادت دردناک و تاریخی ما است. بدانیم که این فرهنگ نادرست، شتری است که پشت هر دری قضای حاجت می کند. قضاوت ناعادلانه ما درباره ضعف آدم های دیگر یکروز گریبانگیر خودما هم خواهد شد؛ مبادا روزی برسد که دیگران درد ما را نفهمند و کج فهمی شان دل غمدیده ما را بیش از بیش داغدار کند. مبادا آن روز خبر دار بشویم که در گذشته با دیگران چه کرده ایم. بیایید به رنج دیگران احترام بگذاریم. اگر گوش شنوا نداریم و آغوش باز، اگر فقط رفیق روزهای خوشیم، باری، باری نشویم بر دوش غمدیدگان. 


برچسب‌ها: نگار من
 |+| نوشته شده در  شنبه 8 آذر1393ساعت 21:30  توسط لیلی  | 
و چنین گفت...


برچسب‌ها: گفتمان ها
ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه 1 آذر1393ساعت 20:19  توسط لیلی  | 
هشت.

آخ مادرم.

***

زان سو مرو این سو بیا ای گلبن خندان من.... ای عقل عقل عقل من ، ای جان جان جان من 

زاشکم شرابت آورم، وز دل کبابت آورم.... این است تر و خشک من، پیدا بود امکان من

با اینهمه کو قندتو، کو عهد و کو سوگند تو ..... چون بوریا بر می شکن ای یار خوش پیمان من 

گفتم چو خواهی رنج من آن رنج باشد گنج من .... من بوهریره آمدم، رنج و غمت انبان من

پس دست در انبان کنم، خواهنده را سلطان کنم.... مر بدر را بدره دهم، چون بدر شد مهمان من 

دریای چشمم یک نظر خالی مباد از گوهرت... خالی مبادا یک زمان لعل خوشت از کان من 

دیوان شمس، مولانا

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 28 آبان1393ساعت 20:18  توسط لیلی  | 
خدای عزیز، 

خاضعانه از تو می خواهم که اگر قرار است آن چه را که در زندگی از کم و بیش به من عطا می کنی باز پس گیری، از همان ابتدا به من ندهیش. 

تلخی نداشتن آنچه که پیش از این داشته ام چنان جانکاه و توانفرسا است که خاطره همه لحظه های دارا بودنش بار گرانی می شود بر دوش روزهای خوش گذشته. روزهایی که حتی نمی دانستم که خوشند!!! روزهایی که یادآوریشان هم بی بغض ممکن نیست.

امضا، یکی که امروز  روز سختی داشت

فردا نوشت: دیروز روز سختی بود، همین؛ ممنون از همراهی تان و اینکه نگران نباشید :)


برچسب‌ها: خودنگارانه
 |+| نوشته شده در  شنبه 24 آبان1393ساعت 20:12  توسط لیلی  | 
 
  بالا